مهربانو

طبقه بندی موضوعی

هر وقت مجبور میشم حشره ای رو بکُشم ،

این دیالوگ انیمیشن بری زنبوری یادم‌ میاد :

-اونجا که نامزد گل فروش سعی داشت بری زنبوری رو بکُشه -

کی گفته زندگی تو بیشتر از زندگی اون ارزش داره ؟

 

پ ن : 

تو خود حدیث مفصل بخوان ...

 

مهر بانو

از دیشب هوای مشهد سرد شده

داره برف میاد

روی گنبد هم برف نشسته

صبح که از حرم اومدم بیرون

حدود ۱۰ سانت روی جدول های کنار خیابون  برف بود

بلندگوی حرم مرتب اعلام می کنه که :

زمین لغزنده ست و از روی کفپوش های مشکی عبور کنید.

بیرون حرم ،

ماشین برف روب و آقایان پاکی مشغول پارو کردن برف هستند.

یاد دوران دانشجویی م افتادم

یکی از سال ها برف زیادی اومده بود

یه جلسه ی فرهنگی تو حرم داشتیم

راه رو گم کرده بودم

از صحن جمهوری وارد شدم

یهو از رواق دارالحجه سر درآوردم و بعد بچه ها رو پیدا کردم.

...

خیییییلی سرده ...

 

پ ن : 

برف برای هرکس یادآور خاطراتیه

منو یاد 

خونه برفی ِ حیاط خونه پدری م

شب دامادی داداشی

شبی که دوتایی با ر.م رفتیم باغ اناری

شبای مسلمیه

برف بازی ها

و گل سرخ برفی میندازه .

 

 

مهر بانو

رو به حرم ایستادم

دارم به گنبد طلایی که بک گراندش آسمون تیره ی شبه نگاه می کنم

اشک از چشام میاد

دلم نمی خواد از حرم برم

از امام مهربونم تشکر می کنم که اجازه داد بیام پابوسش

دوست دارم بغلش کنم 

و میخونم :

یک روز می رسد که در آغوش گیرمت

اصلا بعید نیست ؛ خدا را چه دیده ای ...

 

پ ن : 

رسیدم تا حرم ؛ گویی کسی می گفت در گوشم

بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم

#میلاد_حبیبی

 

مهر بانو

سر کار که بودم ر.م زنگ زد و گفت بلیط مشهد بگیرم؟

گفتم آری

هر چند وقت یه بار زنگ می زد تا ساعت بلیط رو باهام چک کنه

بخاطر اینکه مطمئن بشه برای کارم مشکلی پیش نمیاد

خودم هم نگران بودم 

چون مرخصی نداشتم

نمی دونستم چجوری باید رفتنمون رو بگم

خدا روشکر بهانه ش جور شد

مخصوصا که این روزا هم ماشینا رو زوج و فرد کرده ن

و هم تا آخر هفته بچه ها آنلاین بودن

البته من بهانه دیگه ای داشتم ...

به س.ک گفتم این هفته رو نمیام

ر.م گفت برای عصر دوشنبه بلیط گرفته

موقع برگشتن از کار الف. رو رسوندم

خیابونا شلوغ بود

خونه شون تو مسیرمه

یه کم بین راه در مورد مسائل اعتقادی و اجتماعی صحبت کردیم

گفت :

" باورم نمیشه آدمایی مثل شما اینجوری فکر کنند

تا حالا اینجوریش رو ندیده بودم "

و بعد ادامه داد :

" خیلی مهمه که وقتی با کسی زندگی می کنی

باهات هم عقیده باشه

این روزا پیدا کردن چنین کسی سخته. "
 

بهش گفتم این هفته رو نمیام سرکار

اما از هفته ی بعد میتونه باهام هماهنگ کنه تا برم دنبالش.

 

پ ن :

باید به خدا بسپریم ...

 

مهر بانو

به چی فکر می کنی؟

 

مهر بانو

زندگی بیچاره ات

و بیشتر از همه

بدون هیچ عادت دلنشینی

حتی بدون هیچ آسایش مادی  ؛

چند سالی گذشته …

و ما بیشتر درد کاشتیم تا شادی

و وقتی فکر می کردیم آرامش رو پیدا کردیم

فقط یه آشفتگی جدید رو پیدا کردیم

ولی با همه این ها

امید و عشق کم نمیشه

و تموم میشه .

برای همیشه باهم خواهیم بود ؛

در خونه خودمون 

زیر چراغ خودمون

یه گوشه ی گرم که بتونیم یه ساعت استراحت رو 

باهم بگذرونیم .

بهم بگو دوستم داری

با وجود این زندگی وحشتناک که

هیچوقت نمیذاره از همدیگه لذت ببریم …

 

پ ن : دیالوگ سریال #موسولینی

 

مهر بانو

چند شبه دیر میخوابم

یا نتونستم

یا نشده که به موقع بخوابم

امروز عصر الگو کشیدم تا شومیز جین م رو بدوزم

رفتم الگوی آستین بیارم 

یهو به خودم اومدم دیدم نشسته خوابم برده بود

دیگه الگوها رو‌ جمع کردم و رفتم خوابیدم ...

 

پ ن :

به یه جور بی حوصلگی و رخوت دچارم که

انگار خستگی تو وجودم رسوب کرده 

 

 

مهر بانو

دیروز بر خلاف هفته های گذشته باید می رفتم سر کار

با هماهنگی قبلی قرار شد اول گل دختر رو ببرم ساختمان شماره ۱۴

بعد برم سر کار

بعد برم دنبالش ببرمش کلاس بعدی و

بعد برگردم سر کار و ادامه ماجرا ...

اما خیلی طول کشید تا برسم مزون

خ.م پشت میز من نشسته بود

و جوّ مزون حال و هوای روزای شلوغ آخر سال رو داشت

س.ک گفت میخواستم بهتون بگم امروز نیایید

هر هفته برنامه تون اینجوریه؟

گفتم آری تقریبا

خودم پیشنهاد دادم چهارشنبه ها کار ببرم خونه و پنج شنبه ها نیام

در جوابم فقط رفت تو فکر ...

خدا رو شکر لازم نشد دوباره برگردم سر کار

ولی ر.م پیام داد :

شیخ حسن از مشهد برگشته

عصر باهاش خیاطی آقای کاظمینی قرار دارم

شما که میای دنبال گل دختر ، دنبال ما هم بیا.

ر.د هم برای ولیمه یاسین کوچولو دعوتمون کرده بود.

بهش زنگ زدم و عذرخواهی کردم که نمیتونیم بریم

گفتم ان شا الله توی یه فرصت مناسب خدمت می رسیم

گل دختر رو گذاشتم کلاس و برگشتم خونه 

یه کم خونه رو سر و سامون دادم

و برای افطار مهمونمون برنج شستم و مرغ گذاشتم بپزه

ر.م زنگ زد که ما رسیدیم خیاطی.

رفتم دنبالشون

توی راه به خونه مامان زنگ زدم و

به گل دختر گفتم ممکنه کارمون تا اذان طول بکشه ؛ چایی بذاره

اتفاقا هم همینجوری شد

ر.م آش گرفته بود

دوباره زنگ زدم خونه مامان اینا

به اردیبهشتی دوست داشتنی گفتم داریم میریم اونجا 

-چون باید میرفتیم دنبال گل دختر -

گفتم شیخ یه چایی بخوره و بریم

گفت ردیفش می کنم بیایید

وقتی رسیدیم میز افطار رو حاضر کرده بود

مامان داشت نماز میخوند

شیخ وضو گرفت ولی به احترام مامان اینا

نمازشو گذاشت بعد از افطار.

افطار کرد و‌ کمی با ر.م حرف زدند.

برلش سجاده پهن کردم

خودم و ر.م هم ایستادیم همراهش نماز جماعت خوندیم.

گل دختر دوست داشت با مامانی اینا بره خونه ر.د

قرار گذاشتیم اونو برسونیم

و خودمون بریم خونه.

البته قرار کمی تغییر کرد ؛

بابا اومد و همراه شیخ و ر.م رفتن پیش آقایان مقدم و امام زاده

و قبلش گل دختر رو به مهمونی و منو به خونه رسوندند.

خیابونا از جمعیت شلوغ بود

شعار می دادند

...

خیلی دیر برگشتند

ر.م گفت آقای امام زاده براشون شام سفارش داده

و غذایی که من درست کرده بودم رفت برای سحری.

ر.م از صحنه هایی که تو خیابون دیده بود گفت ؛

از ماشینایی که آتیش زده بودند

و

من فکر می کردم شیخ با خودش چه فکری می کنه.

 

پ ن : 

دلم تنگه ...

 

 

 

 

مهر بانو

ر.م رو صدا کردم بیاد چایی بخوریم

البته تا بیاد من چایی م تموم شده بود

وقتی نشست گفت :

" اگه جنگ بشه چکار کنیم؟ "
گفتم :

ینی چی؟

پرسید :

"بریم شمال ؟ "
گفتم : نه 

گفت : " ینی همین جا بمونیم ؟ "
گفتم : 

مگه دفعه پیش جایی رفتیم؟ 

 

پ ن : 

این حرفش باعث شد به این فکر کنم که

شاید دیگه فرصت نشه بیام اینجا و بنویسم

شاید آخرین بار باشه

شاید دیدار بره به قیامت ...

همیشه با خودمون میگیم بذار سر فرصت ...

میگیم یه وقت دیگه

ولی شاید داریم آخرین دقیقه ها رو میگذرونیم

و 

فرصتی نباشه.

 

نمی دونم چرا یهو بغضی شدم ...

 

مهر بانو

مث بچه هایی که اسباب بازی میبینن و ذوق می کنن

میکسر مونتاربو رو آورده خونه و نشسته پاش ...

گل پسر میگه : اشترودر بهتره

ر.م میگه : اون که حرف نداره ولی بعدش مونتاربوئه.

هر وقت باهاش میرفتم جمهوری 

از این فروشگاه به اون فروشگاه دنبال همین چیزا بود 

با یه ذوقی نگاهشون می کنه .

بهم گفت بیا میکروفون رو بگیر و باهاش بخون

گفتم ندوست .

انقد حرف این چیزا تو خونه مون بوده 

تا میرم یه جا اول نگاه می کنم باندشون چیه

  

پ ن :

من تا دبیرستان میکروفون بازی هام رو تو مدرسه داشتم 😉

 

 

مهر بانو