مهربانو

طبقه بندی موضوعی

۱۰۲ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

شیر قهوه رو که خوردم خوابم نمی برد ؛

گل دختر با زینب تا حدود ۲ داشتند با تبلت نقاشی می کشیدند.

دیگه نمی دونم ساعت چند بود خوابیدم …

موبایلمو برا نماز زنگ گذاشتم .

بعد دوباره  تا حدود ۸ خوابیدم .

۸ پاشدم زیر کتری رو روشن کردم و حاضر شدم برم نون بگیرم.

ر.م چشماشو باز کرد گفت به گل پسر بگو‌ بره نون بگیره؛

گفتم بچه خوابه ؛ خودم میرم.

اخلاص بیدار شد 

گفت کجا میری؟

گفتم زود میام.

رفتم سه جور مربا ، کره و نون خریدم.

شکلات صبحانه و پنیر داشتیم.

برگشتم چایی دم کردم ؛

کم‌کم بقیه بیدار شدند.

صبحانه خوردیم.

میخواستن برن خونه سید ابراهیم.

ر.م گفت الان نرید ،

بریم بچه ها رو ببریم شهربازی ؛ ناهار بخوریم بعد برید.

هی تعارف کردن و گفتن نه و …

خلاصه یهو اخلاص گفت سید ابراهیم تو راهه داره میاد.

ر.م بهش زنگ زد و گفت : 

ما میخواستیم  ماشین پدرم رو بگیریم و

دوتا ماشینه بریم شهربازی.

حالا شما بیا همه باهم میریم ؛ ناهار میخوریم و

بعد شما باهم برید خونه تون.

گفت خانمم ناهار درست کرده.

گفتیم حالا بیا تا تصمیم بگیریم.

سید ابراهیم اومد ؛

یه کم نشستیم ؛ با ر.م تعریفای اربعینی شون رو گفتند.

تصمیم بر این شد بریم شمیران سنتر.

رفتیم اونجا یه کم خرید کردند ؛

شهر بازی اون جا رزرو بود و درش بسته بود.

هر کاری کردیم قبول نکردند ناهار بخوریم.

گفتند زیاد صبحانه خوردیم ؛ سیریم.

گفتم تقصیر سید ابراهیمه.

گفت خانمم ناهار درست کرده.

گفتم شام  اون غذا رو بخورید خب.

اخلاص گفت نمیشه … ما الان گرسنه نیستیم.

برا همین رفتیم بستنی خوردیم ؛

بعد با ماشین سید ابراهیم رفتن و ما برگشتیم خونه.

گل پسر می گفت :

چقدر خوبن ؛ آدم کنارشون راحته ؛ اذیت نمیشی انگار.

ر.م می گفت : 

مهمونای سبکی بودند. 

.

پ ن : 

همیشه دوست دارم مهمون بیاد خونه مون.

به نظرم این به خاطر بابا ست.

همیشه در خونه ش برای مهمون بازه ؛

ر.م هم مهمون دوست داره.

 

 

مهر بانو

تا رسیدم خونه میوه ها  و مرغ رو شستم ؛

مرغ رو مزه دار کردم و گذاشتم تو یخچال بمونه.

آینه ی توی هال رو تمیز کردم ؛

برنج شستم ،

چایی دم کردم و…

ر.م اومد و دید هنوز نرسیدن گفت :

تماس بگیر ببین کجان …

گفتم هنوز شام حاضر نشده ؛ عجله ای ندارم.

مرغ ها رو سوخاری کردم و بعد به اخلاص زنگ زدم

گفتند بعد از نماز مغرب راه میفتن.

سالاد درست کردم .

به ر.م گفتم کباب سفارش بده تا دیر نرسه.

حدودای ۸ بود آلاء زنگ زد که تازه سوار اسنپ شدن.

اخلاص ، همسرش حامد ، پسرش احمد ، دخترش زینب و نی نی شون مُنتَظَر اومدند.

عرب ها رسمشونه اول با آب پذیرایی می کنند.

ما هم همین کار رو انجام دادیم.

بعد براشون چای عراقی با شکر آوردم.

خدا رو شکر ر.م خوب میتونه باهاشون حرف بزنه

و از این نظر حوصله شون سر نمی رفت.

دخترا رفتن باهم بازی کردند.

پذیرایی کردیم و 

فکر کنم حدودای ۹ و نیم شام حاضر کردم.

دیگه کلی تعریف کردیم

ام حامد و ام محمد جداگانه زنگ زدند

با رضا -دختر ام حامد - تصویری حرف زدم

احمد هم با ابو حامد حرف میزد گفت :

خانوم حاج ابوحامد سلام به شما : )

فهمیدم میگه ابوحامد سلام میرسونه.

اخلاص پرسید گل پسر چند سالشه؟

گفتم . معلوم شد احمد ۳ سال کوچکتره.

گل دختر و زینب هم سن هستند. 

خودش و همسرش هم هردو از من کوچکترند.

گفتند میخوان شب به خونه سید ابراهیم -دوستشون - برن.

گفتم نمیشه. بعد این همه سال اومدین ؛ نمیذارم برید.

ر.م با سید ابراهیم حرف زد و گفت :

خونه شما خیلی دوره ؛ 

اینا خسته هستند ؛  بخوابن فردا میان پیش شما.

دیگه اوکی شد و موندند.

گل پسر برامون قهوه درست کرد.

من با شیر قاطی کردم و شیر قهوه خوردم.

 

پ ن : و این داستان ادامه دارد … : )

 

مهر بانو

سه شنبه بود که دیدم اخلاص توی واتس اپ پیام داده ؛

سلام و احوالپرسی کرده بود.

می دونستم قراره بعد از اربعین بیان ایران.

گفت دو روزه قم هستیم.

پرسیدم کی میایید تهران؟

گفت فردا.

گفتم من فردا باهات تماس میگیرم.

گفت میاییم خونه خاله م . به شما زحمت نمیدیم.

گفتم زحمتی نیست. خوش اومدین.

چهارشنبه دل تو دلم نبود.

همش فکرم پیشش بود اما استرس گرفته بودم

چون باید میرفتم سر کار.

به ر.م گفتم چکار کنم؟

گفت : نگران نباش ؛ اونا برسن که فوری نمیان پیش ما.

اول باید به خاله ش سر بزنه.

چهارشنبه حدود غروب بود که بهش زنگ زدم.

گوشی رو داد با آلاء - دخترخاله ش - حرف زدم.

گفت : من پام رو جراحی کردم اومدن دیدنم

تازه رسیدند و به شما زحمت نمیدن.

گفتم زحمتی نیست ؛ من امروز سر کار بودم

اگه نیان ناراحت میشم.

گفت : فردا میخوان برن بازار

گفتم بعدش بیان.

قرار شد اخلاص با حامد -همسرش - هماهنگ کنه و

بهم خبر بدن.

از قبل قرار بود یه پنج شنبه رو به خاطر تعطیلی ها بریم سر کار.

بازم استرس گرفتم نکنه همین پنج شنبه باشه ولی

خدا رو شکر س.ک گفت نه.

صبح به آلاء زنگ زدم.

گفت دارن میرن بازار و عصر میان پیش شما.

آدرس و لوکیشن رو فرستادم.

گل دختر کلاس داشت.

بردمش کلاس و بعد رفتم یه سر پیش مامان.

گفتم مهمون دارم و نمیتونم بمونم.

مامان گفت : ناهار درست کردم.

دست و صورتشو بوسیدم و گفتم :

فدات بشم خودتون بخورید. 

داره مهمون میاد برم یه سر و سامونی بدم شام حاضر کنم.

شب قبلش ر.م یه کم میوه خریده بود

ولی خیلی باب میلم‌ نبود ؛

خودم رفتم چندتا میوه دیگه خریدم.

بعد رفتم فیله مرغ گرفتم تا مرغ سوخاری درست کنم.

فکرم پی برنامه ریزی کارام بود که !!

تصافکار شدم : )

این اولین تصادف این ۲۰ سالی بود که  گواهینامه گرفتم.

به نظرم به خاطر این بود که پیش مامان نموندم

انگار یکی سیلی زد به صورتم تا بیدار شم.

اتفاق زیاد مهمی نیفتاد 

ولی انقدر معطل شدیم پلیس بیاد که  عملا میرفتم خونه

و برمیگشتم دنبال گل دختر فایده نداشت.

به ر.م زنگ زدم.

گفت عیبی نداره 

حس کردم فکر میکنه من ترسیدم میخواد آرومم کنه ؛

نکنه که دیگه پشت فرمون نشینم😅

پلیس اومد و گفت چی شده و دید خیلی مساله خاصی نیست ؛

حتی گفت کروکی هم نمیخواد.

دیگه برگشتم خونه مامان.

نگفتم چی شده ؛ 

گفتم خرید‌ کردم طول کشید گفتم بیام بمونم تا کلاس گل دختر تموم‌ بشه.

مامان گفت  : آش* زیاد درست کردم بریز تو ظرف ببر.

رفتم دنبال گل دختر، شیرینی خریدم  و رفتیم خونه.

به ر.م گفتم زود بیا ؛ همسر اخلاص همراهشه تنها نمونه.

قرار بود عصر ۵ به بعد بیان …

 

پ ن : بقیه ش تو پست بعدی ایشالا ...

پ ن : * من خیلی آش دوست دارم و تقریبا همه اطرافیانم می دونن ؛

انقد که بهم میگفتن تو باید میرفتی سربازی😅

البته دیگه الان سربازا آش خور نیستند.

مهر بانو

دو سه شبه که با گل پسر  severance می بینیم ؛

فصل اول تموم شد.

تازه داره یه کم جذاب میشه .

اونجوری نیست که بگم واو ... خیلی خفنه 

ولی تا اینجاش بدم نیومد

اما inception رو ندوست -دوست نداشتم - ؛

خیلی دیگه تخیلیه 

ریتم فیلمش هم برام خسته کننده بود .

 

پ ن : اگه فیلم یا سریال خوب

که ارزش دیدن داشته باشه میشناسید

لطفا بمعرفید. باتشکر : )

 

 

مهر بانو

امروز نورا به مامانش کفت :

" مامان !؟

چرا با بابا دوست نیستی؟ "

بیشتر از اینکه دلم برای بچه ۶ ساله ای که هنوز معنی طلاق رو نمیفهمه بسوزه،

دلم برای ز.ش سوخت که باید دوتا بچه رو به دندون بگیره و بزرگ کنه 

و منتظر بمونه تا بزرگ بشن و  یه روزی بفهمن چرا این تصمیم رو گرفته .

ز.ش رو عمیقا و قلبا دوست دارم ؛

بخاطر عقیده ش ، مهربونی ش ، شیطنت پسرونه ای که تو وجودشه ، وفاداریش و

حتی #گاه ی بی خیالی هاش...

 

پ ن : یه وقتایی سختی کشیدن

مثل کشیدن‌ ناخن روی تخته سیاه مدرسه ست 

 گوشت تنت رو آب می کنه ...

 

 

مهر بانو

آهنگ رویای من “سالار عقیلی “ روی استوری یه صفحه ای پخش می شد ؛

شروع ملودی آهنگ و آغاز شعر توجه م رو جلب کرد تا کل شعرش رو پیدا کنم.

سرچ کردم…

آخ که چقدر بیش از پیش متاسف شدم …

درست مثل همون وقت که سالار عقیلی تبلیغ یه کفش no name رو قبول کرده بود

و حالا قبول کردن خوندن شعری اینچنین ضعیف و به معنی واقعی کلمه داغون! 

واقعا چرا؟

ملودی و آهنگ هم نابود کردی که …

 

 

 

پ ن :

راست گفته بود :

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست …

پ ن :

به نظرم هرکس خودش مشخص می کنه در چه جایگاهی باشه

اینجوریه که یکی میشه شجریان ، یکی هیچکس!

 

 

مهر بانو

امشب تو راه برگشت از هیات

نزدیک خونه 

یه روباه بزرگ دیدیم ...

خیلی عجیب بود!

یادمه آخرین باری که روباه دیدم پارسال کوچه ی کنار صنف بود.

 

پ ن :

ح.م میگفت دیدن روباه نشونه ی خوبیه .

من خیلی به این حرفا اعتقاد ندارم .

به نظرم دیدنش از دور خوبه چون خیالت راحته بهت حمله نمی کنه : )

 

 

مهر بانو

وقایع هر روز رو می نویسم

فعلا هم فرصتش نیست 

و هم موبایل ندارم که اینجا ثبتشون کنم

ترجیح میدم از بودن در بهشت لذت ببرم

و هواش رو تنفس کنم...

امروز حرم بی بی شریفه بودیم.

دعاگوی همه بودم.

 

پ ن :  هم اکنون عمود 960 هستیم .

 

مهر بانو

امروز نرگس و ریحانه و‌ حسنا مزون بودند.

با پارچه های ساتن که خ.ا آورده بود اسکرانچی دوختند

تا من براشون ببرم و‌توی راه به بچه ها هدیه بدم.

عصر حسنا و ریحانه کیک زبرا برامون درست کردند.

منم ناهار نخورده بودم داشتم به افق نزدیک می شدم ؛

آممما نجات پیدا کردم.

عبای گل دختر رو که س.ک برش زده بود دوختم.

خودش براش بسته بندی کرد و توی بگ گذاشت.

یه دستنوشته هم براش داخل بسته بندی گذاشت.

اومدم خونه به سفارش گل دختر

براش سوپ قارچ و رشته درست کردم و

برای شام مرغ گذاشتم.

مث شلمان شدم  از یه ساعتی به بعد میخوام بیهوش بشم.

هممون نوروبیون زدیم تا جون بگیریم.

فردا مزون خبراییه...

 

پ ن : خدایا برای یه روز آرام و ساکت شکر.

 

مهر بانو

دیروز کلی تماس تلفنی داشتم

اردیبهشتی دوست داشتنی،

سنسی،

ز.ص ،

داداش جون و ...

میشنیدم که س.ک  به خ.ا می گفت :

چقدر روابطشون تلفنیه.

نمی دونست اتفاقا من اصلا اهل تلفن بازی و حرف زدن با گوشی نیستم.

پول تلفنم انقد کم میاد که خنده داره.

عصر ز.ش با بچه هاش اومدن مزون و

البته کلی غافلگیر شدم.

سعی کردن روز تولدم بهم خوش بگذره : )

...

پ ن : اینکه آدم های خوبی در کنارت باشن یه نعمت بزرگه.

پ ن : خدایا به خاطر همه نعمت هایی که بهمون دادی شکر.

پ ن : شروع یک سال جدید ...

 

 

مهر بانو