مهربانو

طبقه بندی موضوعی

۶۰ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

گفتم رهین مهر تو شد این دل حزین

گفتا حزین دلی که به مهری بود رهین

 

پ ن : ایرج میرزا

مهر بانو

درخشنده می گفت :

رفاقت شبیه تاکه.

در هم تنیده ، پر گره ولی زنده.

خاطره ها مثل خوشه های انگور ،

معلق در زمان ، آفتاب خورده و خاک‌ گرفته هستن.

زمان که می گذره ،

بعضی از خوشه ها می ریزن  اما بعضیا تا همیشه روی شاخه می مونن.

رفیق همون شاخه ایه که اگه نباشه ،

تاک هنوز سرپاست اما انگورها دیگه مزه ندارن.


​​​​​

پ ن : 

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم ...

 #سعدی

 

مهر بانو

چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ

فراموشم نه‌ ای وقتی که دیگر وقت یاد آیی

 

پ ن : سعدی

 

مهر بانو

تیری به خطا هم نزدی، هر چه زدی خورد

یک دنده تر از دشمنی، ای دلبر لجباز

 

پ ن : امیر عاملی

 

پ ن : دلم سوخت اینهمه هر روز نوشته های تکراری میخونین

والا خودم حالت تهوع گرفتم ...

 

 

 

مهر بانو

چه شده است ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟

 

ره زندگی نشان ده، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد

 

پ ن : حسین منزوی

پ ن : امشب #ماه_گرفتکی ه.

پ ن :

هر وقت دیدین سرعت چیزی از حد معمول تغییر کرده،

- کند یا سریع شده - 

حتما دلیلی داره !

مثل سرعت پست گذاشتن من‌😉

 

 

 

مهر بانو

داشتم طبقه بالای کمد دیواری رو مرتب می کردم

که دفتر شعر قدیمی م رو پیدا کردم.

توش شعرهایی رو که دوست داشتم نوشتم.

می دونم که خیلی هاش رو بیشتر  از ۲۰ سال پیش نوشتم

کاش تاریخ می زدم …

لای دفترم

گلبرگ های خشک شده ی گل سرخ  و یاس ،

برگه های یادداشت جلسه های موسسه ،

کارت مسئول غرفه مدیریت رفتار سازمانی سیزدهمین آمبودزمان آسیایی ،

و شعرهای ناتمام خودم هم هست .

 

صفحاتش رو ورق می زنم …

 

شعرهای مهدی سهیلی، قادر طهماسبی ،

فریدون مشیری ، اخوان ثالث ، مریم رحیمی ،

فرید احمدی و …

 

کلی خاطره برام تداعی میشه …

 

به انتهای این شعر می رسم:

 

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ ناگاه می برد‌ چون باد

زندگی کرده دشمنی یا مرگ ؟

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کِی آن باد سرد سر برسد

تو هم ای دوست ذره ذره مَکُش

تا نخواهم که زودتر برسد

- شاعرش نمی دونم چه کسیه -

 

پ ن :

شعرها رو مرور می کنم

و به این فکر می کنم چقدر تغییر کردم …

پ ن :

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت / حسین منزوی

 

 

 

مهر بانو

سکوت می‌کنی اما در انتهای سکوت

لبالب از سخنی، حاضرم قسم بخورم*

 

*مهرداد بابایی

 

مهر بانو

شب شصت و نهمه

آخرین شب عزاداری ...

توی حسینیه جواهری - قنات آباد - نشستیم.

چند وقته دنبال یه راهی ام که تو دلش راه پیدا‌ کنم ...

فکر کنم اگه نمیخواست فکرشم نمی کردم .

 

پ ن : 

جز یاد دوست هر چه کنی، عمر ضایع است

جز سِرّ عشق، هر چه بگویی بطالت است

#سعدی


 

مهر بانو

میگفت* :

یه هفته کارگری عطاری رو بکنی آقا،  

رنگ و بو میگیری ؛ 

رنگ و بوی عطاری رو میگیری.

توی گلستان سیدالشهدا بیای و بری ،

بوی امام حسین ندی؟

زندگی ت بوی امام حسین نده؟

خونواده ت بوی امام حسین نده؟

مگه میشه؟

 

پ ن :

ما را ز تو سِرّی ست که کس محرم آن نیست

گر سَر برود سِرّ تو با کس نگشاییم

 

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار ز رُخ پرده که مشتاق لقاییم

 

پ ن : *امیر کرمی / هیات دوبانوی دمشق

 

 

مهر بانو

از بیم رقیب جستجویت نکنم

وز طعن حسود گفت‌ وگویت نکنم

لب بستم و از پای نشستم اما

این را نتوان که آرزویت نکنم

 

پ ن : شعر از اثیر اخسیکتی

 

مهر بانو