ساعت ۶ صبح شیخ حسن به موبایل ر.م زنگ زد ؛
گفت اهواز منزل دوستش ه و داره با هواپیما میاد تهران .
ر.م کم کم حاضر شد و رفت فرودگاه دنبالش.
دوست داشتم بخوابم ولی خب باید پا می شدم و
کارای استقبال از مهمون رو انجام می دادم.
گل پسر دیشب اومده بود.
بچه ها رو بیدار کردم .
گل پسر رو فرستادم نون بخره.
گل دختر هم مشغول تمیزکاری اتاق شد تا برای مهمون آماده بشه.
خودم هم به امور خونه رسیدم.
گل پسر وقتی اومد جارو زد.
فکر کردم برای ناهار قیمه درست کنم.
به مامان جون زنگ زدم که بگم امروز نمیام
هنوز صداش گرفته بود
یه کم حس سرماخوردگی داره
گفت شرایط ه.م هنوز اوکی نیست
ناراحت بود ...
- یه عالمه حرف نگفتنی : ( -
به ر.م زنگ زدم بپرسم کجان ...
گفت میخوایم بریم پیش آقای کاظمینی پارچه بِبَریم
گفتم بیایین خونه ؛ این بنده خدا خسته ست
بیایید صبحانه بخورید
عصر برید که پارچه فوتر* خودتم ببری.
گفت شیخ میگه من روزه م ؛ نذر کردم .
گفتم : عه ! چرا ؟
و ادامه داد : دیرتر میاییم
پ ن :
* برام عکس پارچه فوتر فرستاده بود
گفتم برای خودت بخر بده آقای کاظمینی پالتو بدوزه
مدل هم براش فرستادم
گفتم پولش هم کادوی روز پدرت از طرف من باشه.