مهربانو

طبقه بندی موضوعی

پنج شنبه که من نبودم بین  خ.م و خ.الف یه کم شکرآب شده بوده ؛

امروز خ.الف مرخصی بود

و از حرفای بچه ها فهمیدم ماجرا چی بوده

س.ک برای تلطیف فضا یهو گفت :

خانوم میم - ینی من - هم که چند روزه با ما قهره و هیچی نمیگه.

من : 😳

گفتم من پنج شنبه نبودما ! قضیه چیه؟

ه.م گفت : خانوم میم چند روزه برامون شعر نخوندی .

گفتم : ه.جون ! گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره. ماه رمضونه ها!

همه زدن زیر خنده .

قرار شد خ.م با خ.الف صحبت کنند و کدورت ها رو بذارن کنار.

 

پ ن :

به نظرم فرق آدم با سایر موجودات همینه

که بتونه با حرف زدن مشکلاتشو برطرف کنه.

پ ن : 

از  مستحبات موکد برای شما که اینجا رو میخونید هم که میدونین چیه دیگه ؟

اینکه در ماه مبارک رمضان منو ویژه بدعایید 😁

با #تشکر

 

مهر بانو

 

همین عقلی که با سنگ حقیقت ، خانه می سازد

زمانی از حقیقت های ما ، افسانه می سازد

 

‌سر مغرور من با میل دل ، باید کنار آمد

که عاقل آن‌ کسی باشد که با دیوانه می سازد

 

مرنج از بیش و کم ؛ چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد

 

مپرس از من چرا در پیله ی مِهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

 

به من گفت ای بیابانگرد غربت کیستی؟ گفتم :

پرستویی که هرجا می نشیند ، لانه می سازد

 

مگو شرط دوام دوستی ، دوری ست ؛ باورکن

همین یک اشتباه ، از آشنا بیگانه می سازد

 

پ ن :

فاضل نظری

 

مهر بانو

گل دختر مسابقه داشت

بخاطر همین به کلاس عصرش با تاخیر می رسید

با موب من به تیچر پیام داد که دیر میرسه .

گذاشتمش کلاس و رفتم خونه مامان جون

ه.م اومده خونه

پرستارش در رو باز کرد.

مامان گفت دو روز پیش سنسی اومده ،

تخت و جا و مکانش رو درست کرده ...

- خدا بهش خیر بده . -

با مامان نشستیم سبزی خوردن برای افطار پاک کردیم

مامان یه جوری با حسرت گفت دیگه ه.م نمیتونه بره نون بخره

گفتم الان که رفتم دنبال گل دختر نون میخرم

گل دختر رو از کلاس برگردوندم و رفتم دنبال نون

صف عریض و طویل نونوایی تا سر خیابون اومده بود

خانمی که نفر آخر صف بود بهم گفت باید شماره بگیریم !

یه آقایی اومد بهمون شماره داد 

اینجوری به هرکس با توجه به شماره ش می گفت چه ساعتی بیاد

و لازم نبود کلی اونجا وایسیم

برگشتم خونه شون

گل پسر زودتر اومد به مامان جون کمک کنه 

شماره رو بهش دادم تا سر ساعت مقرر بره دنبال نون

یه کم افقی شدم‌ تا اذان شد

افطار کردیم

ر.م رفته بود خونه آقا ذبیح

بهش زنگ‌ زدم بپرسم بعدش میاد تا باهم بریم هیات ؟

گفت میاد

وقتی اومد یه کم نشستیم و با بابا صحبت کرد

بعد اردیبهشتی دوست داشتنی اومد

قرار شد یه سر بریم پیش آقای آلمانی*

و بعد بریم مسجد شهدا#
نمی دونم سر افطار چی خورده بودم که‌ حساسیت داده بود

البته خارش دستم قبل از افطار شروع شد

یحتمل عصبیه

کل دستم کهیر زده بود و از خارش داشتم  دیوونه می شدم

یه لوراتادین خوردم

فایده نداشت

یه مدت بعد دوباره یکی دیگه خوردم

...

رفتیم مغازه آقای آلمانی ؛ بسته بود

بخاطر همین رفتیم یه جای دیگه

ر.م و اردیبهشتی دوست داشتنی رفتن برامون ساندویچ بگیرن 

گل دختر رو کاناپه خوابش برده بود ؛ بنابراین نبردیمش

تو ماشین منتظر بودیم ر.م و اردیبهشتی دوست داشتنی بیان که

بهم زنگ زد و پرسید کجاییم

گفتم خوابت برده بود 

بعد هیات میاییم دنبالت .

گفت برای سحری صدام کن

گفتم باشه

افتر خوراکی ، رفتیم مسجد شهدا

هرشب یه دعایی میخونن

امشب مناجات شعبانیه بود : )

البته من - یحتمل بخاطر لوراتادین ها - تو فضا بودم 

گوشام میشنید ولی به حال خودم نبودم

حتی یه حالی مث برق گرفتگی سمت چپ قفسه سینه م حس میکردم

بعد از دعا اردیبهشتی دوست داشتنی رو رسوندیم و اومدیم خونه

فقط دوست داشتم بخوابم

به گل دختر ساندویچش رو دادم تا بخوره

ر.م گفت سیره و سحری نمی خوره

و برای گل پسر پلو جوجه گرم کردم بخوره

و خودم رفتم لالا.

...

پ ن :

*آقای آلمانی یه ساندویچی نزدیک امامزاده یحیی ست 

که برای ما نوستالژیکه ؛ 

از بچگی ِگل پسر که ماه رمضونا می رفتیم هیات 

یه سر اونجا می زدیم.

صاحب مغازه یه مدتی رفته بود آلمان و

بخاطر همین این لقب رو بهش دادیم.

پ ن :

#مسجد شهدا اتوبان آهنگه

ماه رمضون هرشب ساعت ۲-۱ آقای سماواتی مناجات میخونه

فضای باحال و خوبی داره

یکی از جلسه هایی که توفیق داشته باشیم ماه رمضون میریم اونجاست.

 

مهر بانو

ترم بعد ، غیر حضوری شون کردند.

گفتن غیر از انترن های بیمارستان بقیه خوابگاه رو تحویل بدن.

درس ها و کلاس پراتیک آنلاینه ولی 

برای کارآموزی بعد از عید باید برن‌ بیمارستان.

میگه# این دوسال که ماه رمضون جایی نیومدم،

انگار دیگه حس خاصی بهش ندارم.

حتی دیگه خوردن شامی رشتی ماه رمضون ،

خیلی فوق العاده نیست برام.

کلی برام تعریف کرد و حرف زد.

گفتم میریم خونه مامان جون خوب میشی

چندتا از دعاها رو هم با معنیش بخون ؛

حالت بهتر میشه.

من خودم ابوحمزه و مناجات شعبانیه رو خیلی دوست دارم.

- یه جاهاییش دوست دارم از قالب بدنم بیام بیرون* -

پ ن :

#گل پسر
* اینو بهش نگفتم - حس خودمه -

 

مهر بانو

ر.م زنگ زد بهم خبر داد که شیخ حسن با خانمش اومدن ایران

و گفته خونه تون نمیاییم .

گفت مهدیار رفته فرودگاه دنبالشون.

گفتم مهدیار کجا بود؟

گفت دیشب اومده بود صنف پیش من.

شما اگه میتونی بیا اونجا - خیاطی - بعد باهم برگردیم.

گفت میس بهش زنگ زده و گفته قراره  ه.م بیاد خونه.

من تازه از سر کار اومده بودم . در له ترین حالت ممکن.

شام قیمه درست کردم . گفتم شاید تعارف کنم ، بیان.

با بچه ها افطار کردیم ، غذا رو به گل پسر سپردم و من رفتم اونجا.

مهدیار ، شیخ و خانمش رفته بودن یه رستوران نزدیک اونجا افطار کنند.

به مهدیار زنگ زدم گفتم غذاتون تموم شد یه تک زنگ بزن من بیام.

گفت خاله بیایید شما هم غذا بخورید.

گفتم نه ؛ من خونه غذا خوردم اومدم.

وقتی زنگ زد رفتم پیششون.

سلام و احوال پرسی و …

گفتم امشب بریم خونه ما ، فردا هرجا خواستین برید.

خانمش گفت : نه ؛ می خوایم بریم قم و بعدشم زود برگردیم ؛ ماه رمضونه.

گفتم خسته این فردا برید.

قبول نکردند.

شیخ برای من غذا سفارش داد.

هرچی قسم و آیه اوردم که بابا من غذا خوردم اومدم 

گفت نمیشه. توی ظرف غذا گرفت ببریم.

چمدونشون رو گرفتم بذارم صندوق عقب ماشین که ر.م رسید.

از سر کار با مترو اومد.

گفت این روزا خیییلی شلوغیم.

سوار ماشین شدیم و رفتیم خیاطی.

شیخ حسن اومده بود کت و شلوارش رو از آقای کاظمینی تحویل بگیره.

سری پیش اندازه هاشو گرفته بود و این سری بدون پرو آماده بود.

انصافا خیلی اوکی و بدون ایراد بود .

بعد چون قبول نکردند بریم خونه ، رسوندیمشون ترمینال

و ر.م براشون ماشین گرفت برن قم.

مهدیار با ما اومد.

اومده بود دنبال کارای سربازیش.

قرار بود امریه بشه ؛ 

برای همین مدتی توی یه شرکت دانش بنیان کار می کرد

ولی قانون امریه برداشته شده و این بچه سرگردون مونده.

ناراحت بود. گفتم درست میشه ؛ نگران نباش.

 گفت خاله با خودت چی کار کردی؟

گفتم چرا؟

گفت خیلی لاغر شدی!

- فکر کنم خیلی وقت بود منو ندیده بود . -

گفتم لاغری خوبه که : )

شام حاضر کردم و

عملا سحری پیشواز ماه رمضونمون رو همون موقع خوردیم.

 

پ ن :

آقای کاظمینی از پیرمردهای صنفه که توی فرانسه دوره خیاطی رو گذرونده.

پ ن : 

وقت اذان ح.خ زنگ زد و پیگیر حال ه.م شد ؛

یه کم باهام حرف زد …

غصه دار بودم …

گفتم دعاش کنید .

 

مهر بانو

چهارشنبه کلی با هم بحث کردیم

گفت : خانوم میم ! شما خییییلی کمالگرایید.

خنده م گرفت ؛ 

گفتم : شما اولین نفری نیستین که اینو بهم میگید.

گفت : خیلی ایده آل فکر می کنید ؛

خوبه اینجوری باشه ها ...

درستش اینه ولی در عمل اینجوری نیست.

...

بعد در مورد اثر لقمه حرف زدیم  ؛

گفت شما میگید :

" ربا اثر وضعی ش رو میذاره ؛

حتی اگه مرجع تقلید مجاز کرده باشه و گناهش به گردن خود او باشه ،

انگار به زور تو گلوی کسی شراب بریزند ؛

اونی که شراب خورده گناه نکرده چون اختیار نداشته ولی

همونه که مست میشه ؛ 

ربا هم اینجوری اثر وضعی ش رو تو زندگیمون میذاره."

پس چی کار کنیم ؟

وقتی فلانی که نمی دونیم لقمه ش از کجاست ،

یه خوراکی میاره مزون و‌ ما همسُفره ش میشیم ،

بازم اثر وضعی داره دیگه ...؟

گفتم ما مامور به تجسس نیستیم که

ضمن اینکه رد مظالم برای همینه دیگه ...

...

از اون روز توی یه قابلمه کوچولو برای خودش ناهار میاره

و دیگه با بقیه نون و پنیر رو شریکی نمیخوره .

خودمم زیاد دارم بهش فکر می کنم ؛

به اثر #لقمه ...

 

پ ن :

یاد فرمایش رسول خدا به امیرالمومنین صلوات الله علیهما می افتم :

کُل حَلَالاً وَ قُل صِدقَاً

حلال بخور و راست بگو 

 

مهر بانو

ماه رمضون رسماً از امروز در خونه ما کلید خورد.

پارسال چند روز رو توی این‌ ماه ، شمال بودیم و روزه نگرفتیم ؛

چندتا روزه رو قبلا گرفته بودیم و چندتا مونده بود .

صبح ۴ پاشدم و سحری حاضر کردم.

امروز طنازهای ۵ رو تموم کردم و یه مروارید ۶ دوختم.

عصر که گل دختر رو بردم‌ کلاس ، داشتم از خواب می مردم.

ولی تا اومدیم خونه خوابم پرید.

دوست دارم کارای نصفه نیمه م رو تموم کنم

ولی وقتی می رسم خونه تا کارای خونه رو انجام بدم ،

افق مرا به سوی خود میخواند و دیگه جانی برام نمی مونه.

از امشب یحتمل ادامه انیمه امیر ارسلان هم با گل پسر می بینیم.

پیشنهاد بعدیش Kingdom ه.

 

پ ن : 

خسته ام 

کاش کسی حال مرا می فهمید ...

 

مهر بانو

دم به دم کَم بکنم دایره ی خلوت خویش

تا بدانجا که دهم دل به دل ِ صحبت خویش

 

دوری و دوستی و حرف کم و رنجش کم

با چنین شیوه توان داشت نگه ، عزت خویش

 

پ ن : 

رحیم معینی کرمانشاهی

 

مهر بانو

ساعت نزدیک ۹ شب بود

هنوز ر.م نیومده بود

دیگه ‌میخواستم به گل دختر بگم زنگ بزنه ببینه باباش کجاست

که در زدند

به گل دختر گفتم‌ درو باز کن

گفت کیه؟

گفتم بابائه دیگه … 

درو که باز کرد ،

گل پسر با بار و بندیلش اومد تو 😍

ر.م رفته بود دنبالش و با هم اومده بودند خونه

بچه م گردنش گرفته بود

گفت مامان ، یواش بغلم کن گردنم درد میکنه

شب قبلش خونه ا.م اینا بوده و

یحتمل بد خوابیده یا باد خورده به گردنش

نشست و کلی برام تعریف کرد

از بچه های خوابگاه

از بچه های یونی

از استادا

از شوخی های اتاقشون

از امتحانا

و …

پ ن :

حال دل م خوب شد : )

 

مهر بانو

سر کار پادکست گوش می کردیم

میگفت با این تک مصرع خودتو بشناس :

بی همگان به سر شود ؛ بی تو به سر نمی شود.

گفت ببین چه کسی رو به جای ضمیر " تو " میذاری ...

هر وقت تونستی اینو به امام زمانت بگی یعنی منتظرشی .

 

پ ن : 

بِنَفسى أَنت ...

عزیزٌ عَلَىَّ أَن أَرَى الخَلْقَ وَ لَا تُرَى ...

فدایت شوم ...

بر من سخت است که مردم را میبینم و تو را نمی بینم ...

فرازی از دعای ندبه

 

 

مهر بانو