مهربانو

طبقه بندی موضوعی

توی ماشین نشستم وبا دنده ۴ حرکت میکنم ؛

جا داره که برم ۵ ولی لزومی نمی بینم

خصوصا چند وقته که درد دستم نمیذاره ...

به تقاطع همت غرب و امام علی شمال نزدیک میشم ؛

ترافیک مثل هر روز از دور معلومه ...

راهنمای راست رو میزنم و کم کم میرم لاین کند رو...

موتورها مثل مگس پشت هم از لا لوی ماشینا حرکت میکنن.

از کنار ماشینا که رد میشم ؛ 

از داخل یکی صدای رادیو میاد که گوینده خانم داره قصه میگه .

اونقدر کنارش نمی مونم تا بفهمهم جریان چیه.

از ماشین بعدی صدای داریوش پخش میشه ؛

آهنگش معروف نیست یا حداقل برای من آشنا نبود.

گوش کردن صدای داریوش سر صبح مثل سیگار کشیدن تو گرماست...

حس خفگی به آدم دست میده

البته من تجربه سیگار کشیدن ندارم -نه گرما نه سرما -😏

بالاخره میپیچم سمت امام علی شمال ...

خروجی دوم سمت راست

بازم سمت راست 

از روبروی دانشگاه میپیچم سمت چپ و کمی بعد تر همون حوالی به مزون میرسم.

به خاطر یک ساعتی که میرم دنبال گل دختر و برمیگردم

هر روز باید زودتر برم سر کار و عصر هم دیرتر برگردم خونه :/

 

پ ن : گاه ی خسته میشم از این روزمرگی ولی خب فعلا باید ادامه بدم ...

پ ن : ساعت رو برای ۴ و نیم الی ۵ و ربع صبح در فواصل مختلف تنظیم میکنم تا بیداربشم  ؛

دلم یه خواب ابدی میخواد ... ش.خمیازه 

 

مهر بانو

دو روزه که مزون بخاطر اثاث کشی تعطیله ؛

برای من هم خوب شد چون شنبه شام و ناهار مهمون داشتم و فرصت شد استراحت کنم.

.

.

.

منتظر پستچی ام ؛

کاش حداقل میدونستم چه ساعتی میاد :|
.
.
.
شاید امرووز ادامه سفرنامه کربلا رو توی گروه بذارم.

همه میخوان بدونن آخرش چی شد.

 

 

مهر بانو

امروز وقت دکتر داشت.

گفت دکتر گفته رماتوئیدش پیشرفتی نداشته و فعلا اوکی ه

ولی بخاطر انحراف زانو باید پاش عمل بشه.

فقط به حرفاش گوش کردم.

فکر بیمارستان حالم رو بد میکنه.

.

.

.

بازم برق ها رفت و ما زودتر از اتمام ساعات کار تعطیل شدیم.

ر.م میگه خدا رو شکر که میتونی زودتر بیای خونه و یه کم استراحت کنی و بخوابی.

.

.

.

خییییییلی این دوسه روز کار دارم انجام بدم.

کم کم آماده رفتن میشیم.

فردا مراسم ختم برادر آقای د. هست که احتمالا من به نمایندگی از خانواده مون برم. :/

.

.

.

 

همین دیگه.

 

مهر بانو

أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ 

سلام بر آن لب هاى خشکیده

 

 

پ ن : فرازی از زیارت ناحیه مقدسه

 

 

مهر بانو

https://www.aparat.com/v/FKsJb

 

پ ن : مجری یکی از برنامه های عید فطر این شعر رو خوند.

پ ن : هوشنگ ابتهاج از یه طرف من رو یاد سرزمین مادری م

و از یه طرف یاد س.ا که اسم دخترش ارغوان هست میاندازه.

پ ن : برنامه سرزمین شعر رو از شبکه چهار میبینم.

پ ن : لینک مربوط به دکلمه شعر با صدای شاعر است :)

 

 

 

مهر بانو

بخش آسمان

اتاق ۲

.

.

.

صدای پرستارها از توی راهرو میاد.

نمیدونم چرا استرس گرفتم.

انگار توی وجودم خالی شده ؛

.

.

.

به صورت قشنگش که روی تخت خوابیده نگاه میکنم.

صدای باد شدن تشک تخت بغلی که داره ریز ریز جیر جیر میکنه 

با خر و پف اونایی که تو اتاق خوابن و صدای پرستارهای تو راهرو قاطی شده.

.

.

.

از صبح کلی کار کردم

ولی خوابم نمیاد

قلبم میزنه ، دستم میلرزه و اشک که منتظره یه اشاره ست تا بیاد بیرون.

.

.

.

 

پ ن : برای همه مریض ها دعا کنیم.

 

مهر بانو

پارسال این موقع دستم با یه باند به تنم فیکس شده بود تا تکون نخوره.

کی میدونه قراره چه اتفاقی بیفته؟

درد بدی رو تجربه کردم ؛

جوری که حدود ۳ ساعت پشت در افتاده بودم تا کسی بیاد و کمک برسونه.

تجربه سخت ترس همراه با درد!

 

پ ن : هنوزم یه وقتایی که خسته یا عصبی میشم کتفم درد دیگیره.

پ ن : اگه در جهت مخالف افتاده بودم احتمالا الان زنده نبودم.

پ ن : نمیدونم چی شد یاد اون روز‌ افتادم ...

 

مهر بانو

حدود یک هفته نبودیم

اولین بار بود که بعد از ازدواج بچه ها با خانواده ر.م هممون جمع شدیم.

خدارو شکر به همه خوش گذشت و تقریبا نظرات یک برایند مثبت داشت.

تو این مدت باغ گیاهشناسی و دریا و آبشار و جنگل رفتیم.

یه شب هم ویلای دایی پ.ا مهمون بودیم تا ترافیک سبک شه و بتونیم برگردیم.

 

دیروز آقای ح.پ تماس گرفت و گفت تخت رو تحویل میدن و ر.م مجبور شد تو بارون بره و کارهاش رو انجام بده.

سیلاب و یه نفر دیگه اومدن بارها رو آوردند بالا.

 

امسال توفیقمون برای رفتن هیات توی ماه مبارک کم بود. خیلی کم.

 

پ ن :امروز روز میلاد امام حسن مجتبی علیه السلامه.

پ ن : سیلاب اسم یه آدمه! واقعا پدر و مادرش چه فکری کردند این اسمو رو بچه شون گذاشتند :/

پ ن : توی ماه مبارک برای همدیگه دعا کنیم .

پ ن :به قول رونیا چه خبر مقلا؟

 

 

مهر بانو

همیشه ساکت و سرکش بود

ولی‌ ولی به خودت سوگند

در این دریغ زمستانی

دلم هوای تو را دارد 

 

پ ن : شعر از قیصر امین‌ پور

مهر بانو

قرار بود طبق قرار قبلی با ف. م اینا بریم قم و در پخش لوازم خیریه کمک کنیم ولی بخاطر امتحانات گل پسر نشد.

ر.م بهش زنگ زد و گفت میتونه خودش با گل دختر بره ولی اینطور که گفت یازده نفر برای کمک هستند.

راستش من بیشتر بخاطر زیارت دوست داشتم برم

چون دیدن آدمها و شرمشون وقتی میان از نمایشگاه مایحتاجشون رو تهیه کنند خیلی برام جالب نیست.

از یه طرف هم قول داده بودم برم براشون غذا درست کنم...

ف.م اسمس زد که به جای من و ز.سادات و خودش کار میکنه و نائب الزیاره مون هست.

 

امروز جشن کلاس فوق برنامه د. گل دختره.

خانم ز. تماس گرفت و دعوتمون کرد.

 

تقریبا همه در تکاپوی کارای عیدند ؛

ما هم‌ برنامه ریختیم ۵ روزی رو که مدرسه در ایام نوروز تعطیله یه جوری به گل پسر خوش بگذره.

امسال با اردوی مطالعاتی مدرسه ، هم خودش هم ما آماده میشیم ...

 

پ ن : خدا کمکش کنه تا بتونه سعی کنه و ان شا الله نتیجه بگیره.

 

مهر بانو