حدودای ظهر همسر د.ص زنگ می زنه و
منو برای شرکت در سمینار لندمارک فروم دعوت می کنه.
میگه به ف.ص زنگ بزنم تا لینک حضور رو برام بفرسته.
بهش زنگ میزنم ؛ میره رو صندوق صوتی.
پیام میذارم.
چند دقیقه بعد خودش زنگ می زنه .
میگه ایمیل م رو براش بفرستم تا لینک رو ارسال کنه.
...
امروز س.ک در مورد مریضی هایی که بچه هاش تا الان داشتند
و بلاهایی که سرشون اومده بود حرف زد.
من گریه م گرفته بود ...
بین حرفاش منو نگاه می کرد و می گفت :
ببخشید خانوم میم ... دیگه تعریف نمی کنم و باز ادامه می داد.
گفتم : این چند روز که گل دختر مریض شده ،
وقتی زخمای دستشو می بینم
انگار یه پرده از روی قلبم کنده میشه
جگرم می سوزه ...
گفتم : گریه م برای مادرهاییه که
سال هاست بچه هاشون مریضند؛
خیلی هاشون حتی هزینه درمان بچه هاشون رو ندارند...
...
عصر با خ.م در مورد بچه هامون حرف زدیم
اینکه باید بالاخره رهاشون کنیم
تا خودشون زندگی رو تجربه کنند
اینکه قرار نیست همیشه مراقبشون باشیم ...
...
ساعت ۷ سمینار آنلاین بود
همزمان باقالی باقالاقاتق پوست می کندم،
کامنت وبلاگ جواب می دادم
و به حرفای آدمای سمینار گوش می کردم.
وسطاش هم رفتم پلو دم کردم و شام درست نمودم.
...
پ ن :
ایشالا که احیانا ، خدای نکرده یه چیزی نگفته باشم
فخری ، ریایی ، ذنبی ، خطایی توش بوده باشه😬
پ ن : اللهم انصر الوبلاگ و أهله ...
میای دعوا کنیم؟
ایشالا که احیانا پ ن تون زخم زبون نباشه ، باشه هم عیب نداره خوندیم ممنون