۵ شنبه پذیرایی کلاس گل دختر با ما بود ؛
برای همین ۴ شنبه بعد از کار رفتم ببینم اگه فروشگاهِ نون فانتزی ، خمیر آماده داره ، از همونجا خمیر بگیرم
و دیگه خودم خمیر درست نکنم.
میخواستم برای غذای اصلی پیراشکی مرغ و اسفناج درست کنم .
صاحب مغازه گفت خمیر نداریم.
داخل ویترین کیک یزدی داشت. به نظرم رسید برای شیرینی جلسه ، کیک یزدی خوبه.
گفتم به تعداد بچه ها وچندتابیشتر داخل جعبه برام بذاره تا ببرم.
دو تا نون باگت هم برای شام گرفتم و کارت کشیدم.
یهو دیدم پشت پام گرم شده ؛
برگشتم و دیدم بخاری پشت پام روشنه و یه قسمی از چادرم رو سوزونده.
:|
به صاحب مغازه گفتم : این بخاری که نه شیشه داره نه حفاظ !
نباید جلوش یه چیزی بذارید؟ چادرم رو سوزوند!
صاحب مغازه گفت : وای ببخشید ؛ حق با شماست.
گفتم : الان من چه کار کنم؟
گفت : شما بگید من چکار کنم ؟ بخاریه دیگه.
گفتم : حداقل جلوش سبدی ، حفاظی یا یه تابلوی مواظب باشید بذارید.
گفت : ببخشید حق با شماست . من خسارت چادرتون رو میدم.
گفتم : چادر من دو میلیون پولشه .
گفت : خب چکار کنم پولشو میدم.
نگاهش کردم ؛ دلم نیومد ؛
فقط سر تکون دادم و از مغازه اومدم بیرون.
یه کم بالاتر فروشگاه سوسیس ، کالباس و از این چیزا ست.
رفتم برای شام هات داگ و برای فردا قارچ و پنیر پیتزا خریدم.
برای چادرم ناراحت شدم چون هم مهاراجه اصل بود؛
هم عرض پارچه زیادبود و چادرم دیگه تیکه نمیخورد
و هم پارچه ش خیلی سبکه وباهاش راحت بودم.
اومدم دم درخونه.زنگ زدم به گل پسربیادخریدها رو ببره.
یادم افتاد شیر و آرد برای خمیرپیراشکی نخریدم.
اون هارو هم خریدم و رفتم خونه.
ر.م برای فردا یه باکس نکتار هفت میوه گرفته بود .
رفتم توی خونه .
چادرم رونشون دادم. یهو گل دختر زد زیر گریه.
گفتم : چرا گریه می کنی؟
گفت : آخه چادرت سوخته.
گفتم : چادر من سوخته ؛ تو چرا گریه می کنی؟
ر.م گفت : چی شده؟
ماجرا رو تعریف کردم.
گفت : حالا چه کار می کنی؟
گفتم : یحتمل از توش یه شومیز درمیاد.
گفت : خب میرم تکه پارچه ش رو برات میگیرم پشتش رو تکه بده.
گفتم : فکر خوبیه ولی فکر نکنم فروشنده تکه ای بده ؛ قواره ش ناقص میشه.
گفت : حالا بذار ببینیم چی میشه …
برای شام سالاد و هات داگ حاضر کردم .
…
حدود ۲ پا شدم خمیر پیراشکی و مواد رو آماده کردم و داخل فر گذاشتم.
بعد از پخت و کمی سرد شدن با کاغذ گیپوری و ربان های رنگی بسته بندی کردمشون و داخل دیس چیدم.
۵ شنبه صبح حدود ساعت ۶ همه چی اوکی بود.
صبح گل دختر رو بردم کلاس ؛
دو ساعت رفتم سر کار و بعد رفتم دنبالش تا به کلاس زبانش برسه.
ر.م پیام داد کوله گل گلی و تکه چادرم رو از بازار گرفته :)
پ ن : کُلُّ مَن عَلَیها فان …
پ ن : اینم یه روزی بود که گذشششششت …