روزایی که مشهد بودم اتفاقای زیادی تو مزون افتاده بود
از جمله اینکه س.ک ، الف رو تراپی کرده بود
و او هم هرآنچه را که نباید ، گفته بود
از جمله در باب روابط نامشروع پسرش
و آب شنگولی خوردن خودش
و ...
وقتی خ.الف داشت برای اونایی که اون روز نبودند
ماجرا رو تعریف می کرد ،
گفتم : ادامه ندید ؛ حالم بد شد ...
گفت :
شما گوشاتو بگیر!
نمی دونم تجسس کردن تو زندگی دیگران اینجوری چه فایده ای داره؟
جز اینکه نظر آدما رو نسبت به هم عوض میکنه
و دید بدی بوجود میاره؟
امروز الف اومده بود مزون
برام سخت بود بهش نگاه کنم و یاد حرفایی که خ.الف گفته بود ، نیفتم
یاد حرفای دال.الف در مورد همکلاسیش افتادم که می گفت :
هر وقت نسبت به روابط نامشروعش بهش ایراد میگیرن میگه :
" اگه بهت یه کاسه آش تعارف کنند نمیخوری؟
وقتی کسی خودش تمایل داره ، چرا باید بگم نه؟ "
عصر که از کلاس برگشتیم
الف پیام داد :
مهربان جونم 😊 فردا منم میبری؟
علی رغم اینکه یه حس "نه خوب" نسبت بهش پیدا کردم
سعی می کنم او ، حس بدی نسبت به من و عقیده م پیدا نکنه
دلم می سوزه که در محیط بدی قرار گرفته
و اطرافیانش دین زده ش کردند
امیدورام خدا کمکش کنه.
پ ن :
غرق تاسف میشم وقتی میبینم جهل توی آدما تبدیل به عادت شده
همه دنبال یه لقمه آماده ن
حتی دوست دارن عقیده شون رو ، باورشون رو بهشون دیکته کنند
از اون بدتر هر روز بیش از پیش می بینم که
گناه و تظاهر به انجام دادنش افتخار مردم شده
آه ...
: (
بله بانو ... انگار گناه کردن نوعی مرحله دیگه از متمدن بودن و فرهیخته شدنه
شاید بتونم فردی که متولد ۷۰ به بعده با همچین نظری رو درک کنم
جایی شگفت زده می شم که متولدین ۴۰, ۵۰ هم همینو تایید میکنن.
خدا خودش به هممون کمک کنه.