به رسم پنج شنبه ها باید گل دختر رو میبردم ساختمان شماره ۱۴.
من اما : به شدت گلو درد داشتم و بند بند بدنم داشت جدا میشد...
آخرای ساله و پنج شنبه ها هم کار مزون برقراره.
به س.ک پیام دادم که اوضاعم چجوریه ... گفتم بیام؟
جواب داد : نه ؛ استراحت کنید. ان شا الله بهتر میشید.
به لطایف الحیل سعی کردم گل دختر رو هم از رفتن به کلاس منصرف کنم اما نشد.
به ناچار لباس پوشیدیم و بردم رسوندمش.
اول یه کم نق می زد که دیرم شده و ...
گفتم : نه ! مسیر هر روزمه. من هر روز دارم این مسیر رو میرم سر کار
؛ زود میرسیم. نشون به اون نشون که نیم ساعت دیرتر به کلاس رسید 🙄
جلوی کوچه نگه داشتم ؛ گل دختر پیاده شد .
درِ عقب رو نگه داشتم تا خودم ببندم.
آممما ... در بسته نشد!
دیرش شده بود . بقیه درها رو قفل کردم و درِ پشت صندلی راننده رو جفت گذاشتم.
گل دختر رو به کلاسش بردم و برگشتم سمت ماشین.
روی صندلی عقب نشستم و در حالی که مواظب بودم ماشین از کنارم رد نشه ،
در رو به حالت نیمه باز نگه داشته بودم و به قفل ور میرفتم تا بتونم در رو ببندم.
چند بار قفل مرکزی رو امتحان کردم ...
قفل در عقب رو از لای در باز و بسته کردم ...
خلاصه نشد که نشد.
به ر.م زنگ زدم.
گفت باید شاسی قفل باز باشه -بالا باشه-
بعد یه ضامن داره اون رو به طرف در حرکت بدی.
این کارها رو هم انجام دادم ولی نشد.
نوک انگشتام یه کم از روغن لای در سیاه شد.
بی خیال شدم.
همون جا نشستم و دولینگو کار کردم.
شارژ گوشیم کم بود. واقعه خوندم .
بالاخره گذشت تا کلاس گل دختر تموم بشه ...
دوباره در رو جفت کردم و رفتم دنبالش.
بهش گفتم عقب بشین و در رو محکم نگه دار.
طبق معمول به اردیبهشتی دوست داشتنی زنگ زدم.
: سلام ؛ خوبی؟ خونه ای؟
گفت : سلام؛ چاکریم ؛ آره ...
براش توضیح دادم که میخوام گل دختر رو ببرم کلاس زبان
و اینکه الان چه شرایطی اتفاق افتاده.
گفتم بعدش می خوام ماشین رو ببرم قفل سازی.
یه نفر باید بشینه در رو نگه داره. پرسیدم میتونه باهام بیاد؟
گفت آره.
به خونه ی مامان اینا رسیدیم.
ماشین رو تو کوچه یه جوری پارک کردم که در ِخراب به طرف دیوار باشه
و بقیه درها رو قفل کردم.
گل دختر رو بردم کلاس زبان.
بعد برگشتم و با اردیبهشتی دوست داشتنی به طرف قفل سازی رفتیم.
نمی دونم تو راه چند نفر بهمون گفتند :
در عقب بازه ، درو ببند ، داداش در بازه ها ...
وااای ....
هی سر تکون می دادیم که بله میدونیم ... در خرابه ... ممنون ...
خلاصه رسیدیم به قفل سازی .
عباس آقا سرش مثل همیشه شلوغ بود.
اردیبهشتی دوست داشتنی ماشین رو یه گوشه پارک کرد.
گفت چی میخوری؟
گفتم هیچی .
پیاده شد واز کافه نزدیک اونجا منو گرفت.
گفت خودم می خوام قهوه بخورم ؛ تو چی میخوری؟
منو رو نگاه کردم ... گفتم هات چاکلت خوبه.
رفت و سفارش داد.
توی ماشین نشسته بودم...
دو تا آلپر با یه مغازه دار سر جای پارک دعواشون شده بود.
بالاخره آقاهه کوتاه اومد ...
کافه دار اشاره کرد که سفارش هاتون حاضره.
اردیبهشتی دوست داشتنی رفت و تحویل گرفت.
بعد از چند دقیقه عباس آقا اومد ویه نگاه به در کرد.
همون کارهایی روکه ر.م به من گفته بود انجام داد.
در بسته نشد.
یهو گفت در خودش رو انداخته.
در رو یه کم داد بالا و بعد در رو بست.
گفت بهتره از این در رفت و آمد نکنید.
علی آقا هم یه نگاه به قفل مرکزی انداخت.
هیچی دیگه تا ساعت ۳ کار طول کشید.
بعد اردیبهشتی دوست داشتنی گفت :
عیب نداره تنها برگردی؟ من برم به کارم برسم.
گفتم میرسونمت خب. گفت : نه موتور میگیرم.
خداحافظی کردیم و من برگشتم دنبال گل دختر.
پ ن : آزیترومایسین خوردم ...
به قول ر.م که بهم میگفت : قلبت هنوز میزنه ، هنوز زنده م :)
مثلا استراحت کردم ...