توی ماشین نشستم وبا دنده ۴ حرکت میکنم ؛
جا داره که برم ۵ ولی لزومی نمی بینم
خصوصا چند وقته که درد دستم نمیذاره ...
به تقاطع همت غرب و امام علی شمال نزدیک میشم ؛
ترافیک مثل هر روز از دور معلومه ...
راهنمای راست رو میزنم و کم کم میرم لاین کند رو...
موتورها مثل مگس پشت هم از لا لوی ماشینا حرکت میکنن.
از کنار ماشینا که رد میشم ؛
از داخل یکی صدای رادیو میاد که گوینده خانم داره قصه میگه .
اونقدر کنارش نمی مونم تا بفهمهم جریان چیه.
از ماشین بعدی صدای داریوش پخش میشه ؛
آهنگش معروف نیست یا حداقل برای من آشنا نبود.
گوش کردن صدای داریوش سر صبح مثل سیگار کشیدن تو گرماست...
حس خفگی به آدم دست میده
البته من تجربه سیگار کشیدن ندارم -نه گرما نه سرما -😏
بالاخره میپیچم سمت امام علی شمال ...
خروجی دوم سمت راست
بازم سمت راست
از روبروی دانشگاه میپیچم سمت چپ و کمی بعد تر همون حوالی به مزون میرسم.
به خاطر یک ساعتی که میرم دنبال گل دختر و برمیگردم
هر روز باید زودتر برم سر کار و عصر هم دیرتر برگردم خونه :/
پ ن : گاه ی خسته میشم از این روزمرگی ولی خب فعلا باید ادامه بدم ...
پ ن : ساعت رو برای ۴ و نیم الی ۵ و ربع صبح در فواصل مختلف تنظیم میکنم تا بیداربشم ؛
دلم یه خواب ابدی میخواد ... ش.خمیازه