به خاطر کلاسای گل دختر ، پنج شنبه ها از کار معاف شدم
چون عملا نصف زمانم در رفت و آمد میگذشت و رفتنم بی فایده بود.
امروز کلاس ساختمان شماره ۱۴ تعطیل بود
اما گل دختر مسابقه قرآن داشت و به هرحال من تعطیل نبودم.
گل پسر هم صبح زود رفت امتحان آیین نامه داد
زنگ زد و گفت بدون غلط قبول شدم.
ظهر اومدیم خونه مامان اینا
مامان بخاطر گل دختر ، باقالی قاتق درست کرده بود و
بخاطر گل پسر مرغ گذاشته بود.
گل دختر ناهار خورد و بردمش کلاس زبان
وقتی برگشتم میس تو ماشینش نشسته بود و
داشت با موبش می حرفید.
زدم به شیشه و سلام علیک کردم
یه کم بعد اومد .
اردیبهشتی دوست داشتنی داشت توی آشپزخونه مرغ حاضر می کرد
این روزا خیلی زحمت می کشه
داشت برا میس درد دل می کرد که شنیدم...
از عمق وجودم بهترین ها رو براش آرزو کردم
خیلی به مامان اینا کمک می کنه ؛
برای ه.م هم خیلی زحمت کشید.
خدا بهترین ها رو نصیبش کنه.
مامان هنوز بخاطر ه.م غصه داره ؛
دست و پاش رو بوسیدم و گفتم :
فدات بشم دعاش کن
منم دعا کن
گفت :
خدا نکنه ؛ من که همش دعاش می کنم
تو رو هم هر روز دعا می کنم
یه کم با بر و بچه ها در مورد وقایع اتفاقیه حرف زدیم
واقعا حس و حال نوشتن رو ندارم
انگار روزگار داره هر روز بی رنگ تر و بی مهر تر میشه.
پ ن :
همین دیگه ...