گل دختر مسابقه داشت
بخاطر همین به کلاس عصرش با تاخیر می رسید
با موب من به تیچر پیام داد که دیر میرسه .
گذاشتمش کلاس و رفتم خونه مامان جون
ه.م اومده خونه
پرستارش در رو باز کرد.
مامان گفت دو روز پیش سنسی اومده ،
تخت و جا و مکانش رو درست کرده ...
- خدا بهش خیر بده . -
با مامان نشستیم سبزی خوردن برای افطار پاک کردیم
مامان یه جوری با حسرت گفت دیگه ه.م نمیتونه بره نون بخره
گفتم الان که رفتم دنبال گل دختر نون میخرم
گل دختر رو از کلاس برگردوندم و رفتم دنبال نون
صف عریض و طویل نونوایی تا سر خیابون اومده بود
خانمی که نفر آخر صف بود بهم گفت باید شماره بگیریم !
یه آقایی اومد بهمون شماره داد
اینجوری به هرکس با توجه به شماره ش می گفت چه ساعتی بیاد
و لازم نبود کلی اونجا وایسیم
برگشتم خونه شون
گل پسر زودتر اومد به مامان جون کمک کنه
شماره رو بهش دادم تا سر ساعت مقرر بره دنبال نون
یه کم افقی شدم تا اذان شد
افطار کردیم
ر.م رفته بود خونه آقا ذبیح
بهش زنگ زدم بپرسم بعدش میاد تا باهم بریم هیات ؟
گفت میاد
وقتی اومد یه کم نشستیم و با بابا صحبت کرد
بعد اردیبهشتی دوست داشتنی اومد
قرار شد یه سر بریم پیش آقای آلمانی*
و بعد بریم مسجد شهدا#
نمی دونم سر افطار چی خورده بودم که حساسیت داده بود
البته خارش دستم قبل از افطار شروع شد
یحتمل عصبیه
کل دستم کهیر زده بود و از خارش داشتم دیوونه می شدم
یه لوراتادین خوردم
فایده نداشت
یه مدت بعد دوباره یکی دیگه خوردم
...
رفتیم مغازه آقای آلمانی ؛ بسته بود
بخاطر همین رفتیم یه جای دیگه
ر.م و اردیبهشتی دوست داشتنی رفتن برامون ساندویچ بگیرن
گل دختر رو کاناپه خوابش برده بود ؛ بنابراین نبردیمش
تو ماشین منتظر بودیم ر.م و اردیبهشتی دوست داشتنی بیان که
بهم زنگ زد و پرسید کجاییم
گفتم خوابت برده بود
بعد هیات میاییم دنبالت .
گفت برای سحری صدام کن
گفتم باشه
افتر خوراکی ، رفتیم مسجد شهدا
هرشب یه دعایی میخونن
امشب مناجات شعبانیه بود : )
البته من - یحتمل بخاطر لوراتادین ها - تو فضا بودم
گوشام میشنید ولی به حال خودم نبودم
حتی یه حالی مث برق گرفتگی سمت چپ قفسه سینه م حس میکردم
بعد از دعا اردیبهشتی دوست داشتنی رو رسوندیم و اومدیم خونه
فقط دوست داشتم بخوابم
به گل دختر ساندویچش رو دادم تا بخوره
ر.م گفت سیره و سحری نمی خوره
و برای گل پسر پلو جوجه گرم کردم بخوره
و خودم رفتم لالا.
...
پ ن :
*آقای آلمانی یه ساندویچی نزدیک امامزاده یحیی ست
که برای ما نوستالژیکه ؛
از بچگی ِگل پسر که ماه رمضونا می رفتیم هیات
یه سر اونجا می زدیم.
صاحب مغازه یه مدتی رفته بود آلمان و
بخاطر همین این لقب رو بهش دادیم.
پ ن :
#مسجد شهدا اتوبان آهنگه
ماه رمضون هرشب ساعت ۲-۱ آقای سماواتی مناجات میخونه
فضای باحال و خوبی داره
یکی از جلسه هایی که توفیق داشته باشیم ماه رمضون میریم اونجاست.