مهربانو

طبقه بندی موضوعی

123

پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۱۶ ق.ظ

مامان وقت دکتر داشت.اردیبهشتی دوست داشتنی رفته بود کربلا.

قبلش از داداش جون پرسیده بودم میتونه مامان رو ببره دکتر یا نه...

گفت اگه کاری پیش نیاد ان شا الله. 

شب قبلش تمام ادارات و مدارس رو تعطیل کردند.

اسمس زدم و پرسیدم فردا تعطیلین؟ 

گفت آره  اگه برامون جلسه نذارن مامان رو میبرم.

صبح سرِ کار به همکارا سپردم یادم بندازن ظهر یه تلفن بزنم.

ساعت ۱۲ و نیم خ. م بهم یادآوری کرد.

اول به مامان زنگ زدم  گفتم یا خودم یا م برای بردنش به دکتر میاییم.

گفت : خیلی پام درد میکنه. هرچی مسکن می خورم فایده نداره.

نزدیکای ساعت یک به داداش جون زنگ زدم تا مطمئن بشم مامان رو میبره دکتر.

گفت : بله میرم باهاش.

براش آدرس و تلفن دال. الف رو فرستادم.

گفتم اگه لازمت شد به دکتر زنگ‌ بزن.

از یه طرف دوست داشتم خودم یه کاری برای مادرم انجام بدم ،

از طرف دیگه هم اینکه مرخصی نداشتم ،

و هم دلم نمی خواست دوباره با دال. الف مواجه بشم.

فکر میکنم بعد از اینهمه سال فکرم درگیر خاطرات گذشته نشه بهتره.

خدا رو‌ شکر داداش جون خودش مامان رو برد.

روز شلوغی رو سرِ کار داشتیم.

بازم خدا رو ‌شکر مدرسه ها تعطیل بودن و

رفت و آمد برگردوندن گل دختر از مدرسه رو هم نداشتم.

نزدیک ۱۰ ساعت سرِ کار بودم.

خ.م خودش ماشین آورده بود. خ.ط رو هم ز.ش برد برسونه ؛

بنابراین من تنها برگشتم.

رفتم بنزین زدم. بعدش رفتم نون لواش خریدم و اومدم خونه.

هیچ ایده ای برای شام نداشتم. اول فکر کردم سمبوسه درست کنم

ولی بعد به نظرم رسید مرغ بپزم و‌ با برگ کرفس تفت بدم

و بعد لایه لایه با پنیر پیتزا بین نون لواش توی قالب بذارم و بذارم توی فر.

همین کارم کردم. نتیجه مورد پسند همگان واقع شد.

یه چیزی تو مایه های لازانیا شد ولی به جای لازانیاش نون لواش بود.

اما مزه ش اوکی بود.

برای من مهم بود که خدا رو شکر همه خوششون اومد.

سالاد درست کردم و شام خوردیم. 

به مامان زنگ زدم بپرسم رفته دکتر یا نه ...

گفت رفتیم .

نظر دکتر رو گفت که گفته :

فعلا باید دارو استفاده کنه تا معلوم بشه براش مفیده یا نه

در غیر اینصورت باید مجددا عمل کنه ...

گفتم شما رو شناخته؟

گفت : آره بابا ...  م بهش زنگ زد .

کلی دال.الف احترام گذاشته و تحویل گرفته .

فقط یه چیز عجیب گفت مامانم !

گفت از احوال خانواده  دال.الف پرسیدم  و گفتم دخترتون چندسالشه ؟

دکتر گفته : ۱۰/۱۱ سال !!!!! 

-در همین لحظه من  از تعجب شاخ درآوردم (مدل یونیکورن البته) -

گفتم حتما شما اشتباه متوجه شدی.

مامان گفت : نه خودش گفت !

گفتم : بچه شون ۱۳ سالش تموم شده.

مامان گفت لابد از این پدرهاست که خیلی این چیزا رو نمی دونه.

گفتم : مگه میشه کسی ندونه بچه ش چندسالشه؟ اونم دال. الف!

شاید یه بچه دیگه س :)

گفت : نه ! ازش پرسیدم گفته همونه.

البته بعدا داداش جون هم حرف مامان رو تایید کرد 😳

...

مامان گفت نگرانه که کارش به عمل بکشه.

گفتم ان شا الله با دارو اوکی میشه.

.

.

.

حالا همه در به در دارن دنبال دارویی که دال.الف تجویز کرده می گردن.

امیدوارم دوباره لازم نشه عمل کنه ...

یادآوری اون روزای سخت هم حتی سخته ...

.

.

.

پ ن : دیشب به خاطراتم با #مه فکر میکردم ...

از یه طرف با اتفاقی که افتاد اوکی ام چون خواه ناخواه باید اینجوری می شد

اما از یه طرف به سوء تفاهمی که براش ایجاد شد و اینهمه سال ازش گذشته فکر می کنم.

پ ن : 

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

 در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

 

 

 

 

 

۰۳/۱۱/۲۵
مهر بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی