مهربانو

طبقه بندی موضوعی

شاید به یمن بهار است که این روزها

طبع شعرم گل کرده

به یاد اتاق آبی و روزهای فیروزه ای اش می افتم …

اینبار سخت تر جان میکنم 

و شعرهایم را در سر رسید نه چندان دوست داشتنی ام ثبت میکنم.

 

پ ن : چقد ادبی نوشتم 😔

پ ن : محرمی نیست که سوز دل من گوش کند …

 

 

مهر بانو

نوشته بود 

ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن وفا کن

 

هه…

به نظرم مسخره و بی معنیه

اونم تو این دوره زمونه … 

 

پ ن : کپشن یه صفحه ی هنری نوشته بود!

پ ن : به نظرم ارزش نداره توی موضوعات دسته بندی بشه.

 

 

مهر بانو

رفتم لب پنجره و دیدم دوتا از همسایه ها پایین ایستادند و به حالت إبراز تاسف سر تکون میدن

اون پسر جوون هم کنار ماشین بود

بعد از چند دقیقه چند بار زنگ ما رو زدند و میپرسیدند منزل آقای فلانی؟

راستش تا اون موقع من نمیدونستم فامیلی آقای همسایه چیه

ما با فامیلی خانمش که پرستاره صداشون میزدیم و میگفتیم خونه خانم خ

خلاصه اون شب گذشت تا چند وقت پیش که ر.م برای پول شارژ با خانم خ تماس میگیره 

خانم خ میگه حالش خوب نیست چون پسرش از دنیا رفته

یعنی اون شب پسرش فوت کرده بوده و دختری هم که گریه میکرده دخترعمه متوفی بوده

من اون شب هیچ جسدی رو که ببرند ندیده بودم

تا بعدش که فهمیدیم قضیه چیه هم نه صدای عزاداری نه صدای رفت و آمدی نه ختمی نه هیچ چیز دیگه ای

نبود که متوجه بشیم چه خبره…

راستش پسر همسایه معتاد بود و تازه ترک کرده بود

من ندیده بودمش

ولی مادرش رو دیده بودم که کلی خوشحال بود پسرش رو خوابونده کمپ و ترک داده بود

حالا به حال روز مادری فکر میکردم که دیگه جگرگوشه ش برای همیشه به خواب رفته بود

 

کی فکرشو میکرد…؟

 

پ ن : گاه ی وقتا چیزایی که میبینیم اونجوری نیستند که دیدیم !

 

 

 

مهر بانو

یادم نیست چند روز پیش بود

رفته بودم خرازی برای کارای خیاطی یه چیزایی بخرم

قبل از بیرون رفتن از ساختمون دیده بودم در خونه همسایه ی طبقه پایین بازه

اینجور وقتا سرمو میندازم پایین و توی خونه مردم رو نگاه نمیکنم

فقط دیدم جلوی درشون کلی کفش بود

وقتی از خرازی برگشتم در بسته بود ولی هنوز کفش ها بودند و صدای گریه ی یه دختر جوون میومد

به نظر من رسید دختر همسایه باشه

شاید یه ساعتی گذشت ولی صدای گریه بیشتر میشد

فقط صدای گریه ی یه نفر بود

به ر.م زنگ زدم و گفتم طبقه ی پایین یه خبراییه

گفتم به خانم صاحبخونه ( خ. خ) زنگ بزنه 

گفت پارتیه؟

گفتم نه. صدای آهنگ نمیاد فقط صدای گریه ست

ر. م زنگ زده بود خونه شون و گفت یه کسی گوشی رو برداشته و گفته من برادرشم حالش خوبه

گذشت تا اینکه صدای آژیر گردون از تو کوچه شنیدم و رفتم لب پنجره

دیدم یه پسر جوون دم در و کنار ماشینی که صدای آژیرش حالا دیگه قطع شده بود ایستاده و 

داره با راننده ی ماشین صحبت میکنه

از بالا من یه ماشین تقریبا نقره ای و  شبیه ماشینای ١٢٣ یا اورژانس اجتماعی دیدم

پسره مدام بالا رو نگاه میکرد و همونطور با راننده ماشین حرف میزد

دیگه صدای گریه قطع شده بود

من اومدم توی اتاق

از راه پله صدای رفت و آمد میومد

دوباره رفتم لب پنجره

ادامه دارد

 

پ ن : از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان حوصله نداشتم بقیه شو تایپ کنم🤪🙃

 

 

مهر بانو

هستم

اما…

اینجا نه !

 

 

مهر بانو

دلم گرفته و بارانی دلم هوای تو را دارد

و این شکسته ی بارانی دلم هوای تو را دارد

تو ای بهاری بی پایان همیشه سبز پر از خورشید

در این دریغ زمستانی دلم هوای تو را دارد

 

پ ن : دلم بد جوری شوره زده …

پ ن : شعر از قیصر امین پور

 

 

مهر بانو

چند روزه که دارم سعی میکنم به خودم انرژی مثبت بدم

خودمو خوشحال کنم و خوشحال نگه دارم

کت و دامنی رو که سفارش گرفتم دارم تموم میکنم  و به زودی مشتری باید پرو کنه

هنوز حس سنگینی دارم

این روزا برعکس این سالهای اخیر دارم دوباره به طرف شعر خوندن کشیده میشم

حس شاعرانگی م بیشتر شده

هنوز تو یه برزخ خاکستری میشینم و خیلی چیزا رو مرور میکنم

سخته …

 

پ ن : 

من آن روحم که در بند تنی افسرده افتادم

که تا کی مرگم از زندان غم آزاد خواهد برد 

محمدرضا طاهری

 

 

 

مهر بانو

چه استراحت خوبی ست در کنار خودم

خودم برای خودم با خودم کنار خودم

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم

از این شلوغ شما میروم به غار خودم

 

پ ن : شعر از احسان افشاری

 

 

 

 

مهر بانو

تو کربلا یه نفرو برای م معرفی کرده بودند.

طرف گفته بود ما تو محل بهش میگیرم یوسف!

قبل از اینکه برم ببینمش باهاش تلفنی حرف زده بودم

ولی خیلی کنجکاو بودم ببینم چقد خوشگله که بهش میگن یوسف ؛

باهاش قرار گذاشتم و رفتم دیدمش.😒🥴

بنده ی خداست و نمیخوام عیب نقاش کنم ولی اصصصصلن چهره ی زیبایی نداشت

به اونی که معرفی کرده بودم گفتم این همون یوسفه؟

گفت آره

گفتم چهره ش اصلا جذاب نبود

گفت از نظر چهره نگفتم یوسف از نظر برخورد خوبش با دیگران گفتم😐🙄

یه جوری که انگار بقیه ی پیغمبرا بد برخورد میکردن!

خلاصه سر کار بودیم 

 

پ ن : یه دعائی ثنائی چیزی که م _ به خوشی و سلامتی _ بره سر خونه زندگیش.

پ ن : وقتی نظر نمیدین چرا میاین میخونین خب؟

 

 

 

مهر بانو

تا حالا به خودکشی فکر کردین؟

مهر بانو