مهربانو

طبقه بندی موضوعی

به اردیبهشتی دوست داشتنی پیام دادم که

سلام خوبی؟ 

لطفا از دوستت* می پرسی خانمش جراحی عمومی انجام میده یا نه؟

- می دونه برای چه عملی -

جواب داده :

سلام خواهری 

ارادت

چشم
جواب دوستش رو برام فرستاده :

" ببین انجام میده ولی من باید کنارش باشم

اصلا راه نداره منو قبول کنه؟ "


خیلی خنده م گرفت.

خب اگه قرار بود کنارش باشی می گفتم خودت عمل کنی دیگه😅

 

 

پ ن : * دوست اردیبهشتی دوست داشتنی و همسرش هردو پزشک هستند.

 

مهر بانو

آلیس : منو برای شام دعوت کن فرانک.

فرانک : چی؟

آلیس: 😏

فرانک : دوست داری شام بخوری؟

آلیس : زن ها از سوال خوششون نمیاد.

فرانک : بیا باهم شام بخوریم.

آلیس : خیلی دستوری بود.

فرانک : میای باهم شام بخوریم؟

آلیس : باز هم یه سوال دیگه !

فرانک : من میخوام شام بخورم ؛

اگه بخوای می تونی همراهم باشی.

 

پ ن : دیالوگ فیلم توریست

 

 

مهر بانو

گل دختر داره کاردستی درست می کنه

میرم آشپزخونه شام درست کنم

حس می کنم سردمه

از توی کمد اتاق،  ژاکت صورتی م رو درمیارم و می پوشم

گل پسر نیست که بهش بگم  : " کولر رو خاموش کن "

ر.م‌ تلفن می زنه

۱۲ دقیقه با هم حرف می زنیم

بیش تر از اونی که نشون می داد دلتنگ گل پسره

 

به گل دختر میگم گوشی تلفن رو برام بیاره

به خ.م زنگ میزنم و روز پرستار رو بهش تبریک میگم

کمی حال و‌احوال می کنم

میگه چشم چپم دیدش رو از دست داده و

دکتر گفته شبکیه ت خونریزی کرده

براش آرزوی سلامتی می کنم

مثل همیشه همه مون رو دعا می کنه.

 

به گل دختر شام میدم

میره بخوابه

 

توی بشقاب انار گذاشتم

دونه دونه از پوستش جدا می کنم و میذارم توی دهنم.

سعی می کنم به خودم بقبولونم پرخوری عصبی نیست.

 

از امشب به مدت ده شب* تنهاییم

یاد حرف م. جون می افتم :

چجوری ده روز تنها می مونید؟

- اینو برای دهه محرم بهم گفته بود -

 

 

پ ن : تنهایی پز نیست سبک ‌زندگیمونه : )

پ ن :

اینکه آدم یک جهان تنهاست بعضی وقت ها

قصه ای غمگین ولی زیباست بعضی وقت ها

 

هرچه با لبخند پنهان می کنی اندوه را

ماه ، پشت ابر هم پیداست بعضی وقت ها

 

گرچه تنهایی ندارد چاره ای ، شادم‌ که اشک

قدری از دلتنگی من‌ کاست بعضی وقت ها

#فاضل-نظری

 

پ ن : *دهه اول فاطمیه

 

 

 

مهر بانو

ذهنمو مشغول خوش کرده :

وَمِنْ دُونِهِمَا جَنَّتَانِ*

دوتا بهشت دیگه؟

کجاست؟

چرا دوتا بهشت؟

اون جاها چه خبره؟

چه فرقی با این دوتا بهشت دارن؟

 

پ ن :

* آیه ۶۲ سوره الرحمن
پ ن :

هنوز وقت نکرم برم مفصل تحقیق کنم ...

 

مهر بانو

امروز 

روز اول ایونت بود.

من و خ.ط و خ.م تو مزون تنها بودیم.

کارها رو دور تند بود.

سه تا از بچه ها مرخصی بودند- بعضیاشون اجباری-.

من روزای خلوت رو بیشتر دوست دارم

مخصوصا وقتی خ.الف نیست اوکی ترم

چون ‌همش دوست داره یه آهنگی بذاره

دیگه به نظرم زیاده روی می کنه

خصوصا که آهنگش تا چند روز تو مغز من پلی میشه

بعدم میگه این آهنگو توی کدوم تاکسی شنیدی؟ 🙄

برعکس ِاون ،

من توی سکوت تمرکزم بیشتره.

...

خ.ط که حرف میزنه با تمام وجودم از ته قلب حس خوبی بهش دارم

نگاهش  می کنم و تو دلم میگم خدایا چه بنده های خوبی داری

وقتی با خ.م حرف می زنم محبت و مهربونی ش رو حس می کنم

۷/۸ سال ازم بزرگتره ولی یه حس مادرانگی داره

لطافت روحش برام قابل لمسه...

امروز می گفت :

هرچی به صبا -دخترش- گفتم نیاردش گوش نکرده

حالا من همش حواسم پیش این بچه ست ...

گفتم : میلو؟

خندید و گفت آره وابسته ش شدم.

نمی دونم چرا صبح خوب غذا نخورد.

...

 

پ ن : از امروز منم نگران بچه م میشم که کجاست و چی کار میکنه.

پ ن : میلو اسم پیشی ه : )

 

 

مهر بانو

بستن میخانه ، از هر خانه ای میخانه ساخت

می تراود نور چون در شیشه پنهانش کنند

 

بادها هرگز نمی فهمند گیسوی رها

دلرباتر می شود وقتی پریشانش کنند

 

می کشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم

در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند

 

پ ن : فاضل نظری

 

مهر بانو

الگو کشیدم 

تا با پارچه جدید جین کاغذی گلدوزی - به قول سنسی توووپ - 

برای خودم لباس بدوزم.

یه چیزایی خیلی آدمو وسوسه می کنه ؛  

برای من  لوازم تحریر ، پارچه و لوازم خیاطی از هموناست .

 

 

پ ن : کوچیک که بودم کلکسیون پاک کن داشتم ؛

با پسرخاله م که همسن خودم بود می رفتیم فروشگاه لوازم تحریر و

پاک کن های فانتزی برای کلکسیون من می خریدیم.

الان کالکشن م رو به گل دختر بخشیدم.

 

 

 

 

مهر بانو

داشتیم با گل پسر فیلم می دیدیم ؛

ر.م اومد و گفت :

این داره چکار می کنه ؟

براش توضیح دادم ...

دوباره پرسید :

پس الان چرا اینطوری کرد؟

با گل پسر به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم.

گفتم :

ماهم الان داریم فیلم رو میبینیم نمی دونیم چرا.

ر.م رفت جانمازشو آورد و وایساد قامت بست که نماز بخونه.

صحنه فیلم عوض شد ؛ گفتم :

الان چرا نور اومد؟

الان چرا شب شد؟

- منظورم این بود که ر.م میخواد اینا رو بپرسه -

یهو ر.م سر نماز از خنده منفجر شد و نمازش باطل شد.

بعد سه تایی زدیم زیر خنده

انقد که اشکم درومد : ))

ر.م گفت : چرا اینو میگی خب؟ گناه کردی نمازم باطل شد.

گفتم :

بس که سوال می پرسی ؛

ما هم مث خودت داریم نگاه می کنیم ؛

چه می دونیم الان چی میشه...

ر.م گفت : خب یکی باید به من بگه قراره چی بشه.

گفتم : ما که فیلمو قبلا ندیدیم خب .

جانمازشو برداشت رفت توی اتاق.

 

پ ن :

خیلی لج دراره که یکی موقع فیلم دیدن ،

یا فیلمو توضیح بده یا هی سوال بپرسه .

 

 

 

 

مهر بانو

انگشتر و حلقه م رو درآوردم و گذاشتم رو چرخ تا برم وضو بگیرم .

بعد از وضو داشتم جوراب می پوشیدم که

خ.م با لبخند به طرفم اومد و گفت :

خانوم میم!

اومدم انگشترتون رو دستم کنم دیدم انگشتم توش نمی ره.

فکر نمی کردم انگشترتون اندازه من نباشه.

گفتم : 

الان حلقه خودم برام گشاد شده ؛ دستم نمی کنم.

فقط گاه ی تو مهمونیا 

اونم جلوش یه انگشتر دستم می کنم که نیفته.

این حلقه مامانمه که دیگه اندازه ش نیست و 

مال من شده : )

 

پ ن : 

می دونید خاصیت دُرّ نجف چیه دیگه ...؟!

 

 

مهر بانو

حدود ۱۲ شب بود که داشتم می رفتم بخوابم

یهو تلفن خونه زنگ زد

با خودم‌ گفتم ‌آخه الان ؟

کیه ینی؟ اگه ر.م باشه که به موبم میزنگه.

برام زور داشت از رختخواب پاشم برم جواب تلفن بدم🥴

بالاخره پاشدم

اتفاقا هم ر.م بود.

گفت داریم با ا.م و گل پسر برمی گردیم

ا.م میخواد صبح بره روضه سادات شیرازی

خودمم حس رانندگی ندارم.

یحتمل حدود ۳ می رسیم .

من : باشه 😩

با این فکر که یه ساعت بخوابم و بعد پاشم یه کم خونه رو روبراه کنم،

آلارم گوشی م رو‌ برای یک ساعت دیگه تنظیم‌ کردم .

چون داشتم از خواب بیهوش می شدم .

خوابیدم 

و با صدای گوشی بیدار شدم

هنوز وقت‌ داشتم

یه کم دیگه خوابیدم ...

بعد‌ بلند شدم

یه کم خونه رو سر و سامون دادم.

گل دختر خواب بود.

کتری رو روی گاز گذاشتم

چایی تازه دم‌ کردم

انارها رو با پوست تکه تکه کردم و توی ظرف چیدم

خرمالو شستم  و گذاشتم

سرویس رو شستم 

رختخواب برای مهمون آماده گذاشتم.

یهو دیدم تو کوچه نور یه‌ ماشین روشنه

میخواستم سر و گوش آب بدم که گل پسر کلید انداخت در رو باز کنه

حدودای ۳ و نیم رسیدن

ر.م گفت : چرا نخوابیدی؟

گفتم : یه چایی بهتون بدم خستگی تون در بره.

ا.م گفت حاج خانم سحری حاضر میکنید؟

دیگه کلی بخاطر وقایع اخیر تشکر کردم.

 

 

پ ن :

ا.م دوست خییییلی قدیمی ر.م هست ؛

مث برادرند.

به جرات میگم یکی از شریف ترین آدم هاییه که در عمرم دیدم.

دست به خیر ، زحمتکش ، خانواده دوست ، و از همه مهمتر

پای ثابت کار امام حسین.

بچه هاش ر.م رو عمو و منو خاله صدا می زنند.

 

مهر بانو