مهربانو

طبقه بندی موضوعی

۸۰ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

امروز صبح ساعت ۴ بیدار شدم

برای بچه های خودم‌ ناهار و برای بچه های مزون کاکا درست کردم.

البته موقع در آوردن کاکا از فر پشت ساعدم چسبید به در فر و سوخت :(

تو مزون هم موقع چای ساعت یازده به جای چای ، براشون قهوه ترک درست کردم تا با کاکا بخوریم.

م‌ عکسش رو استوری کرده بود 

 

پ ن : Yo bebo una taza de café don azúcar  

پ ن : کاکا نوعی شیرینی شمالیه که با کدوی قل قل زن درست میشه😋

 

 

مهر بانو

امروز ز.ش ماشین جدید خریده بود

م بهش گفت ۲۰ تومن بذاری روش فلان ماشین صفرش بهتره ؛

بهش گفتم یه چرخ خیاطی هست ۴۵۰ میلیون تومن

با تعجب گفت : مگه میخواد چکار کنه...؟

رفتم تو صفحه brother و فیلم چرخ رو بهش نشون دادم

فهمید که میارزه 😏

 

پ ن : دارم می پس اندازم برای راسته دوز  ؛ خدا رو چه دیدی شایدم  همون😎

 

پ ن : خسته اما با لبخند .... در له ترین حالت ممکن پیش به سوی دولینگو 

 

مهر بانو

ابتسام پیام داده بود که شماره فاطمه رو داری؟

گفتم : فاطمه؟

گفت همون که تو خیمه بود ، ترجمه میکرد ، همونجا که فیلم دیدیم ...

گفتم : متاسفانه شماره ش رو ندارم.

امروز از داداش جون خواستم اگه شماره ش رو دارن بگه تا به ابتسام بگم.

گفت میپرسم  بهت میگم .

بعد خوند :

دشمنت را همچو میخ خیمه می خواهم مدام

سر به سنگ و تن به خاک و ریسمان بر گردنش

 

پ ن : ابتسام و خواهر و برادرش از همسفرای لبنانی مون بودند.

پ ن : فقط خدا می دونه چه حالی دارند / براشون دعا کنیم.

 

 

 

مهر بانو

توی ماشین نشستم وبا دنده ۴ حرکت میکنم ؛

جا داره که برم ۵ ولی لزومی نمی بینم

خصوصا چند وقته که درد دستم نمیذاره ...

به تقاطع همت غرب و امام علی شمال نزدیک میشم ؛

ترافیک مثل هر روز از دور معلومه ...

راهنمای راست رو میزنم و کم کم میرم لاین کند رو...

موتورها مثل مگس پشت هم از لا لوی ماشینا حرکت میکنن.

از کنار ماشینا که رد میشم ؛ 

از داخل یکی صدای رادیو میاد که گوینده خانم داره قصه میگه .

اونقدر کنارش نمی مونم تا بفهمهم جریان چیه.

از ماشین بعدی صدای داریوش پخش میشه ؛

آهنگش معروف نیست یا حداقل برای من آشنا نبود.

گوش کردن صدای داریوش سر صبح مثل سیگار کشیدن تو گرماست...

حس خفگی به آدم دست میده

البته من تجربه سیگار کشیدن ندارم -نه گرما نه سرما -😏

بالاخره میپیچم سمت امام علی شمال ...

خروجی دوم سمت راست

بازم سمت راست 

از روبروی دانشگاه میپیچم سمت چپ و کمی بعد تر همون حوالی به مزون میرسم.

به خاطر یک ساعتی که میرم دنبال گل دختر و برمیگردم

هر روز باید زودتر برم سر کار و عصر هم دیرتر برگردم خونه :/

 

پ ن : گاه ی خسته میشم از این روزمرگی ولی خب فعلا باید ادامه بدم ...

پ ن : ساعت رو برای ۴ و نیم الی ۵ و ربع صبح در فواصل مختلف تنظیم میکنم تا بیداربشم  ؛

دلم یه خواب ابدی میخواد ... ش.خمیازه 

 

مهر بانو

دو روزه که مزون بخاطر اثاث کشی تعطیله ؛

برای من هم خوب شد چون شنبه شام و ناهار مهمون داشتم و فرصت شد استراحت کنم.

.

.

.

منتظر پستچی ام ؛

کاش حداقل میدونستم چه ساعتی میاد :|
.
.
.
شاید امرووز ادامه سفرنامه کربلا رو توی گروه بذارم.

همه میخوان بدونن آخرش چی شد.

 

 

مهر بانو

امروز وقت دکتر داشت.

گفت دکتر گفته رماتوئیدش پیشرفتی نداشته و فعلا اوکی ه

ولی بخاطر انحراف زانو باید پاش عمل بشه.

فقط به حرفاش گوش کردم.

فکر بیمارستان حالم رو بد میکنه.

.

.

.

بازم برق ها رفت و ما زودتر از اتمام ساعات کار تعطیل شدیم.

ر.م میگه خدا رو شکر که میتونی زودتر بیای خونه و یه کم استراحت کنی و بخوابی.

.

.

.

خییییییلی این دوسه روز کار دارم انجام بدم.

کم کم آماده رفتن میشیم.

فردا مراسم ختم برادر آقای د. هست که احتمالا من به نمایندگی از خانواده مون برم. :/

.

.

.

 

همین دیگه.

 

مهر بانو

أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ 

سلام بر آن لب هاى خشکیده

 

 

پ ن : فرازی از زیارت ناحیه مقدسه

 

 

مهر بانو

حدود یک هفته نبودیم

اولین بار بود که بعد از ازدواج بچه ها با خانواده ر.م هممون جمع شدیم.

خدارو شکر به همه خوش گذشت و تقریبا نظرات یک برایند مثبت داشت.

تو این مدت باغ گیاهشناسی و دریا و آبشار و جنگل رفتیم.

یه شب هم ویلای دایی پ.ا مهمون بودیم تا ترافیک سبک شه و بتونیم برگردیم.

 

دیروز آقای ح.پ تماس گرفت و گفت تخت رو تحویل میدن و ر.م مجبور شد تو بارون بره و کارهاش رو انجام بده.

سیلاب و یه نفر دیگه اومدن بارها رو آوردند بالا.

 

امسال توفیقمون برای رفتن هیات توی ماه مبارک کم بود. خیلی کم.

 

پ ن :امروز روز میلاد امام حسن مجتبی علیه السلامه.

پ ن : سیلاب اسم یه آدمه! واقعا پدر و مادرش چه فکری کردند این اسمو رو بچه شون گذاشتند :/

پ ن : توی ماه مبارک برای همدیگه دعا کنیم .

پ ن :به قول رونیا چه خبر مقلا؟

 

 

مهر بانو

قرار بود طبق قرار قبلی با ف. م اینا بریم قم و در پخش لوازم خیریه کمک کنیم ولی بخاطر امتحانات گل پسر نشد.

ر.م بهش زنگ زد و گفت میتونه خودش با گل دختر بره ولی اینطور که گفت یازده نفر برای کمک هستند.

راستش من بیشتر بخاطر زیارت دوست داشتم برم

چون دیدن آدمها و شرمشون وقتی میان از نمایشگاه مایحتاجشون رو تهیه کنند خیلی برام جالب نیست.

از یه طرف هم قول داده بودم برم براشون غذا درست کنم...

ف.م اسمس زد که به جای من و ز.سادات و خودش کار میکنه و نائب الزیاره مون هست.

 

امروز جشن کلاس فوق برنامه د. گل دختره.

خانم ز. تماس گرفت و دعوتمون کرد.

 

تقریبا همه در تکاپوی کارای عیدند ؛

ما هم‌ برنامه ریختیم ۵ روزی رو که مدرسه در ایام نوروز تعطیله یه جوری به گل پسر خوش بگذره.

امسال با اردوی مطالعاتی مدرسه ، هم خودش هم ما آماده میشیم ...

 

پ ن : خدا کمکش کنه تا بتونه سعی کنه و ان شا الله نتیجه بگیره.

 

مهر بانو

اهل کجایی؟

اهل فوتبال چی؟ هستی؟

 

پرسپولیس یا اس تق لال ؟

 

پ ن : به بهانه برد ایران از جاپان :)

پ ن : امروز فرشا رو از قالیشویی آوردن و نصف خونه رو خونه تکونی کردیم ؛ ش.خسته اما با لبخند

 

 

مهر بانو