چند وقت پیش داشتم برای گل پسر می خوندمش
پ ن :
خیلی به نظرم راست میگه.
خاص بودن رو دوست دارم حتی توی مُردن .
پ ن :
از اون یکی وبلاگم آوردمش ؛
یادآوریش برای خودم که ارزشش رو داشت.
چند وقت پیش داشتم برای گل پسر می خوندمش
پ ن :
خیلی به نظرم راست میگه.
خاص بودن رو دوست دارم حتی توی مُردن .
پ ن :
از اون یکی وبلاگم آوردمش ؛
یادآوریش برای خودم که ارزشش رو داشت.
میگه : جشنواره نرفتین؟
میگم : وقتشو ندارم.
میگه : من بخاطر کارم باید برم
یه کم در مورد فیلمایی که دیده برام میگه
و عصر میره تا فیلمای امروز رو ببینه.
پ ن : اردیبهشتی دوست داشتنی
دلم خواست نوشته های قبلم رو بخونم ؛
دارم #باران_بهاری رو مرور می کنم.
مث یه آلبوم روزهای گذشته م رو ورق می زنم.
ولی خیلی حال و هوام با این روزا فرق داشته ؛
خودم هم حتی!
انگار ذهنم تو یه قفس زندانی شده ؛
نه گفتنم میاد ، نه نوشتنم ...
پ ن :
َلا تَحسَبی قَلبی أَن تَحَجَّر / نزار قبانی
خیلی دوستش* دارم
عمیقه
وحشیه
پویاست
حتی وقتی آروم و ساکته انگار کلی حرف برای گفتن داره
می تونم ساعت ها بشینم و نگاهش کنم
یه وقتایی ازش به شدت می ترسم
اما بازم دوستش دارم.
همیشه فکر می کردم اون نقاش ی که بتونه عکسشو خوب بکشه
خیلی حرفه ای ه.
خودم یه نقاشی ازش کشیدم
ولی راضی نیستم.
امروز با دیدن نقاشیِ یه هنرمند
ذهنم به سمت رنگ و نقاشی ِ اون روزام رفت ...
چه روزایی رو گذروندم
یادش بخیر.
پ ن :
*دریا
قَالوا :
عِندَما تَحزَنُ تَذهَبُ إِلَى أَکثَر شَخصٍ یُحِبُّک
وَ عِنْدَما تَفرَحُ تَذهَبُ إِلَى أَکثَر شَخصٍ تُحِبُّه
وَ یَا لَحظَک لَو کَانَ هُوَ نَفسه فى الحَالَین .
پ ن :
? verdad
چو مرغ ِ نیم بسمل ، خسته ام از این گرانجانى
حرامم می کنى بارى اگر دستى نجنبانى
غم ِقالو بلایم یادم آمد ؛ با خودم گفتم
چرا عاقل کند کارى که باز آرد پشیمانی
کدامین عقل ؟ در رگ ها به جای خون ، جنون دارم
خدا را شکر باد از آن رکود و این فراوانی
نمی خواهی ، نمی آیی ، نمی پرسی ، نمی دانی
نبایداینچنین تسبیحِ اشکم را بچرخانی
صداى گام هاى خسته ات اى مرگ مى آید
امیدِ آخرِ این جانِ در اندوه ، زندانى
پ ن :
#رباب_کلامی
جدیدا یه چیزی رو در مورد خودم متوجه شدم :
دیگه حوصله ی خوندن مطالب طولانی رو ندارم ؛
البته اگه جذاب و با محتوای فاخر باشه مساله فرق داره
ولی وقتی دو خط اول یه مطلب رو بخونم و
به نظرم برسه تا اینجاش آسمون ریسمون بوده
دیگه ادامه مطلب رو نمی خونم
حتی اگه احتمالا در ادامه ، مطلب مفیدی گفته بشه.
یاد یه روزی افتادم که پرند* اومده بود خونه مون درس بخونیم
مامان می گفت :
" صداتون از توی اتاق میومد ؛
داشت برات یه چیزی تعریف می کرد ولی بهش گفتی :
- ینی من بهش گفتم -
خب ! آخرشو بگو ..."
بعدا مامان بهم گفت کارم درست نبوده
منم گفتم آخه داره هی داستان میگه و طول میده.
پ ن :
کلا از پر حرفی خوشم نمیاد
پ ن :
* دوست ِ سال های دور کودکی و نوجوانی م
صبح حال و حوصله نداشتم ماشین ببرم
گل دختر رو بردم مدرسه و با مترو رفتم سر کار.
ر.م زنگ زد : چرا ماشین نبردی؟
-وی ، افتر می میره سر کار -
گفتم حوصله رانندگی نداشتم.
رفتم بشیم پشت چرخ ، دیدم خ.م برام الگوی هنگامه رو آورده و
گذاشته رو صندلی م ؛
ازش تشکر کردم.
ز.ک بخاطر عمل بینی ش برامون شیرینی باقلوا آورده بود.
در تایم آزاد ناهار تونستم بخورم.
برای دامنم پل دوخته بودم و
از ر.م خواستم برام کمربند بخره.
عصر زنگ زد بپرسه چه رنگی ، چه مدلی و چه اندازه ای باشه.
در راه برگشت به این فکر می کردم اگه بمیرم ناراحت نمیشم
بچه هام از آب و گِل در اومدن
آرزوی ویژه ای ندارم که بخوام بخاطرش زندگی کنم
ولی اگه مرگم اونجوری که دوست دارم نباشه خیییلی ناراحت میشم
البته که خدا خودش بهتر می دونه چی برامون بهتره.
زنگ زدم به آزمایشگاه ؛
گفت دکتر ۳۷ تا آز برام نوشته
از یک هفته قبل یه سری داروها رو نباید مصرف کرده باشم ؛
یه سری اصطلاحات گفت که وقتی ازش پرسیدم یعنی چی
نزدیک بود از پشت تلفن
- به قول خ.الف : -
پاره م کنه.
-بلا نسبت هاپو -
و گفت پشت تلفن که نمی تونم توضیح بدم باید حضوری بیایین.
از دیروز لوبیلا* پلو داریم
لذا از درست کردن شام معافم : )
ه.م توی گروه پیام داده بود مشهده
دلم خواست اونجا باشم
کامنتش رو ریپلای کردم :
به جز دامانِ تو ، دستانم از هر ثروتی خالی ست
مکن ای شاه ، در تنهاییِ محشر فراموشم
خ.م لایو آستین جادویی داشت
یه کم نگاه کردم ولی حوصله نداشتم
دوئولینگو کار کردم و به لول ۲۱ اسپنیش رسیدم
به گل پسر زنگ زدم و باهاش حرفیدم
امروز امتحان میکروب داشت
گفت انقد بچه ها هیچی نمی نوشتن که
مراقب میگفته :
بچه ها سعی کنید حرفای استاد رو یادتون بیاد 😅
پ ن :
نگرانی ، مطلقا ممنوع!
*لوبیلا پلو همون لوبیا پلو می باشد : )
روزایی که مشهد بودم اتفاقای زیادی تو مزون افتاده بود
از جمله اینکه س.ک ، الف رو تراپی کرده بود
و او هم هرآنچه را که نباید ، گفته بود
از جمله در باب روابط نامشروع پسرش
و آب شنگولی خوردن خودش
و ...
وقتی خ.الف داشت برای اونایی که اون روز نبودند
ماجرا رو تعریف می کرد ،
گفتم : ادامه ندید ؛ حالم بد شد ...
گفت :
شما گوشاتو بگیر!
نمی دونم تجسس کردن تو زندگی دیگران اینجوری چه فایده ای داره؟
جز اینکه نظر آدما رو نسبت به هم عوض میکنه
و دید بدی بوجود میاره؟
امروز الف اومده بود مزون
برام سخت بود بهش نگاه کنم و یاد حرفایی که خ.الف گفته بود ، نیفتم
یاد حرفای دال.الف در مورد همکلاسیش افتادم که می گفت :
هر وقت نسبت به روابط نامشروعش بهش ایراد میگیرن میگه :
" اگه بهت یه کاسه آش تعارف کنند نمیخوری؟
وقتی کسی خودش تمایل داره ، چرا باید بگم نه؟ "
عصر که از کلاس برگشتیم
الف پیام داد :
مهربان جونم 😊 فردا منم میبری؟
علی رغم اینکه یه حس "نه خوب" نسبت بهش پیدا کردم
سعی می کنم او ، حس بدی نسبت به من و عقیده م پیدا نکنه
دلم می سوزه که در محیط بدی قرار گرفته
و اطرافیانش دین زده ش کردند
امیدورام خدا کمکش کنه.
پ ن :
غرق تاسف میشم وقتی میبینم جهل توی آدما تبدیل به عادت شده
همه دنبال یه لقمه آماده ن
حتی دوست دارن عقیده شون رو ، باورشون رو بهشون دیکته کنند
از اون بدتر هر روز بیش از پیش می بینم که
گناه و تظاهر به انجام دادنش افتخار مردم شده
آه ...
: (