چند روز گل دختر آیلاند بود و به همین دلیل رفته بود خونه بابایی ؛
اون جا هم به کلاس و مدرسه ش می رسید و هم با دختر عموش بازی می کرد
و هم من کمی خاطرم آسوده بود که ساعتهای زیادی تنها نیست.
روز آخر که رفتم دنبالش
ر.م به موبم زنگ زد و گفت کجایی؟
گفتم اومدم خونه بابایی دنبال گل دختر.
گفت ح.خ اومده با اردیبهشتی دوست داشتنی دارن توی وانت
برای خیریه بار می زنند.
زنگ بزن ببین میان پیش ما؟
به اردیبهشتی دوست داشتنی زنگ زدم ؛
گفتم ح.خ پیشته؟
گفت آره ولی موبایلم به ایرپاد وصله نمیتونم بدم صحبت کنه.
به موبایل خود ح.خ زنگ زدم
به هرسه تا شماره ش
ولی یا خاموش بودن یا در دسترس نبود.
به ر.م زنگ زدم گفتم شرایط چجوریه.
گفت من خودم زنگ زدم ؛ قبول نکرده بیاد.
داشتیم حرف می زدیم که ح.خ بهم زنگ زد.
به ر.م گفتم قطع کن.
با ح.خ سلام و احوالپرسی کردم
و گفتم من منتظرم ؛ پیش ما تشریف بیارید.
اول گفت نه ؛ وسایل مردم تو ماشینه
ولی با اصرار من قبول کرد.
گفت ما باید زود بریم ؛
فقط یه گوجه و تخم مرغ بذار شام میاییم اون جا.
تدارک اضافی نبینی ها!
گفتم چشم بفرمایید.
در سریع ترین حالت ممکن گل دختر رو سوار کردم و رفتیم خونه.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که جوجه کباب درست کنم.
سینه مرغ رو از فریزر درآوردم و گذاشتم دیفراست بشه.
برنج شستم و کته گذاشتم.
میوه شستم.
و یه کم خونه رو سر و سامون دادم.
سینه مرغ رو خرد کردم
و با زعفرون فراوون و سس فرانسوی و نمک و پودر سیر مرینیت کردم.
و در تابه با حرارت زیاد سرخ کردم که خشک نشه.
گوجه فرنگی رو هم حلقه حلقه و سرخ کردم.
ماست هم توی کاسه ریختم
و با نعناع و گل محمدی قیافه ش رو اوکی کردم.
وقتی اومدن شام حاضر بود.
ح.خ مثل همیشه کلی خوراکی برای گل دختر خریده بود.
برای ما هم حلوا ارده آورده بود.
اول با چای ومیوه پذیرایی کردم
یه کم نشستند؛
حرف زدند و روتین همیشگی این جور وقتا.
بعد سفره انداختم شام بخوریم.
ح.خ گفت :
مگه نگفتم تخم مرغ و گوجه؟
گفتم همونه.
اردیبهشتی دوست داشتنی گفت :
تخم مرغ بزرگ بشه میشه مرغ دیگه .
بعد از شام چای و خرمای حرم طفلان مسلم.
و خداحافظی کردند.
...
ر.م ازم تشکر و عذرخواهی کرد که یه دفعه مهمون اومده ؛
گفت ببخشید
و پرسید از قبل غذا داشتی؟
گفتم نه ؛ به نظرم سریع ترین غذایی که می شد درست کرد همین بود.
گفت آخه خیلی خوشمزه بود ؛ از قبل مزه دار نکرده بودی؟
گفتم نه. تا رسیدم دست به کار شدم.
حالا بی خیال نمی شد که : خسته شدی؟
گفتم نه.
گفت چجوری میتونی؟
از صبح که سر کار بودی ؛ بعد هم تند اومدی شام حاضر کردی
کارای خونه ، خیاطی ...
گفتم آدم باید کار کنه دیگه ... کار نکنم چه کار کنم؟
...
پ ن :
دارم تلاش می کنم ...
می دونم یه جاهایی سخت میشه
یه وقتایی کم میارم ولی باید ادامه بدم.
پ ن :
یه فوت کوزه گری برای خوشمزه شدن غذا هست
خواستید بگید بهتون بگم ؛
خیلی جوابه