همین عقلی که با سنگ حقیقت ، خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما ، افسانه می سازد
سر مغرور من با میل دل ، باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد
مرنج از بیش و کم ؛ چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد
مپرس از من چرا در پیله ی مِهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد
به من گفت ای بیابانگرد غربت کیستی؟ گفتم :
پرستویی که هرجا می نشیند ، لانه می سازد
مگو شرط دوام دوستی ، دوری ست ؛ باورکن
همین یک اشتباه ، از آشنا بیگانه می سازد
پ ن :
فاضل نظری