مهربانو

طبقه بندی موضوعی

صبح حدود ۹ گل پسر وسایلش رو برداشت

خداحافظی کرد و رفت که بره صنف تا با ا.م اینا برگرده.

داشتم صبحانه می خوردم که مامان زنگ زد و گفت :

امروز بابا وقت ام آر آی داره ؛

گفت داداش جون کار براش پیش اومده ؛

اردیبهشتی دوست داشتنی هم سر کاره و نیست.

نذاشتم حرفش تموم بشه ؛

گفتم‌ خب من میام .

گفت داداشی هم تهران نیست

گفتم عیبی نداره من میام.

گفت ناهار بیا ؛ نمی خوام چیزی درست کنم ؛ 

از قبل غذا داریم ...

گفتم نه ؛

دیروز مهمون داشتم خونه بهم ریخته ست ؛

باید جمع و جور کنم.

قرار شد ۳ برم اونجا

یه کم جمع و جور کردم

ماشین لباسشویی رو روشن کردم

ناهار درست کردم

برای گل دختر نمونه سوال نوشتم که تمرین کنه

و ...

بعد از ناهار رفتیم خونه مامان اینا

بابا هنوز حاضر نبود

گفتم پس چرا نپوشیدین؟

گفت میس داره میاد

گفتم بهش نگفتین من میام؟

گفت نه بذار حالا بیاد ببینیم چطور میشه 

هیچی دیگه تا ۵ بودیم تا بیاد

بعد من با میس و بابا رفتیم بیمارستان خاتم الانبیا

یه مدت هم اونجا نشستیم

تایم شام من بود

رفتم بوفه ببینم میتونم قهوه یا هات چاکات بگیرم ؟

ینی با صحنه ای مواجه شدم که ...

خدا رو شکر اونی که من می خواستم رو نداشت

دیدم توی ظرف مخلوط کن بوفه 

- همون که توش شیر موز و این چیزا درست می کنن -

سوسک کابینتی داشت راه می رفت🫣

به آقاهه گفتم اینا رو بشورید توش سوسکه

یه فاز ِ ای وای  چرا اینجوری شده برداشت

و فقط سرشو تکون داد .

برگشتم پیش بابا و میس

هنوز نوبت بابا نشده بود

میس رفت نماز بخونه

وقتی بابا رو صدا زدند باهاش رفتم داخل بخش ام آر آی

لباساشو عوض کرد

همون جا نشستم‌ تا کارش تموم بشه

و بعد باهم اومدیم بیرون تا برگردیم خونه

میس توی راه آهنگای حبیب رو گذاشته بود

گفت خیلی هاش رو نشنیدم

پسر میس هم مث گل پسر امسال دانشجو شده

تو راه برگشت

 

 

مهر بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی