مهربانو

طبقه بندی موضوعی

شب حدودای ساعت ۲ رسیدیم خونه.

به ر.م گفتم از شیخ بپرس فردا رو هم روزه میگیره؟

ازش پرسید.

شیخ گفت : نذر کرده کل ماه رجب رو روزه بگیره.

گفتم پس بهش بگو یک ساعت قبل از نماز صبح صداش میکنم 

تا سحری بخوره.

شیخ گفت : نه. الان یه کم نون می خورم ؛ همین کافیه.

توی چمدونم خوراکی دارم ؛  زحمت نمیدم.

من : 😐 مگه تو بیابون گیر کرده ؟

گفتم : ماکو زحمه - زحمتی نیست - ... این چه حرفیه ؟

غذا هرچی که داشتیم گرم کردم.

ر.م گفت شیخ میگه نون کافیه.

مثل صبحانه ، خوراکی های صبحانه هم رو میز گذاشتم

و براش چای  و خرما آوردم.

به ر.م گفتم بشین کنارش باهاش بخور تعارف نکنه.

برنج و خورشت نخورد.

یهو گفت ؛

رسول خدا فرموده:

هرکس یک روز از ماه رجب رو روزه بگیره ، بهشت بر او واجب میشه.

خندیدم و به ر.م گفتم : 

با شماست ها !  میگه ینی روزه بگیر.

شیخ هم خندید.

دیگه من رفتم توی اتاق و بعد از اینکه خوردنشون تموم شد اومدم.

سفره رو جمع کردم و رفتم لالا.

 

پ ن : اگه حال دارین بقیه شو بتعریفم ...

 

مهر بانو

ر.م گفت شیخ میگه شب بریم قم

گفتم بگو قم دوره ؛ فردا بریم .

امشب ، شب جمعه ست ؛ بریم زیارت حضرت عبدالعظیم.

با شیخ درمیون گذاشت .

گفت أحسن شی

و قرار فیکس شد.

...

حدود ساعت یک بود که ر.م و شیخ حسن رسیدند.

ناهارم حاضر بود

تا ر.م ماشینو پارک کنه و بیاد ،

گل پسر رفت کمک شیخ و چمدونش رو آورد.

تا مستقر شد درِ چمدونش رو باز کرد و

سوغاتی هایی رو که برامون آورده بود روی میز گذاشت.

چند تا کیسه نایلونی که روی هر کدوم اسم کسی نوشته شده بود :

سید ر. طهران ، حاج مهدی ، ابو ر. و برای بابا اینا که اسم نداشت.

گفتم زحمت کشیدین

گفت رحمته.

توی هرکدوم از کیسه های نایلونی زرد رنگ ،

یه کلاه مردونه ، یه جوراب پشمی مردونه و یه روسری مشکی نگین دار بود.

چون روزه بود امکان پذیرایی نداشتم.

ر.م که اومد یه کم حرف زدند و نماز خوند .

به گل پسر گفتم توی اتاق براش رختخواب بذاره که استراحت کنه.

وقتی خوابید ما ناهار خوردیم.

خودم میل به غذا نداشتم و طبق معمول اینجور مواقع شیرقهوه خوردم.

عصر گل دختر وقت دکتر داشت.

به ر.م گفتم :

شما میبریش دکتر ؟ من بمونم برای شیخ افطار حاضر کنم .

گفت چاره ای نیست ...

یه ساعت بخوابم بعد میبرمش.

خودم هم خوابیدم ؛ داشتم بیهوش می شدم.

یه ساعت مونده به اذان بیدار شدم

ر.م و گل دختر رفته بودند.

برای شیخ سوپ درست کردم.

تجربه خودم از سفره افطار توی نجف اینجوری بود که

وقتی اذان تموم می شد برامون 

یه خوردنی مثل سوپ یا حلیم یا شوربه - یه مدل سوپ عربی - میاوردند

و بعد از خوردن اون ، نماز میخوندیم

و بعد سفره شام پهن می کردند و مثل ایران چای و نون و پنیر نداشتند.

ولی من سعی کردم هردو رو تلفیق کنم.

روی میز 

سوپ ، نون و پنیر و گردو ، مربا ، کره ، شکلات صبحانه ،

آب ، بشقاب میوه و پلو و خورشت قیمه گذاشتم .

شیخ گفت باید اول نماز بخونم ؛

نافله ها رو هم خوند و بعد افطار کرد.

گفت ما میوه رو بعدا میخوریم ...

رفتم دنبال کارهام تا معذب نباشه.

گل پسر هم دور و برم میچرخید.

بعد از افطار کلی تشکر کرد و گفت شکرا جزیلاً

گفتم بالعافیه - نوش جان -

و بقیه نمازهاش رو خوند ...

حدود ۸ و نیم ر.م و گل دختر اومدند.

سفره شام حاضر کردم.

شیخ گفت سیرم و شام نخورد.

براش میوه و چای آوردم.

گفت شب جمعه ست و خوردن انار مستحبه.

اناری رو که براش توی بشقاب  گذاشته بودم دون کرد و با قاشق خورد .

ما هم شام خوردیم.

بعد بچه ها موندند خونه و ما رفتیم زیارت شاه عبدالعظیم.

 

پ ن : 

هنوز هم وقتی بهم ‌میگه علویه وجودم ‌پر از شعف میشه : )

 

مهر بانو

ساعت ۶ صبح شیخ حسن به موبایل ر.م زنگ زد ؛

گفت اهواز منزل دوستش ه و داره با هواپیما میاد تهران .

ر.م کم کم حاضر شد و رفت فرودگاه دنبالش.

دوست داشتم بخوابم ولی خب باید پا می شدم و

کارای استقبال از مهمون رو انجام می دادم.

گل پسر دیشب اومده بود.

بچه ها رو بیدار کردم .

گل پسر رو فرستادم نون بخره.

گل دختر هم مشغول تمیزکاری اتاق شد تا برای مهمون آماده بشه.

خودم هم به امور خونه رسیدم.

گل پسر وقتی اومد جارو زد.

فکر کردم برای ناهار قیمه درست کنم.

به مامان جون زنگ زدم که بگم امروز نمیام

هنوز صداش گرفته بود

یه کم حس سرماخوردگی داره

گفت شرایط ه.م هنوز اوکی نیست

ناراحت بود ...

- یه عالمه حرف نگفتنی : ( -

به ر.م زنگ زدم بپرسم کجان ...

گفت میخوایم بریم پیش آقای کاظمینی پارچه بِبَریم

گفتم بیایین خونه ؛ این بنده خدا خسته ست

بیایید صبحانه بخورید

عصر برید که پارچه فوتر* خودتم ببری.

گفت شیخ میگه من روزه م ؛ نذر کردم .

گفتم : عه ! چرا ؟

و ادامه داد : دیرتر میاییم

 

پ ن : 

* برام عکس پارچه فوتر فرستاده بود

گفتم برای خودت بخر بده آقای کاظمینی پالتو بدوزه

مدل هم براش فرستادم

گفتم پولش هم کادوی روز پدرت از طرف من باشه.

 

مهر بانو

سر کار بودم که گل دختر  زنگ زد و گفت

ماشین ظرفشویی آب توش پر شده و ریخته کف آشپزخونه

گفتم بخاطر اینکه هی آب قطع و وصل میشه 

شیر برقیش خراب شده حتما ...

میام خونه میبینم چی شده .

امشب ر.م صنفه

دارم تصور می کنم برسم خونه

با چه صحنه ای قراره مواجه بشم

.

عصر گل دختر رو‌ آوردم‌ کلاس

تا کلاسش تموم بشه توی سالن اجتماعات نشستم و

مستند "خون مُردگی " رو با موبایلم میبینم.

چندتا فیلم دیگه پیشنهاد شده ولی واقعا وقت فیلم دیدن ندارم

البته حسش هم نیست ...

پ ن :

همزمان به چندتا موضوع مختلف دارم فکر می کنم ...

پ ن :

دیدن درد دیگران خیلی ناراحت کننده ست

و دیدن جهلشون بیش تر حتی : (

 

 

مهر بانو

دنیای ما از هم جدا ، دنیای سنگ و آینه ست

این جمله را در آینه ، هی با خودت تکرار کن

 

پ ن : ریحانه طاهری

 

مهر بانو

ولی اون زندگی رو خیلی دوست داشت 

از کجا می دونی؟

آخه چاییش بوی هِل می داد …*

 

شاید زندگی توی جزئیات حضور داره

ماه هاست که حوصله نوشتن ندارم

چیزی برای نوشتن حتی !

شاید خالی ام

شاید چایی م هِل نداره …

 

پ ن : 

*دیالوگ نمایش “خفه شو عزیزم ” / محمد صالح اعلا 

 

مهر بانو

چهارشنبه 

از سر کار که برگشتم 

قبل از رفتن به خونه شیر و نسکافه خریدم

اسپرسو تموم شده بود و دلم شیر قهوه میخواست

حس دم کردن قهوه ترک و پای گاز وایسادن نداشتم

بنابراین نسکافه فوری بهترین گزینه بود.

رسیدم خونه یه کم نشستم 

شیر و نسکافه رو گذاشتم تو ماکروفر گرم بشه

و وسایل شام رو حاضر کردم.

بعد از خوردن شیر نسکافه

چندتا ظرف رو که از ناهار گل دختر توی سینک بود ؛ شستم .

ر.م که اومد چندتا از پرتقال هایی رو که آقای خ.

از خونه ی شمال شون برامون آورده بود رو شستم ،

چهارقاچ کردم  ، داخل بشقاب چیدم و روی میز گذاشتم.

برای ر.م هم شیر نسکافه درست کردم و 

همراه کیک رو میز گذاشتم.

تلویزیون ما معمولا خاموشه .

اگه گل دختر روشن کنه شبکه پویاست

وگرنه روشن باشه شبکه نمایش رو نشون میده.

اون روز هم شبکه نمایش رو نشون می داد.

داشتیم فیلم می دیدیم که یهو ر.م گفت :

می دونی ه.م بیمارستانه؟

گفتم : نه! چرا؟

گفت : پس چرا بهت هیچی نمیگن؟

و ادامه داد: صبح بابات بهم زنگ زده و گفته.

...

به مامان زنگ زدم و پرسیدم چی شده؟

گفت : شب یلدا از پله افتاده بود

ولی خودش با پای خودش اومد خونه خاله و‌ برگشت.

صبح فرداش برای نماز که بیدار شدم 

دیدم افتاده وسط هال و ناله می کنه

گفتم چی شده ؟ گفته پاهام حسشو از دست داده.

بعد هم اردیبهشتی دوست داشتنی اومده بغلش کرده

و نشونده روی مبل و به اورژانس زنگ زدیم  …

بیمارستان ام آر آی گرفتن

گفتند دوتا از مهره هاش به خاطر دیابت عفونت کرده ؛

امروز صبح عملش کردند ...

 

پ ن : 

من بیشتر از اینکه نگران ه.م باشم نگران مامانم هستم ...

پ ن :

برای شفای همه ی مریض ها بدعاییم 😔

 

مهر بانو

داشت سنگ ، کاغذ ، قیچی بازی می کرد

باورش برام سخت بود ولی چه میشه گفت ...

دلم شور زد ؛

می دونم شاید به من ربطی نداشته باشه

شاید که نه ! حتما به من ربطی نداره

ولی هیچی نگفتم

نخواستم حرفی بزنم

نگرانی م رو تو دلم ریختم 

و گفتم بذار هرکسی خودش راهش رو انتخاب کنه

هیچی به زور نمیشه

مثل گذشته بیا کنار وایسا 

رها کن ...

پ ن :

بعضیا میگن وقتی اتفاقی در مسیر زندگی ت میفته

حتما حکمتی داشته

میگن اگه کسی سر راهت قرار گرفت

اگه با چیزی مواجه شدی

اگه تو موقعیت خاصی گیر افتادی

یه حکمتی پشتش بوده ...

والله ما أدری ...

 

مهر بانو

 

مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی  بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصۀ فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر ، محتاجِ ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق ، از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقلِ معاش‌اندیش، با معنای عشق -

- آشنایم کن، ولی ناآشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می‌گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من

آرزوی وصل ، از  بیم جدایی بهتر است

 

 

پ ن : فاضل نظری

 

 

مهر بانو

این روزها هر وقت با کسی مواجه میشم

با کسی حرف می زنم

به کسی نگاه می کنم

و 

در نهایت رفتاری می بینم که ممکنه دوست نداشته باشم

به خودم رجوع می کنم

از خودم می پرسم این رفتار کجای وجودمه

منم انجامش دادم؟

اگر یه ذره

فقط یه ذره کوچولو

یه کمی از اون رو در خودم ببینم

جلوی خودم وایمیستم

و میگم

نه عامو !

برو اول خودتو بساز …

اونوقت سکوت می کنم و می رم که می رم.

 

پ ن :

سَرَمو زیر آسمون خدا ،

رو به آسمون بالا می گیرم و

به هلال ماه که وسط آسمون سورمه ای رنگ ِغبار گرفته

خودشو نشون میده ، نگاه می کنم 

و میگم :

حواست به منه؟

یادم می افته و می خونم :

حواست هست …؟

به موهای سپید سرم …

که من امسال …

از گذشته شکسته ترم …

پ ن :

درسته که اون ور با اصالت تره

ولی یه حرفایی مال اینجاست فقط

شاید مثل اتاق آبی م ، پر از سکوتیه که مال خودم ه

 

مهر بانو