ر.م رو صدا کردم بیاد چایی بخوریم
البته تا بیاد من چایی م تموم شده بود
وقتی نشست گفت :
" اگه جنگ بشه چکار کنیم؟ "
گفتم :
ینی چی؟
پرسید :
"بریم شمال ؟ "
گفتم : نه
گفت : " ینی همین جا بمونیم ؟ "
گفتم :
مگه دفعه پیش جایی رفتیم؟
پ ن :
این حرفش باعث شد به این فکر کنم که
شاید دیگه فرصت نشه بیام اینجا و بنویسم
شاید آخرین بار باشه
شاید دیدار بره به قیامت ...
همیشه با خودمون میگیم بذار سر فرصت ...
میگیم یه وقت دیگه
ولی شاید داریم آخرین دقیقه ها رو میگذرونیم
و
فرصتی نباشه.
نمی دونم چرا یهو بغضی شدم ...