مهربانو

طبقه بندی موضوعی

 قبلنا هر وقت از خیابون کناری اون جا هم رد می شدیم

حالم بد‌ می شد

چه برسه به اینکه از اون خیابون عبور کنیم

اما حالا انگاری سِر شدم

انگار بی تفاوت شدم

نه اینکه یادم رفته باشه

نه 

ولی چی کار می شه‌ کرد ...

 

چند‌ روز پیش گل دختر بهم گفت

معلمشون گفته آدما هر جایگاهی که درش قرار دارند رو انتخاب کردند

از من پرسید پس چرا یادم نمیاد

گفتم یادته پارسال توی فلان روز چی خوردی؟ یادت‌ نمیاد.

چون آدما فراموش می کنند.

 

اما راستش من فراموش نکردم

نمی تونم فراموش کنم

یادم نمیاد کی انتخاب کردم

اما یادمه چی شد

و چه شبا و‌ روزایی رو‌ گذروندم

یه وقتایی مرور خاطره ها چشمام رو پر از اشک‌ می کنه

امشب پشت فرمون از همون وقتا بود

چراغای روبروم مثل ستاره های دنباله دار شده بودند

اشک راه دیدنم رو تار کرده بود

ولی با یادآوریش دیگه گُر نمی گیرم

شاید ته وجودم رسوب کرده

 

پ ن : خداروشکر : )

پ ن‌:

تا زمستان نگذرد گندم نمی روید ز خاک

قد‌ کشیدن های ما پاداش جان فرسودن است 

 

 

مهر بانو

همون سال ها برام تعریف کرده بود که

یه تاریخ قمری

- الان یادم نیست -

شاید مثلا پنجم هر ماه

یه آقای روضه خون میومده خونه شون و روضه میخونده ؛

اصلا مهم نبوده که چند نفر پای منبرش بودند

منبر که نه 

شاید نهایتا یه صندلی بوده ؛

ممکنه حتی کسی هم اونجا نبوده

ولی او باید میومده و روضه ش رو می خونده

پولش رو می گرفته و می رفته

 

من که نمی دونم چند سال از اون روضه ها گذشته

ولی حداقل ۲۰ سال از زمانی که برام تعریف کرد میگذره

همسر فعلی و فرزندش رو تا بحال از نزدیک ندیدم که

بخوام در مورد عقیده شون حرفی بزنم

ولی می دونم حجاب ندارن

اما خودش هنوز موقع عزاداری ها

یه پارچه مشکی توی بک گراند ویدئوهاش هست

ممکنه حتی هیچ اسمی روی اون پارچه نباشه

حتی شاید یه پارچه گلدوزی با زمینه ی سیاه باشه 

ولی می دونم که بخاطر احترام روزهای عزاداریه

بعضا این جور وقتا یه تی شرت مشکی پوشیده

که شاید روش نوشته های لاتین داره

هنوز وقتی حرف می زنه

همون لحن کلام رو داره

س.م.ت.

 

منظورم به احترام ه

به اینکه یکی انقدر بزرگتر دیده

انقدر تربیت شده

که اگه عوض بشه عوضی نمی شه

نمی دونم چی شد‌ که یادش افتادم ...

 

پ ن : فکر می کنم اونایی که احترام میذارن محترم میشن

مخصوصا اونایی که حرمت واجب الاحترام ها رو نگه می دارن.

مهم اینه که تو وجود آدم چه خبر باشه نه ظاهرش .

 

پ ن : هیچکس نمیتونه خودشو گول بزنه ؛

دست و پا زدن الکی بی فایده ست.

 

 

 

 

مهر بانو

اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ 

أَنْ تُصَلِّیَ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ نَبِیِّ رَحْمَتِکَ، وَ کَلِمَةِ نُورِکَ، 

وَ أَنْ تَمْلَأَ قَلْبِی نُورَ الْیَقِینِ، وَ صَدْرِی نُورَ الْإِیمانِ، 

وَ فِکْرِی نُورَ النِّیَّاتِ، وَ عَزْمِی نُورَ الْعِلْمِ، 

وَ قُوَّتِی نُورَ الْعَمَلِ، وَ لِسانِی نُورَ الصِّدْقِ، 

وَ دِینِی نُورَ الْبَصائِرِ مِنْ عِنْدِکَ، وَ بَصَرِی نُورَ الضِّیاءِ، 

وَ سَمْعِی نُورَ الْحِکْمَةِ، 

وَ مَوَدَّتِی نُورَ الْمُوالاةِ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ 

حَتَّىٰ أَلْقَاکَ وَ قَدْ وَفَیْتُ بِعَهْدِکَ وَ مِیثاقِکَ 

فَتُغَشِّیَنی رَحْمَتَکَ یَا وَلِیُّ یَا حَمِیدُ .

 

خدایا، از تو می‌خواهم که

بر محمد، پیامبر رحمتت و کلمه‌ی نور و روشنایی‌ات، درود فرستی،

و دلم را از نور یقین،

سینه‌ام را از نور ایمان،

اندیشه‌ام را از نور نیت‌های پاک،

اراده‌ام را از نور دانش،

نیرویم را از نور عمل،

زبانم را از نور راستی،

دینم را از نور بینش‌هایی که از سوی توست،

چشمانم را از نور روشنایی،

و گوشم را از نور حکمت سرشار سازی،

 

و دوستی‌ام را از نور محبت

و پیروی از محمد و خاندانش ـ درود خدا بر آنان باد ـ لبریز گردانی،

تا زمانی که تو را دیدار کنم،

در حالی که به عهد و پیمانی که با تو بسته‌ام وفا کرده باشم.

پس رحمتت مرا فراگیرد، ای سرپرست مهربان، ای ستوده.

 

 

پ ن : فرازی از  زیارت آل یس

 

 

مهر بانو

امروز پرو لباس عروس داشتیم.

عروس مدام خودشو تو آینه می دید و 

از لباسش تعریف می کرد.

من اما نگاهم به خ.م بود ؛

حس می کردم داره خستگی ش در میره.

 

موقع ناهار گفتم‌ :

نمی دونم چرا سر عقد هرکس میشه گریه م‌ می گیره ؛

خیلی فرقی هم نداره کی باشه.

خ.م گفت : منم اشکم لب مشکمه.

فکر کنم من و خانوم میم که خواهر نداریم

قرار بوده خواهر بشیم.

گفتم :

برای من که باعث افتخاره خواهری مثل شما داشته باشم. 

...

 

پ ن : مهربونی و لطافت روحش رو خییییلی دوست دارم.

پ ن : عروس محجبه نبود که عکسشو گذاشتما! 

هرچند چهره ش معلوم نیست.

 

 

مهر بانو

همش سر کاره

شبا دیر میاد

گاه ی از کاراشون برام تعریف می کنه

دارن #نقطه-کور رو میسازن ...

 

پ ن :

شبا که ما می خوابیم 

خیلیا بیدارن  ؛ )

 

 

مهر بانو

صبح حدود ۹ گل پسر وسایلش رو برداشت

خداحافظی کرد و رفت که بره صنف تا با ا.م اینا برگرده.

داشتم صبحانه می خوردم که مامان زنگ زد و گفت :

امروز بابا وقت ام آر آی داره ؛

گفت داداش جون کار براش پیش اومده ؛

اردیبهشتی دوست داشتنی هم سر کاره و نیست.

نذاشتم حرفش تموم بشه ؛

گفتم‌ خب من میام .

گفت داداشی هم تهران نیست

گفتم عیبی نداره من میام.

گفت ناهار بیا ؛ نمی خوام چیزی درست کنم ؛ 

از قبل غذا داریم ...

گفتم نه ؛

دیروز مهمون داشتم خونه بهم ریخته ست ؛

باید جمع و جور کنم.

قرار شد ۳ برم اونجا

یه کم جمع و جور کردم

ماشین لباسشویی رو روشن کردم

ناهار درست کردم

برای گل دختر نمونه سوال نوشتم که تمرین کنه

و ...

بعد از ناهار رفتیم خونه مامان اینا

بابا هنوز حاضر نبود

گفتم پس چرا نپوشیدین؟

گفت میس داره میاد

گفتم بهش نگفتین من میام؟

گفت نه بذار حالا بیاد ببینیم چطور میشه 

هیچی دیگه تا ۵ بودیم تا بیاد

بعد من با میس و بابا رفتیم بیمارستان خاتم الانبیا

یه مدت هم اونجا نشستیم

تایم شام من بود

رفتم بوفه ببینم میتونم قهوه یا هات چاکات بگیرم ؟

ینی با صحنه ای مواجه شدم که ...

خدا رو شکر اونی که من می خواستم رو نداشت

دیدم توی ظرف مخلوط کن بوفه 

- همون که توش شیر موز و این چیزا درست می کنن -

سوسک کابینتی داشت راه می رفت🫣

به آقاهه گفتم اینا رو بشورید توش سوسکه

یه فاز ِ ای وای  چرا اینجوری شده برداشت

و فقط سرشو تکون داد .

برگشتم پیش بابا و میس

هنوز نوبت بابا نشده بود

میس رفت نماز بخونه

وقتی بابا رو صدا زدند باهاش رفتم داخل بخش ام آر آی

لباساشو عوض کرد

همون جا نشستم‌ تا کارش تموم بشه

و بعد باهم اومدیم بیرون تا برگردیم خونه

میس توی راه آهنگای حبیب رو گذاشته بود

گفت خیلی هاش رو نشنیدم

پسر میس هم مث گل پسر امسال دانشجو شده

تو راه برگشت

 

 

مهر بانو

چهارشنبه شب بود که گل پسر زنگ زد

گفت داریم با م.م و دوستش میاییم.

گفتم : شبونه؟ صبح بیایین خطرناکه.

گفت نه مراقبیم.

بعدش ر.م زنگ زد و گفت گل پسر با م.م و ح.ب داشتن میومدن که

ا.م زنگ زده دلم شور میزنه.

منم گفتم چرا خودت باهاشون نیومدی؟...

خلاصه دور زده بودن و ا.م رو سوار کردن و اومدن.

ر.م گفت : امشب نمیان خونه ؛ میان پیش خودم.

فردا برای ناهار به شما زحمت می دیم.

گفتم زحمتی نیست. شب هم میومدین مشکلی نبود.

 

صبح داشتم گل دختر رو می بردم ‌کلاس

که گل پسر گفت داره میاد خونه.

گفت بقیه رفتن روضه ی خونه سادات.

گفتم گل دختر رو میذارم و میام خونه.

قبلش حریران گفته بود برم مهتاب سنتر لباس م رو تحویل بگیرم.

سر راه رفتم اونجا.

پشت لباس یه پارگی کوچیک داشت ؛

گفت ندیده بودمش . ببخشید برای یه روز دیگه هماهنگ می کنم.

رفتم میوه و وسایل سالاد خریدم و رفتم خونه.

برای ناهار قابلی پلو* گذاشتم.

میوه ها رو جهت شستشو به گل پسر سپردم و

رفتم دنبال گل دختر.

وقتی برگشتم غذا آماده بود و مهمونا هنوز نرسیده بودند.

سالاد درست کردم. 

ر.م تماس گرفت چی بخرم؟

گفتم یه چیزایی برای صبحانه بگیره.

چند دقیقه بعد رسیدند.

سفره گذاشتیم و ناهار خوردیم.

بعدش ا.م رفت یه کم بخوابه ؛

بچه ها هم با پی اس مشغول شدند.

 

عصر مراسم ختم برادر آقای ک. بود.

مامانی و بابایی اومدن دنبالمون 

و من و ر. م‌ باهاشون‌ رفتیم مراسم‌ ختم.

 

من فقط به خودم فکر می کردم

به اینکه آخرین لحظه م‌ چجوریه؟

قراره چجوری بمیرم ینی؟

 

پ ن :

امروز که برای داداش جون تعریف کردم ،

گفت ایشالا شهید بشی .

-الهی آمممین ش رو بلند از ته دلتون بگید 😉 -

 

* قابلی پلو یه غذای افغانستانی ه. ما که خوشمون اومده : )

 

 

 

مهر بانو

می دونی الان دلم چی میخواد؟

نه نمی دونی !

چرا باید بدونی آخه؟

دلم یه دسته گل نرگس می خواد

از همونا که توی اتاق آبی م خشک کرده بودم و

توی بگ کوچیک توییتی* بالای کتابخونه م گذاشته بودم.

همونا که حتی بعد از خشک شدن عطرش تموم نشده بود ...

 

 

پ ن :

از دور می فهمم‌ چه حالی ؛ شاد یا غمگین …

اما تو چه ؟ دیروز فهمیدی پکر بودم؟

 

من عاشقی کردم تو عادت ؛ فرق ما این بود

اهل سیاست بودی و اهل هنر بودم

#مائده_هاشمی

 

پ ن :

پی نوشت قبل فقط یه شعره 

نه رنگ داره

نه مخاطب

نه حتی مثل نرگس ها عطر 

 

*ه.م برام یه جاسوییچی توییتی خریده بود که

یه بگ کوچیک زرد داشت و‌ همون بگ گلدون نرگسای خشکم بود.

 

 

مهر بانو

یه صدایی توی ذهنم می پرسه :

آدما تا چه حد می تونن دیوونه باشن؟

یه صدایی - شایدم همون صدای قبلی - جواب می ده :

این دیگه پرسیدن داره؟ 

داری می بینی که! 

 

پ ن : 

نه چندان دلخوری از من ؛ نه چندان دوستم داری

مرا تا چند می خواهی بلاتکلیف بگذاری؟

#فاضل_نظری

 

 

 

مهر بانو

دیروز وقتی با ر.م حرف زدم 

گفت شب زودتر میام خونه که لباس و وسایل برای این ده شب ببرم.

گل دختر عصر کلاس داشت

بعد از اینکه رفتم دنبالش و باهم برگشتیم ، رفتم ماشین رو پارک کنم

گفت بابا زنگ زده و گفته امشب نمیام.

خودش حدودای یازده شب تماس گرفت

گفتم چرا نیومدی پس؟

گفت نتونستم جای خالی گل پسر رو تحمل کنم ...

فردا شب میام

 

 

امروز زیاد کار برش خورده نداشتیم

توی مزون هم عکاسی بود

یه قسمت رو مخصوص عکاسی درست کردن

چون همیشه خیلی هزینه لوکیشن می شد.

 

تقریبا نیم ساعت زودتر برگشتم

برای شام باقالی پلو با گوشت گذاشتم

گفتم ر.م میاد شام خوب بخوره

چون می دونم این شبا غذاهای حاضری میخورن

 

وقتی اومد توی ظرف غذای محل کارش برام آش آورده بود

گفتم خودت خوردی؟

گفت بله ؛ ظرفشو باید ببرم. 

با اینکه فست بودم ولی از آش نمی توانم گذشت😋 

 

پ ن : با گل پسر حرف زدم

فعلا در جوار م.م و خانواده ش داره کیف می کنه.

 

 عکس کلوچه قندی رو دیدم

ماشا الله بزرگ شده 😍

یاد وقتی افتادم که دال. الف بهم خبر داد به دنیا اومده

چقدر برای بچه دار شدنشون ذوق داشت : ) 

 

نماز مغرب و عشا رو که خوندم ، سر سجاده خوابم برد

وقتی بیدار شدم ساعت ۳ شب بود

اصلا نفهمیدم خوابم برده ؛ شاید سردم شده بود که بیدار شدم

اومدم بلند شم پام خواب رفته بود

نمیتونستم پاشم

بالاخره بلند شدم رفتم تو رختخوابم خوابیدم

 

پ ن :

یه جا خوندم قدیما آدما می رفتن تا توی شبکه های اجتماعی

باهم ارتباط برقرار کنند و حرف بزنند

اما الان آدما حوصله حرف زدن ندارند ...

 

به نظرم درست میگفت ؛

انگار اینجا هم کسی حوصله نداره .

 

پ ن : 

حنجره ها روزه ی سکوت‌ گرفتند

پنجره ها تار عنکبوت گرفتند ...

#قیصر_امین_پور

 

پ ن :

کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر

بهانه است ؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر

#فاضل_نظری

 

 

 

 

مهر بانو