مهربانو

طبقه بندی موضوعی

پیرو 

https://mehrbanou.blog.ir/1403/09/28/108m

آمدیم ؛ نبودید :)

#گاه ی اگه حوصله نوشتن و درد دل کردن داشتم همون جای همیشگی مینویسم.

پ ن :

امشب در جلسه مثنوی خوانی و سالگرد خ.ل ، ع.ب این بیت رو خوند

و من ییییهو تصمیم گرفتم همین جا شما رو به خدا بسپارم : 

برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر / وَه که با خرمنِ مجنونِ دل‌ افگار چه کرد

پ ن :

آه که نبودن و ماندن ، بهتر از بودن و نماندن است ...

پ ن : 

و آخِرُ دَعۡوَىٰنا أَن الحَمدُ لله رَبِّ العٰلَمین.

پایان💐

مهر بانو
۰۲ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۱۳ ۰ نظر

مامان وقت دکتر داشت.اردیبهشتی دوست داشتنی رفته بود کربلا.

قبلش از داداش جون پرسیده بودم میتونه مامان رو ببره دکتر یا نه...

گفت اگه کاری پیش نیاد ان شا الله. 

شب قبلش تمام ادارات و مدارس رو تعطیل کردند.

اسمس زدم و پرسیدم فردا تعطیلین؟ 

گفت آره  اگه برامون جلسه نذارن مامان رو میبرم.

صبح سرِ کار به همکارا سپردم یادم بندازن ظهر یه تلفن بزنم.

ساعت ۱۲ و نیم خ. م بهم یادآوری کرد.

اول به مامان زنگ زدم  گفتم یا خودم یا م برای بردنش به دکتر میاییم.

گفت : خیلی پام درد میکنه. هرچی مسکن می خورم فایده نداره.

نزدیکای ساعت یک به داداش جون زنگ زدم تا مطمئن بشم مامان رو میبره دکتر.

گفت : بله میرم باهاش.

براش آدرس و تلفن دال. الف رو فرستادم.

گفتم اگه لازمت شد به دکتر زنگ‌ بزن.

از یه طرف دوست داشتم خودم یه کاری برای مادرم انجام بدم ،

از طرف دیگه هم اینکه مرخصی نداشتم ،

و هم دلم نمی خواست دوباره با دال. الف مواجه بشم.

فکر میکنم بعد از اینهمه سال فکرم درگیر خاطرات گذشته نشه بهتره.

خدا رو‌ شکر داداش جون خودش مامان رو برد.

روز شلوغی رو سرِ کار داشتیم.

بازم خدا رو ‌شکر مدرسه ها تعطیل بودن و

رفت و آمد برگردوندن گل دختر از مدرسه رو هم نداشتم.

نزدیک ۱۰ ساعت سرِ کار بودم.

خ.م خودش ماشین آورده بود. خ.ط رو هم ز.ش برد برسونه ؛

بنابراین من تنها برگشتم.

رفتم بنزین زدم. بعدش رفتم نون لواش خریدم و اومدم خونه.

هیچ ایده ای برای شام نداشتم. اول فکر کردم سمبوسه درست کنم

ولی بعد به نظرم رسید مرغ بپزم و‌ با برگ کرفس تفت بدم

و بعد لایه لایه با پنیر پیتزا بین نون لواش توی قالب بذارم و بذارم توی فر.

همین کارم کردم. نتیجه مورد پسند همگان واقع شد.

یه چیزی تو مایه های لازانیا شد ولی به جای لازانیاش نون لواش بود.

اما مزه ش اوکی بود.

برای من مهم بود که خدا رو شکر همه خوششون اومد.

سالاد درست کردم و شام خوردیم. 

به مامان زنگ زدم بپرسم رفته دکتر یا نه ...

گفت رفتیم .

نظر دکتر رو گفت که گفته :

فعلا باید دارو استفاده کنه تا معلوم بشه براش مفیده یا نه

در غیر اینصورت باید مجددا عمل کنه ...

گفتم شما رو شناخته؟

گفت : آره بابا ...  م بهش زنگ زد .

کلی دال.الف احترام گذاشته و تحویل گرفته .

فقط یه چیز عجیب گفت مامانم !

گفت از احوال خانواده  دال.الف پرسیدم  و گفتم دخترتون چندسالشه ؟

دکتر گفته : ۱۰/۱۱ سال !!!!! 

-در همین لحظه من  از تعجب شاخ درآوردم (مدل یونیکورن البته) -

گفتم حتما شما اشتباه متوجه شدی.

مامان گفت : نه خودش گفت !

گفتم : بچه شون ۱۳ سالش تموم شده.

مامان گفت لابد از این پدرهاست که خیلی این چیزا رو نمی دونه.

گفتم : مگه میشه کسی ندونه بچه ش چندسالشه؟ اونم دال. الف!

شاید یه بچه دیگه س :)

گفت : نه ! ازش پرسیدم گفته همونه.

البته بعدا داداش جون هم حرف مامان رو تایید کرد 😳

...

مامان گفت نگرانه که کارش به عمل بکشه.

گفتم ان شا الله با دارو اوکی میشه.

.

.

.

حالا همه در به در دارن دنبال دارویی که دال.الف تجویز کرده می گردن.

امیدوارم دوباره لازم نشه عمل کنه ...

یادآوری اون روزای سخت هم حتی سخته ...

.

.

.

پ ن : دیشب به خاطراتم با #مه فکر میکردم ...

از یه طرف با اتفاقی که افتاد اوکی ام چون خواه ناخواه باید اینجوری می شد

اما از یه طرف به سوء تفاهمی که براش ایجاد شد و اینهمه سال ازش گذشته فکر می کنم.

پ ن : 

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

 در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

 

 

 

 

 

مهر بانو
۲۵ بهمن ۰۳ ، ۱۱:۱۶ ۰ نظر

امروز یه کم با س.ک بحث سیاسی کردیم.

آخرش گفت : اینجوری نگید ناراحت میشم.

سعی می کرد سکوت کنه ولی انگار نمی تونست و دوباره یه چیزی میگفت تا نظر منو بپرسه.

چند دقیقه به سکوت‌ گذشت ...

یهو برقا رفت!

صداش کردم توی اتاق ؛ بغلش کردم و گفتم : 

از من ناراحت نباشیدا!

گفت : نه ! شما خیلی خوبین ... -یک عالمه تعریف الکی کرد 🙄- و ادامه داد :

حرف من اینه که من و شما که عقیده مون یه جوره نباید بذاریم بچه ها فکر کنن اختلاف نظر داریم و ...

گفتم : میفهمم! شما دیگه حرفی نزن منم چیزی نمی گم 😏

 

پ ن : اصلن تحمل اینکه کسی یه ذره از من ناراحتی تو دلش باشه رو ندارم 🙃

می دونم که نمیشه عقیده آدما رو عوض کرد مگر اینکه خودشون تمایل به تغییر داشته باشن

که در اون صورت هم خودشون میرن تحقیق میکنن و با حرف این و اون اتفاق خاصی قرار نیست بیفته.

 

پ ن : خلاصه که اگه ناراحتی از من دارید حلال کنید _ حتما لازم بوده دیگه 🤪_
 حلالیت زورکی😁! یاد اون افتادم که میگفت یه جوری حلالیت طلبیدم حلال حلالش به آسمون میرفت 😅

 

مهر بانو
۲۳ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۳۳ ۰ نظر

شب فراق که داند که تا سحر چندست
مگر کسی که به زندان عشق در بندست

.
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست؟

.
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست

.
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست

.
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست

.
بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکندست

.
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست

.
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست

.
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست

.
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست

.
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست

.
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

.

پ ن : میگه : ببین چه شعری پیدا کردم ... و توی واتس اپ برام میفرسته.

دروغ چرا؟ هنوز شعرای سعدی رو دوست دارم

ولی دیگه مث‌ قبل تو فاز شعر نیستم.

 

پ ن : یه روز که مزون نبودم خ.م جام نشسته بوده و شعر می خونده ؛

م.جون میگفت گفته :

جای خانوم میم _یعنی من _یه جوریه انگار آدم حس شعر گفتنش میاد.

سرِ کار هم همه فهمیدن من و شعر یه ارتباطی باهم داریم ؛)

 

 

مهر بانو

به رسم پنج شنبه ها باید گل دختر رو میبردم ساختمان شماره ۱۴.

من اما : به شدت گلو درد داشتم و بند بند بدنم داشت جدا میشد...

آخرای ساله و پنج شنبه ها هم کار مزون برقراره.

به س.ک پیام دادم که اوضاعم چجوریه ... گفتم بیام؟

جواب داد : نه ؛ استراحت کنید. ان شا الله بهتر میشید.

به لطایف الحیل سعی کردم گل دختر رو هم از رفتن به کلاس منصرف کنم اما نشد.

به ناچار لباس پوشیدیم و بردم رسوندمش.

اول یه کم نق می زد که دیرم شده و ...

گفتم : نه ! مسیر هر روزمه. من هر روز دارم این مسیر رو میرم سر کار

؛ زود میرسیم. نشون به اون نشون که نیم ساعت دیرتر به کلاس رسید 🙄

جلوی کوچه نگه داشتم ؛ گل دختر پیاده شد . 

درِ عقب رو نگه داشتم تا خودم ببندم.

آممما ... در بسته نشد!

دیرش شده بود . بقیه درها رو قفل کردم و درِ پشت صندلی راننده رو جفت گذاشتم.

گل دختر رو به کلاسش بردم و برگشتم سمت ماشین.

روی صندلی عقب نشستم و در حالی که مواظب بودم ماشین از کنارم رد نشه ،

در رو به حالت نیمه باز نگه داشته بودم و به قفل ور میرفتم تا بتونم در رو ببندم.

چند بار قفل مرکزی رو امتحان کردم ...

قفل در عقب رو از لای در باز و بسته کردم ...

خلاصه نشد که نشد.

به ر.م زنگ زدم.

گفت باید شاسی قفل باز باشه -بالا باشه-

بعد یه ضامن داره اون رو به طرف در حرکت بدی.

این کارها رو هم انجام دادم ولی نشد.

نوک انگشتام یه کم از روغن لای در سیاه شد.

بی خیال شدم.

همون جا نشستم و دولینگو کار کردم.

شارژ گوشیم کم بود. واقعه خوندم .

بالاخره گذشت تا کلاس گل دختر تموم بشه ...

دوباره در رو جفت کردم و رفتم دنبالش.

بهش گفتم عقب بشین و در رو محکم نگه دار.

طبق معمول به اردیبهشتی دوست داشتنی زنگ زدم.

: سلام ؛ خوبی؟ خونه ای؟

گفت : سلام‌؛ چاکریم ؛ آره ...

براش توضیح دادم که میخوام گل دختر رو ببرم کلاس زبان

 و اینکه الان چه شرایطی اتفاق افتاده.

گفتم بعدش می خوام ماشین رو ببرم قفل سازی.

یه نفر باید بشینه در رو نگه داره. پرسیدم میتونه باهام بیاد؟

گفت آره.

به خونه ی مامان اینا رسیدیم.

ماشین رو تو‌ کوچه یه جوری پارک‌ کردم که در ِخراب به طرف دیوار باشه

و بقیه درها رو قفل کردم.

گل دختر رو بردم‌ کلاس زبان.

بعد برگشتم و با اردیبهشتی دوست داشتنی به طرف قفل سازی رفتیم.

نمی دونم تو راه چند نفر بهمون گفتند :

در عقب بازه ، درو ببند ، داداش در بازه ها ...

وااای .... 

هی سر تکون می دادیم که بله می‌دونیم ... در خرابه ... ممنون ...

خلاصه رسیدیم به قفل سازی .

عباس آقا سرش مثل همیشه شلوغ بود.

اردیبهشتی دوست داشتنی ماشین رو یه‌ گوشه پارک کرد.

گفت‌ چی میخوری؟

گفتم هیچی .

پیاده شد و‌از کافه نزدیک اونجا منو گرفت.

گفت خودم‌ می خوام قهوه بخورم ؛ تو چی میخوری؟

منو رو نگاه کردم ... گفتم هات چاکلت خوبه.

رفت و سفارش داد.

توی ماشین نشسته بودم...

دو تا آلپر با یه مغازه دار سر جای پارک دعواشون شده بود.

بالاخره آقاهه کوتاه اومد ...

کافه دار اشاره کرد که سفارش هاتون حاضره.

اردیبهشتی دوست داشتنی رفت و تحویل گرفت.

بعد از چند دقیقه عباس آقا اومد و‌یه نگاه به در کرد.

همون کارهایی رو‌که ر.م به من گفته بود انجام داد.

در بسته نشد.

یهو گفت در خودش رو انداخته.

در رو یه کم داد بالا و بعد‌ در رو‌ بست.

گفت بهتره از این در رفت و آمد نکنید.

علی آقا هم یه نگاه به قفل مرکزی انداخت.

هیچی دیگه تا ساعت ۳ کار طول کشید.

بعد اردیبهشتی دوست داشتنی گفت :

عیب نداره تنها برگردی؟ من برم به کارم برسم.

گفتم میرسونمت خب. گفت : نه موتور میگیرم.

خداحافظی کردیم و من برگشتم دنبال گل دختر. 

 

 

پ ن : آزیترومایسین خوردم ...

به قول ر.م که بهم میگفت : قلبت هنوز میزنه ، هنوز زنده م :)

مثلا استراحت کردم ...

 

 

 

مهر بانو

اسم مدل لباس جدیدی که می دوزیم "طناز" ه.

خ.م میگه : این مانتو طنازه؟

خ.م -یه نفر دیگه - با تکون دادن سرش به پایین تایید میکنه.

یهو م.جون آهنگ طناز رو می خونه  :)

اما من ناخودآگاه به یاد #طناز_دنبالر می افتم.

.

.

.

پ ن : به این فکر می کنم چه لحظه ها و چه دقایقی رو گذروندم...

شاید بهتر بگم تلف کردم ...

شاید بهتر باید از این عمر استفاده میکردم ...

.

پ ن : إلَهِی وَ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْکَ وَ أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ *

 

معبودا، عمرم را در بی‌خبری از تو سپری کردم و جوانی‌ام را در سرمستیِ دوری از تو فرسودم ...

*فرازی از مناجات شعبانیه

 

 

 

مهر بانو

امروز ۸ ساعت سر کار بودم.

می شد مث روزای دیگه تا ۱۰ ساعت هم بمونم ولی حوصله نداشتم.

زودتر اومدم به خونه یه کم سر و سامون بدم.

امشب ر.م طبق شبای سه شنبه میره صنف*.

میخوام برای شام کوکوی قالبی تو فر درست کنم.

اون دفعه به هوای خرید لوازم پذیرایی کلاس گل دختر دو تا قالب خریدم.

اگه بشه از امشب فیلم دوره جدید که خ.م معرفی کرد و خریدم رو ببینم.

 

 

پ ن : یه روزایی به آدم میگذره

و زندگی مسیرشو یه جوری عوض میکنه که اصلا فکرشم نمیکردیم.

 

*حسینیه صنف لباسفروش تهران

 

مهر بانو

سر کار با همکارا مستند شنود رو گوش می دادیم.

قسمت پنجمش رو دوست داشتم.

.

.

.

پ ن : می دونی ؟ ... هیچی ! ولش کن !

پ ن : یه اتفاقایی می افته که بعدش می گی : آفتاب آمد دلیل آفتاب ...

پ ن :

https://baranbahari.blog.ir/1392/12/01/231m

 

 

مهر بانو

افتر یه گفت و گوی کوتاه با اردیبهشتی دوست داشتنی برام‌ نوشت :

عزیزی❤️

نمی دونم چرا یاد اون روز افتادم که حادثه خبر نکرده بود و ... 

- به پست شماره ۴۵ بمراجعید -

معمولا اَفتِر گاد اولین نفری که ذهنم میره طرفش باهاش بحرفم یا  درد و دل کنم اردیبهشتی ِ دوست داشتنی ه.

پ ن : غیر ازموارد معدود بیشتر اردیبهشتی هایی که دیدم دوست داشتنی بودند. ؛)

 

مهر بانو

۵ شنبه پذیرایی کلاس گل دختر با ما بود ؛

برای همین ۴ شنبه بعد از کار رفتم‌ ببینم ‌اگه فروشگاهِ  نون فانتزی ، خمیر آماده داره ، از همونجا خمیر بگیرم

 و دیگه خودم خمیر درست نکنم.

 میخواستم برای غذای اصلی پیراشکی مرغ و اسفناج درست کنم .

صاحب مغازه گفت خمیر نداریم.

داخل ویترین کیک یزدی داشت. به نظرم رسید برای شیرینی جلسه ، کیک یزدی خوبه.

گفتم به تعداد بچه ها وچندتابیشتر داخل جعبه برام بذاره تا ببرم.

 دو تا نون باگت هم برای شام گرفتم و کارت کشیدم.

یهو دیدم پشت پام گرم شده ؛

برگشتم و دیدم بخاری پشت پام روشنه و یه قسمی از چادرم رو سوزونده.

:|

به صاحب مغازه گفتم : این بخاری که نه شیشه داره نه حفاظ !

 نباید جلوش یه چیزی بذارید؟  چادرم رو سوزوند!

صاحب مغازه گفت : وای ببخشید ؛ حق با شماست.

گفتم : الان من چه کار کنم؟

گفت :  شما بگید من چکار کنم ؟ بخاریه دیگه.

گفتم : حداقل جلوش سبدی ، حفاظی یا یه تابلوی مواظب باشید بذارید. 

گفت : ببخشید حق با شماست . من خسارت چادرتون رو میدم.

گفتم : چادر من دو میلیون پولشه . 

گفت : خب چکار کنم پولشو میدم.

نگاهش کردم ؛ دلم نیومد ؛

فقط سر تکون دادم و از مغازه اومدم بیرون.

یه کم بالاتر فروشگاه سوسیس ، کالباس و از این چیزا ست. 

رفتم برای شام هات داگ و برای فردا قارچ و پنیر پیتزا خریدم.

برای چادرم ناراحت شدم چون هم مهاراجه اصل بود؛

 هم عرض پارچه زیادبود و چادرم دیگه تیکه نمیخورد 

و هم پارچه ش خیلی سبکه وباهاش راحت بودم.

اومدم دم درخونه.زنگ زدم ‌به گل پسربیادخریدها رو ببره.  

یادم افتاد شیر و آرد برای خمیرپیراشکی نخریدم.

 اون هارو هم خریدم و رفتم خونه. 

ر.م برای فردا یه باکس نکتار هفت‌ میوه گرفته بود  .

رفتم توی خونه . 

چادرم رو‌نشون‌ دادم. یهو گل دختر زد زیر گریه. 

گفتم : چرا گریه می کنی؟

گفت : آخه چادرت سوخته.

گفتم : چادر من سوخته ؛ تو چرا گریه می کنی؟

ر.م گفت : چی شده؟

ماجرا رو تعریف کردم.

گفت : حالا چه کار می کنی؟

گفتم : یحتمل از توش یه شومیز درمیاد.

گفت : خب میرم تکه پارچه ش رو برات میگیرم پشتش رو تکه بده.

گفتم : فکر خوبیه ولی فکر نکنم فروشنده تکه ای بده ؛ قواره ش ناقص میشه. 

گفت : حالا بذار ببینیم چی میشه …

برای شام سالاد و هات داگ حاضر کردم .

حدود ۲ پا شدم خمیر پیراشکی و مواد رو آماده کردم و داخل فر گذاشتم.

بعد از پخت و کمی سرد شدن با کاغذ گیپوری و ربان های رنگی بسته بندی کردمشون و داخل دیس چیدم.

۵ شنبه صبح حدود ساعت ۶ همه چی اوکی بود.

صبح گل دختر رو بردم کلاس ؛ 

دو ساعت رفتم سر کار و بعد رفتم دنبالش تا به کلاس زبانش برسه.

ر.م  پیام داد کوله گل گلی و تکه چادرم رو از بازار گرفته :)

 

پ ن : کُلُّ مَن عَلَیها فان …

پ ن : اینم یه روزی بود که گذشششششت …

 

 

مهر بانو