ر.م زنگ زد بهم خبر داد که شیخ حسن با خانمش اومدن ایران
و گفته خونه تون نمیاییم .
گفت مهدیار رفته فرودگاه دنبالشون.
گفتم مهدیار کجا بود؟
گفت دیشب اومده بود صنف پیش من.
شما اگه میتونی بیا اونجا - خیاطی - بعد باهم برگردیم.
گفت میس بهش زنگ زده و گفته قراره ه.م بیاد خونه.
…
من تازه از سر کار اومده بودم . در له ترین حالت ممکن.
شام قیمه درست کردم . گفتم شاید تعارف کنم ، بیان.
با بچه ها افطار کردیم ، غذا رو به گل پسر سپردم و من رفتم اونجا.
مهدیار ، شیخ و خانمش رفته بودن یه رستوران نزدیک اونجا افطار کنند.
به مهدیار زنگ زدم گفتم غذاتون تموم شد یه تک زنگ بزن من بیام.
گفت خاله بیایید شما هم غذا بخورید.
گفتم نه ؛ من خونه غذا خوردم اومدم.
وقتی زنگ زد رفتم پیششون.
سلام و احوال پرسی و …
گفتم امشب بریم خونه ما ، فردا هرجا خواستین برید.
خانمش گفت : نه ؛ می خوایم بریم قم و بعدشم زود برگردیم ؛ ماه رمضونه.
گفتم خسته این فردا برید.
قبول نکردند.
شیخ برای من غذا سفارش داد.
هرچی قسم و آیه اوردم که بابا من غذا خوردم اومدم
گفت نمیشه. توی ظرف غذا گرفت ببریم.
چمدونشون رو گرفتم بذارم صندوق عقب ماشین که ر.م رسید.
از سر کار با مترو اومد.
گفت این روزا خیییلی شلوغیم.
سوار ماشین شدیم و رفتیم خیاطی.
شیخ حسن اومده بود کت و شلوارش رو از آقای کاظمینی تحویل بگیره.
سری پیش اندازه هاشو گرفته بود و این سری بدون پرو آماده بود.
انصافا خیلی اوکی و بدون ایراد بود .
بعد چون قبول نکردند بریم خونه ، رسوندیمشون ترمینال
و ر.م براشون ماشین گرفت برن قم.
مهدیار با ما اومد.
اومده بود دنبال کارای سربازیش.
قرار بود امریه بشه ؛
برای همین مدتی توی یه شرکت دانش بنیان کار می کرد
ولی قانون امریه برداشته شده و این بچه سرگردون مونده.
ناراحت بود. گفتم درست میشه ؛ نگران نباش.
گفت خاله با خودت چی کار کردی؟
گفتم چرا؟
گفت خیلی لاغر شدی!
- فکر کنم خیلی وقت بود منو ندیده بود . -
گفتم لاغری خوبه که : )
شام حاضر کردم و
عملا سحری پیشواز ماه رمضونمون رو همون موقع خوردیم.
پ ن :
آقای کاظمینی از پیرمردهای صنفه که توی فرانسه دوره خیاطی رو گذرونده.
پ ن :
وقت اذان ح.خ زنگ زد و پیگیر حال ه.م شد ؛
یه کم باهام حرف زد …
غصه دار بودم …
گفتم دعاش کنید .

سختی و راحتی مهمون خارجی یا داخلی به دل خود صاحبخونه ست آسون بگیری آسونه سخت بگیری سخته