مهربانو

طبقه بندی موضوعی

حدود ۱۲ شب بود که داشتم می رفتم بخوابم

یهو تلفن خونه زنگ زد

با خودم‌ گفتم ‌آخه الان ؟

کیه ینی؟ اگه ر.م باشه که به موبم میزنگه.

برام زور داشت از رختخواب پاشم برم جواب تلفن بدم🥴

بالاخره پاشدم

اتفاقا هم ر.م بود.

گفت داریم با ا.م و گل پسر برمی گردیم

ا.م میخواد صبح بره روضه سادات شیرازی

خودمم حس رانندگی ندارم.

یحتمل حدود ۳ می رسیم .

من : باشه 😩

با این فکر که یه ساعت بخوابم و بعد پاشم یه کم خونه رو روبراه کنم،

آلارم گوشی م رو‌ برای یک ساعت دیگه تنظیم‌ کردم .

چون داشتم از خواب بیهوش می شدم .

خوابیدم 

و با صدای گوشی بیدار شدم

هنوز وقت‌ داشتم

یه کم دیگه خوابیدم ...

بعد‌ بلند شدم

یه کم خونه رو سر و سامون دادم.

گل دختر خواب بود.

کتری رو روی گاز گذاشتم

چایی تازه دم‌ کردم

انارها رو با پوست تکه تکه کردم و توی ظرف چیدم

خرمالو شستم  و گذاشتم

سرویس رو شستم 

رختخواب برای مهمون آماده گذاشتم.

یهو دیدم تو کوچه نور یه‌ ماشین روشنه

میخواستم سر و گوش آب بدم که گل پسر کلید انداخت در رو باز کنه

حدودای ۳ و نیم رسیدن

ر.م گفت : چرا نخوابیدی؟

گفتم : یه چایی بهتون بدم خستگی تون در بره.

ا.م گفت حاج خانم سحری حاضر میکنید؟

دیگه کلی بخاطر وقایع اخیر تشکر کردم.

 

 

پ ن :

ا.م دوست خییییلی قدیمی ر.م هست ؛

مث برادرند.

به جرات میگم یکی از شریف ترین آدم هاییه که در عمرم دیدم.

دست به خیر ، زحمتکش ، خانواده دوست ، و از همه مهمتر

پای ثابت کار امام حسین.

بچه هاش ر.م رو عمو و منو خاله صدا می زنند.

 

مهر بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی