سر کار که بودم ر.م زنگ زد و گفت بلیط مشهد بگیرم؟
گفتم آری
هر چند وقت یه بار زنگ می زد تا ساعت بلیط رو باهام چک کنه
بخاطر اینکه مطمئن بشه برای کارم مشکلی پیش نمیاد
خودم هم نگران بودم
چون مرخصی نداشتم
نمی دونستم چجوری باید رفتنمون رو بگم
خدا روشکر بهانه ش جور شد
مخصوصا که این روزا هم ماشینا رو زوج و فرد کرده ن
و هم تا آخر هفته بچه ها آنلاین بودن
البته من بهانه دیگه ای داشتم ...
به س.ک گفتم این هفته رو نمیام
ر.م گفت برای عصر دوشنبه بلیط گرفته
موقع برگشتن از کار الف. رو رسوندم
خیابونا شلوغ بود
خونه شون تو مسیرمه
یه کم بین راه در مورد مسائل اعتقادی و اجتماعی صحبت کردیم
گفت :
" باورم نمیشه آدمایی مثل شما اینجوری فکر کنند
تا حالا اینجوریش رو ندیده بودم "
و بعد ادامه داد :
" خیلی مهمه که وقتی با کسی زندگی می کنی
باهات هم عقیده باشه
این روزا پیدا کردن چنین کسی سخته. "
بهش گفتم این هفته رو نمیام سرکار
اما از هفته ی بعد میتونه باهام هماهنگ کنه تا برم دنبالش.
پ ن :
باید به خدا بسپریم ...