مهربانو

طبقه بندی موضوعی

وقتی احساس کنم حریم #ادب

بین من و کسی که دارم باهاش گفت و‌گو می کنم داره شکسته میشه ،

به نظرم بهتره سکوت کنم.

جملات ، بعضا بیانگر احساسات و لحن‌ کلام نیستند

و این شاید یکی از بزرگترین مشکلات در گفت و گو های کتبی باشه

مشکلی که باعث بروز سوء تفاهم

و عدم درک شوخی های متقابل میشه.

البته شناخت افراد از هم در لمس واژه ها

و برداشت اون ها از فحوای کلام موثره و

کمک‌ میکنه دچار خطای هاله ای  نشن.

پ ن :

بی خیال!

من ، بی حوصله تر از اونم که بخوام وارد این بازیا بشم  : )

 

 

مهر بانو

دیروز اولین سالگرد آقا سید بود.

اوایل هفته مامان زنگ زده بود و بهم خبر داده بود.

خدارو شکر صبح کلاس ساختمان شماره ۱۴ نداشتیم و 

من استرس زمان بندی کارهام کمتر شده بود.

صبح کمی از امور روزمره رو انجام دادم و بعد

گل دختر رو بردم‌ کلاس و خودم رفتم خونه مامان اینا.

به مامان پیشنهاد دادم بریم پیش منیرجون.

اول یه کم نه و نو کرد ولی بعد

با حمایت های اردیبهشتی دوست داشتنی قبول کرد.

گفت سنسی داره میاد اونجا و کسی خونه نیست

اما قبل از رفتن‌ ما بابا اومد و‌ما با خیال راحت رفتیم.

اونجا بودیم که سنسی زنگ زد و پرسید کی بر می گردیم

گفت من شیفتم و باید زود برم

گوشی رو دادم با مامان حرف بزنه.

کارمون که تموم شد برگشتیم خونه مامان اینا ؛

سنسی هنوز اونجا بود

بابا بهش گفت سالگرد آقا سیده

گفت اونم میاد 

رفتیم مسجد.

مجتبی پسر کوچیکه آقا سید تو حیاط مسجد بود

به استقبالمون اومد

نمی دونم چطور شناختمون

بیشتر از ۲۰ سال گذشته ...

خودش که خیلی عوض شده بود.

من و مامان رفتیم تو قسمت خانم ها.

واااای عاطفه - دختر آقا سید و هم بازی بچگی من - 

همون شکلی بود

و محبوبه خانم - همسر آقا سید - ...

با عاطفه نشستیم و به یاد اون روزا ، خاطره هامون رو مرور کردیم .

گفت حال و هوای کوچه و همسایه ها خیییلی عوض شده

گفت دو سه بار قرآن پاره کردند و ریختند تو حیاطشون

گفت بخاطر مامانم اونجا هستیم وگرنه خونه رو عوض می کردیم.

کلی خاطره بازی کردیم

و بعد مامان اینا رو برگردوندم خونه.

چند دقیقه بعد ر.م اومد.

باید می رفتیم خونه آقای دال ؛ 

سالگرد خ.ل بود.

من حدس زدم جلسه مثنوی خوانی شون هم باشه

که حدسم درست بود.

مثل همه این جلسات

همسر ر.د با خوندن قرآن جلسه رو شروع کرد

و بعد ع.ب شروع به سخنرانی کرد.

در مورد مجذوب سالک و تفاوتش با سالک مجذوب توضیح داد.

فرق بین دعا و‌سوال رو گفت

و بعد هرکس سوال داشت پرسید.

بعدشم ر.د شام حاضر کرد .

الویه و آش شله قلمکار.

نی نی هم تقریبا کل وقت گریه می کرد.

ف.م به بچه های دهه شصتی پفک اشی مشی داد.

من پفک خودمو باز و به همه تعارف کردم.

شوهرخاله ها پایه نبودند و بقیه اغلب دستمو رد نکردند.

و پایان ِ به نظرم هشتمین سالگرد خ.ل.

 

پ ن :

روح همه درگذشتگان شاد باشه.

پ ن :

آقا سید ، همسایه خونه پدری زمان بچگی م بود

یه تاکسی نارنجی داشت و بعدها با اومدن سمند ،

ماشینشو عوض کرد.

خونه شون روضه زنونه هفتگی بود.

دخترش دو سال از من بزرگتر بود ولی هم بازی بودیم.

یاد اون روزا بخیر ...

 

مهر بانو

دوست ندارم با افرادی که همواره مرا در حالت دفاع قرار می دهند ،

معاشرت کنم  ؛

 دفاع از عقاید ، دفاع از اندیشه ها ،

دفاع از خودم و دفاع از حقوق و آرزوهایم.

 

پ ن : 

این نوشته حرف دلم بود ولی گفته خودم نبود.

به اسم کسی در فضای مجازی ترجمه و منتشر شده بود

ولی وقتی تحقیق کردم در منابع اصلی 

چنین مطلبی در آثار اون نویسنده وجود نداشت .

 

پ ن : 

وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ

إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا

و چیزی را که به آن علم نداری دنبال مکن ؛

زیرا گوش و چشم و قلب ، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.

سوره اسراء / آیه ۳۶

 

مهر بانو

No te enamores de una chica que lee.

Una chica que siente mucho.

Una chica que escribe.

No te enamores de una chica apasionada, educada y un poco loca.

No te enamores de una chica que piensa.

Alguien que sabe lo que sabe

Y sabe cómo volar.

Una chica que confía en sí misma.

No te enamores de una chica que ríe fuerte

O que grita su amor por ti a todo pulmón.

Porque si persigues a una chica así,

Ya sea que se quede contigo o no,

Ya sea que te ame o no,

Nunca podrás volver atrás después de una chica como ella.

 

posdata : 

No conozco al poeta ni al escritor

 

مهر بانو

صبح رفتم دنبال الف و با هم اومدیم مزون.

یه جور عجیبی راه شلوغ بود.

امروزم کلا به دوخت ساراهای سبز  گذشت.

پیش از ظهر بود که زنگ در ورودی مزون رو زدند.

اون ساعت منتظر کسی نبودیم.

خ.م در رو باز کرد.

س.ک رو صدا زد و گفت با شما کار دارن.

از لبخندهای یواشکی ش فکر کردم ز.ش برای تولد خ.الف کیک خریده

و میخوان غافلگیرش کنند ولی

هنوز دو روز تا تولدش مونده بود و

تو برنامه مون نبود.

چون همگی پول گذاشتیم و براش ۱۰۰ سوت گوی طلا خریدیم.

یهو دیدیم خ.م با موبایلش آهنگ پخش کرد.

دیگه مطمئن شدم ماجرای تولده

ولی غافلگیری ش اینجا بود که دوست خ.الف براش کیک خریده بود

و آورده بود مزون.

یه کیک سبز -رنگ #گاه - با گل های سفید روش

که انصافا خوشمزه هم بود.

خ.م آهنگ تولد اندی رو براش پخش کرد

و همگی بهش تبریک گفتیم.

خودش هم کلی غافلگیر شد و گریه ش گرفت.

 

پ ن :

همگی توی تولدا برای بچه های مزون پول میذاشتیم

و برای کسی که تولدش بود ژانت* می خریدیم

ولی خ.الف خودش همه انواع ژانت رو توی تخفیف روز خیاط

برای خودش خریده بود.

بخاطر همین براش طلا که دوست داره خریدیم.

 

*ژانت نوعی میز اتوی خیاطیه که انواع مختلفی

برای کاربردهای متفاوت داره.

پ ن :

هرچی گشتم قالب #گاه رو تو بلاگفا پیدا کنم

و همون رنگی ش کنم

نبود ‌که نبود ... : (

کاش حداقل عکسشو داشتم ؛

اونجوری هر وقت دلم براش تنگ می شد نگاش میکردم ...

 

مهر بانو

ر.م ماشین رو گذاشت تعمیرگاه و درست شد

ولی وقتی استارت می زنیم زیاد‌ گاز میخوره

خودش میگه برای ماشین ضرر داره 

مخصوصا اول صبح که موتورش گرم نیست.

گفت ماشینو بعد از کار ببرم تعمیرگاه نشون بدم تا درستش کنه

قرار بود امشب بریم "دوبانو" ولی گل دختر فردا امتحان ریاضی داره

بنابراین کنکله🫤

 

پ ن :

تو محرم که ر.م ۱۰ روز خونه نبود

ماشین خراب شده بود و ریب میزد

گفت یحتمل برای فیلتر بنزینشه

آدرس داد برم فیلتر بخرم و بعد ببرم تعمیرگاه

خ.الف میگفت به همسرتون بگید شما رو سُرمه کنه بکشه به چشماش

خندیدم و گفتم چرا؟

گفت من تا حالا ماشینو تعمیرگاه نبردم

چه برسه به اینکه برم لوازم یدکی ش هم بخرم

واقعا ایول دارین

س.ک گفت : به نظر منم تعمیرگاه جای خانوما نیست دیگه

گفتم اگه کسی مردی رو کنارش نداشته باشه باید چی کار کنه؟

خیلیا همسرشون ماموریته

بعضیا اصلا همسر ندارن

همیشه هم نمیشه مزاحم پدر و برادر و ... شد

بالاخره آدم باید بلد باشه از پس کارهاش بربیاد 

ضمن اینکه من کار خودم لنگ می مونه

و خودم دارم از ماشین استفاده می کنم ...

 

می دونم که ر.م جور دیگه برام‌ جبران می کنه.

 

پ ن :

زندگی ه دیگه ...

 

پ ن : 

آقای مکانیک گفت همسرتون زنگ زده ؛ 

براش توضیح دادم قضیه چیه

ماشینو چک کرد و گفت اوکیه و جای نگرانی نداره

 

مهر بانو

دیشب نماز عشام تازه تموم شده بود که

گل دختر با عجله گوشی م رو از تو‌ی شارژ درآورد و گذاشت کنار گوشم.

گل پسر زنگ زده بود.

گفت مامان فردا امتحان فیزیک دارم ؛ میشه نرم؟

گفتم چرا؟ مگه نخوندی؟

گفت سه روزه دارم میخونم ولی حس می کنم فرمولا رو قاطی کردم.

گفتم نگران نباش برو امتحانت رو بده

گفت علوم پزشکی آزاد گذاشته که

هرکی دوست داره امتحان بده یا امتحان نده.

اگه بیفتم نمی تونم ترم دیگه یه سری درسا رو بردارم

ولی اگه امتحان ندم ، 

ترم بعد این و اون درسا رو میتونم باهم بردارم.

گفتم استرس نداشته باش

از بچه های اتاق اشکالهاتو بپرس

زود بخواب

ایشالا خوب امتحان میدی.

یاد خودم افتادم

مامان جون میگه :

از امتحان میومدی ؛ گریه می کردی می گفتی می افتم

بعد نمره ت میومد ۱۸ شده بودی.

 

پ ن : 

داره بارون میاد

گل دختر رفته کلاس

و من

در سالن اجتماعات نشستم تا کلاسش تموم بشه.

سردمه ...

 

مهر بانو

چند وقت پیش داشتم برای گل پسر می خوندمش

 

پ ن : 

خیلی به نظرم راست میگه.

خاص بودن رو دوست دارم حتی توی مُردن .

پ ن :

از اون یکی وبلاگم آوردمش ؛

یادآوریش برای خودم که ارزشش رو داشت.

 

مهر بانو

جنگ یا عشق ؟

هردو باهم نمیشه جناب سروان!

 

پ ن : دیالوگ سریال در چشم باد

 

مهر بانو

میگه : جشنواره نرفتین؟

میگم : وقتشو ندارم.

میگه : من بخاطر کارم باید برم 

یه کم در مورد فیلمایی که دیده برام میگه 

و عصر میره تا فیلمای امروز رو ببینه.

 

پ ن : اردیبهشتی دوست داشتنی

 

مهر بانو