ساعت نزدیک ۹ شب بود
هنوز ر.م نیومده بود
دیگه میخواستم به گل دختر بگم زنگ بزنه ببینه باباش کجاست
که در زدند
به گل دختر گفتم درو باز کن
گفت کیه؟
گفتم بابائه دیگه …
درو که باز کرد ،
گل پسر با بار و بندیلش اومد تو 😍
ر.م رفته بود دنبالش و با هم اومده بودند خونه
بچه م گردنش گرفته بود
گفت مامان ، یواش بغلم کن گردنم درد میکنه
شب قبلش خونه ا.م اینا بوده و
یحتمل بد خوابیده یا باد خورده به گردنش
نشست و کلی برام تعریف کرد
از بچه های خوابگاه
از بچه های یونی
از استادا
از شوخی های اتاقشون
از امتحانا
و …
پ ن :
حال دل م خوب شد : )