مهربانو

طبقه بندی موضوعی

۱۵۵ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

ساعت ۶ صبح شیخ حسن به موبایل ر.م زنگ زد ؛

گفت اهواز منزل دوستش ه و داره با هواپیما میاد تهران .

ر.م کم کم حاضر شد و رفت فرودگاه دنبالش.

دوست داشتم بخوابم ولی خب باید پا می شدم و

کارای استقبال از مهمون رو انجام می دادم.

گل پسر دیشب اومده بود.

بچه ها رو بیدار کردم .

گل پسر رو فرستادم نون بخره.

گل دختر هم مشغول تمیزکاری اتاق شد تا برای مهمون آماده بشه.

خودم هم به امور خونه رسیدم.

گل پسر وقتی اومد جارو زد.

فکر کردم برای ناهار قیمه درست کنم.

به مامان جون زنگ زدم که بگم امروز نمیام

هنوز صداش گرفته بود

یه کم حس سرماخوردگی داره

گفت شرایط ه.م هنوز اوکی نیست

ناراحت بود ...

- یه عالمه حرف نگفتنی : ( -

به ر.م زنگ زدم بپرسم کجان ...

گفت میخوایم بریم پیش آقای کاظمینی پارچه بِبَریم

گفتم بیایین خونه ؛ این بنده خدا خسته ست

بیایید صبحانه بخورید

عصر برید که پارچه فوتر* خودتم ببری.

گفت شیخ میگه من روزه م ؛ نذر کردم .

گفتم : عه ! چرا ؟

و ادامه داد : دیرتر میاییم

 

پ ن : 

* برام عکس پارچه فوتر فرستاده بود

گفتم برای خودت بخر بده آقای کاظمینی پالتو بدوزه

مدل هم براش فرستادم

گفتم پولش هم کادوی روز پدرت از طرف من باشه.

 

مهر بانو

سر کار بودم که گل دختر  زنگ زد و گفت

ماشین ظرفشویی آب توش پر شده و ریخته کف آشپزخونه

گفتم بخاطر اینکه هی آب قطع و وصل میشه 

شیر برقیش خراب شده حتما ...

میام خونه میبینم چی شده .

امشب ر.م صنفه

دارم تصور می کنم برسم خونه

با چه صحنه ای قراره مواجه بشم

.

عصر گل دختر رو‌ آوردم‌ کلاس

تا کلاسش تموم بشه توی سالن اجتماعات نشستم و

مستند "خون مُردگی " رو با موبایلم میبینم.

چندتا فیلم دیگه پیشنهاد شده ولی واقعا وقت فیلم دیدن ندارم

البته حسش هم نیست ...

پ ن :

همزمان به چندتا موضوع مختلف دارم فکر می کنم ...

پ ن :

دیدن درد دیگران خیلی ناراحت کننده ست

و دیدن جهلشون بیش تر حتی : (

 

 

مهر بانو

چهارشنبه 

از سر کار که برگشتم 

قبل از رفتن به خونه شیر و نسکافه خریدم

اسپرسو تموم شده بود و دلم شیر قهوه میخواست

حس دم کردن قهوه ترک و پای گاز وایسادن نداشتم

بنابراین نسکافه فوری بهترین گزینه بود.

رسیدم خونه یه کم نشستم 

شیر و نسکافه رو گذاشتم تو ماکروفررگرم بشه

و وسایل شام رو حاضر کردم.

بعد از خوردن شیر نسکافه

چندتا ظرف رو که از ناهار گل دختر توی سینک بود ؛ شستم .

ر.م که اومد چندتا از پرتقال هایی رو که آقای خ.

از خونه ی شمال شون برامون آورده بود رو شستم ،

چهارقاچ کردم  ، داخل بشقاب چیدم و روی میز گذاشتم.

برای ر.م هم شیر نسکافه درست کردم و 

همراه کیک رو میز گذاشتم.

تلویزیون ما معمولا خاموشه .

اگه گل دختر روشن کنه شبکه پویاست

وگرنه روشن باشه شبکه نمایش رو نشون میده.

اون روز هم شبکه نمایش رو نشون می داد.

داشتیم فیلم می دیدیم که یهو ر.م گفت :

می دونی ه.م بیمارستانه؟

گفتم : نه! چرا؟

گفت : پس چرا بهت هیچی نمیگن؟

و ادامه داد: صبح بابات بهم زنگ زده و گفته.

...

به مامان زنگ زدم و پرسیدم چی شده؟

گفت : شب یلدا از پله افتاده بود

ولی خودش با پای خودش اومد خونه خاله و‌ برگشت.

صبح فرداش برای نماز که بیدار شدم 

دیدم افتاده وسط هال و ناله می کنه

گفتم چی شده ؟ گفته پاهام حسشو از دست داده.

بعد هم اردیبهشتی دوست داشتنی اومده بغلش کرده

و نشونده روی مبل و به اورژانس زنگ زدیم  …

بیمارستان ام آر آی گرفتن

گفتند دوتا از مهره هاش به خاطر دیابت عفونت کرده ؛

امروز صبح عملش کردند ...

 

پ ن : 

من بیشتر از اینکه نگران ه.م باشم نگران مامانم هستم ...

پ ن :

برای شفای همه ی مریض ها بدعاییم 😔

 

مهر بانو

زنگ زدم یه جا برای امر خیر پرس و‌جو‌ کنم

شماره رو از یه خانم چادری گرفتم

شماره خواهرش بود

بهم گفت خواهرم چادری نیست

دیدم عکس پروفایل واتس اپ ش بی حجابه

گفتم خواهرتون چادری نیستند یا اعتقادی به حجاب ندارند؟

گفت :

آدم اگه یکی رو دوست داشته باشه بالاخره ممکنه نظرش عوض بشه.

اطرافیان تاثیر دارن دیگه ...

به اون بنده خدا حرفی نزدم

ولی تو دلم گفتم نع!

اعتقاد ، تو وجود آدمه .

اعتقادی که از بغل دستی و اطرافیانت بگیری ،

با همونا هم از دست میدی.

 

پ ن : 

من خودم انتخاب کردم ؛ 

فارغ از دنیایی که در اطرافم بود .

نمی گم رفتم تحقیق کردم و تهش رو درآوردم

ولی با قلبم 

با وجودم پذیرفتم 

شاید یه روزی قلبم از جا کنده بشه

و اعتقادمو از دست بدم 

اون روز حتمن! 

من 

من نیستم.

یحتمل دیگه زنده نیستم ...

خیلی عجیبه که امروز سر کار هم همین بحث بود

ف.ت بخاطر حجاب از حوزه هنری اومد بیرون

م.ص بخاطر حجاب از دانشگاه ترکیه انصراف داد

حتی میشناسم کسی رو که 

مادرش چادرش رو آتیش می زد تا حجاب نداشته باشه

تو همین کشور 

تو همین تهران .

تنها چیزی که می دونم اینه که اگه یه چیزی اعتقادت باشه

پاش می مونی

و اگه نباشه باد می بردش🌬️

- از سری پی نوشت های طولانی تر ؛ ) - 

 

 

مهر بانو

امشب به پیشنهاد گل دختر رفتیم رستوران کُره ای.

از خدا پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان 

وقتی پدر و دختر قرار گذاشتند بریم ،

تو دلم با رفتن به اونجا اوکی نبودم.

گفتم الان می ریم یه غذای آب پز بی مزه میذارن جلومون ؛

- چون اون سری که فورستر* اومده بود ایران و

سروش# براش غذای چینی درست کرده بود خوشم نیومد-

اما به خاطر گل دختر حرفی نزدم و رفتیم.

اولا که همه کارکنان رستورانش خانم بودند ؛

ثانیا انرژی خیلی خوبی داشت ؛

خانم مدیر رستوران هم خیلی مهربون و خوش برخورد بود.

و ثالثا غذاش هم خوش مزه بود.

خلاصه که از ریسک امشب پشیمون نیستم : )

 

پ ن : 

*دوست چینی ر.م

#دوست شف د.م

 

پ ن : اسم رستورانش " فینگر طوری " ه.

پ ن : این جا همچنان رو به راه نیست : /

 

مهر بانو

دلم براش تنگ شده بود

بهش زنگ زدم ...

 

پ ن :

هرچه دل گُم می کند

بر دیده تاوان می شود ...

#بیدل_دهلوی

 

مهر بانو

امروز سردم بود تو مزون

کنار بخاری وایسادم و یاد این بیت افتادم و خوندم :

من سردم است چاره فقط دست های توست

گولم نزن‌ که شال به دردم نمی خورد

 

پ ن : 

گل پسر که می خواست بره

بهش گفتم با خودت شال ببر ؛ 

هوا سرده سرمانخوری 

 

 

مهر بانو

د.م داره در مورد خودش و خواهر و برادرش تعریف میکنه :

من حافظه م از اونا قوی تره؛

اون باهوش تره ؛

اون یکی پشتکارش بیشتره ...

من داشتم برای شام ، توی دیس برنج می کشیدم .

گفتم :

ما - من و پ.ا- هم از بقیه خوشگل تریم.

یهو همه زدن زیر خنده : ) 

 

پ ن : 

هی میگم پیش من آهنگ‌ پلی نکنید

دو روزه آهنگی که خ.الف گذاشته بود رفته رو مخم :

تو میتونی دلمو شاد کنی ...

 

 

مهر بانو

وقتی تنهام قهوه ترک حال نمیده ؛

تا رسیدم‌ خونه ،

موکاپات رو پر کردم و گذاشتم روی گاز.

اسپرسو رو خالی نمی تونم بخورم ؛

مزه خاک گلدون میده.

شیر رو ‌گرم‌ کردم و با اسپرسو قاطی کردم.

پلاس خرما که همراهش خوبه.

داشتم وبینار منحنی رو میدیدم که ر.م اومد خونه.

همچنان که صدای آقای دال پخش می شد ،

رفتم نارنگی ، پرتقال و انار پوست کندم و

توی بشقاب چیدم و روی میز گذاشتم.

همینطور شیر قهوه حاضر کردم و 

به اتاق رفتم تا ر.م رو صدا کنم بیاد میوه بخوره.

روی تخت دراز کشیده بود.

گفتم : خوبی؟

لب ورچید و گفت نه.

موبایلشو خاموش کرد و گذاشت کنارش.

کنارش نشستم 

گفتم چی شده؟

گفت هیچی ؛ نمی دونم حوصله ندارم ...

- میخواست خودشو برام لوس کنه -

بعد ،  از اتفاقای روز برام تعریف کرد

گفت یه دستگاه جدید خریدن ۲۵۰ م تومن

که همه جا رو تمیز میکنه و

...

گفتم بیا میوه - بخور -.

اومد توی هال

باز برام تعریف کرد

صدای وبینار همچنان پخش می شد.

پرسید دارم چی میگوشم

و براش توضیح دادم.

بعد از خوردن میوه و قهوه به اتاق برگشت.

شام ماکارونی داشتیم.

منم رفتم همچنان که به صدای وبینار گوش می کردم

برای خودم الگو‌ کشیدم تا یه اثر جدید خلق کنم.

 

پ ن :

چرا مردها انقد لوس اند؟ 

: )

 

 

 

مهر بانو

چند روز گل دختر آیلاند بود و به همین دلیل رفته بود خونه بابایی ؛

اون جا هم به کلاس و مدرسه ش می رسید و هم با دختر عموش بازی می کرد

و هم من کمی خاطرم آسوده بود که ساعتهای زیادی تنها نیست.

روز آخر که رفتم دنبالش 

ر.م به موبم زنگ زد و گفت کجایی؟

گفتم اومدم خونه بابایی دنبال گل دختر.

گفت ح.خ اومده با اردیبهشتی دوست داشتنی دارن توی وانت

برای خیریه بار می زنند.

زنگ بزن ببین میان پیش ما؟

به اردیبهشتی دوست داشتنی زنگ زدم ؛

گفتم ح.خ پیشته؟

گفت آره ولی موبایلم به ایرپاد‌ وصله نمیتونم بدم صحبت کنه.

به موبایل خود ح.خ زنگ زدم 

به هرسه تا شماره ش

ولی یا خاموش بودن یا در دسترس نبود.

به ر.م زنگ زدم گفتم شرایط چجوریه.

گفت من خودم زنگ زدم ؛ قبول نکرده بیاد.

داشتیم حرف می زدیم که ح.خ بهم زنگ زد.

به ر.م گفتم قطع کن.

با ح.خ سلام و احوالپرسی کردم

و گفتم  من منتظرم ؛ پیش ما تشریف بیارید.

اول گفت نه ؛ وسایل مردم تو ماشینه 

ولی با اصرار من قبول کرد.

گفت ما باید زود بریم ؛

فقط یه گوجه و تخم مرغ بذار شام میاییم اون جا.

تدارک اضافی نبینی ها!

گفتم چشم بفرمایید.

در سریع ترین حالت ممکن گل دختر رو سوار کردم و رفتیم خونه.

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که جوجه کباب درست کنم.

سینه مرغ رو از فریزر درآوردم و گذاشتم دیفراست بشه.

برنج شستم و کته گذاشتم.

میوه شستم.

و یه کم خونه رو سر و سامون دادم.

سینه مرغ رو خرد کردم

و با زعفرون فراوون و سس فرانسوی و نمک و پودر سیر مرینیت کردم.

و در تابه با حرارت زیاد سرخ کردم که خشک نشه.

گوجه فرنگی رو هم حلقه حلقه و سرخ کردم.

ماست هم توی کاسه ریختم

و با نعناع و گل محمدی قیافه ش رو اوکی کردم.

وقتی اومدن شام حاضر بود.

ح.خ مثل همیشه کلی خوراکی برای گل دختر خریده بود.

برای ما هم حلوا ارده آورده بود.

اول با چای و‌میوه پذیرایی کردم

یه کم نشستند؛

حرف زدند و روتین همیشگی این جور وقتا.

بعد سفره انداختم شام بخوریم.

ح.خ گفت :

مگه نگفتم تخم مرغ و گوجه؟

گفتم همونه.

اردیبهشتی دوست داشتنی گفت :

تخم مرغ بزرگ بشه میشه مرغ دیگه .

بعد از شام چای و خرمای حرم طفلان مسلم.

و خداحافظی کردند.

...

ر.م ازم تشکر و عذرخواهی کرد که یه دفعه مهمون اومده ؛

گفت ببخشید 

و پرسید از قبل غذا داشتی؟

گفتم نه ؛ به نظرم سریع ترین غذایی که می شد درست کرد همین بود.

گفت آخه خیلی خوشمزه بود ؛ از قبل مزه دار نکرده بودی؟

گفتم نه. تا رسیدم دست به کار شدم.

حالا بی خیال نمی شد  که : خسته شدی؟

گفتم نه.

گفت ‌چجوری میتونی؟

از صبح که سر کار بودی ؛ بعد هم تند اومدی شام حاضر کردی

کارای خونه ، خیاطی ...

گفتم آدم باید کار کنه دیگه ... کار نکنم‌ چه کار کنم؟

...

 

پ ن :

دارم تلاش می کنم ...

می دونم یه جاهایی سخت میشه 

یه وقتایی کم میارم ولی باید ادامه بدم.

پ ن : 

یه فوت کوزه گری برای خوشمزه شدن غذا هست

خواستید بگید بهتون بگم ؛

خیلی جوابه

 

 

مهر بانو