برای دختر م.ن و ز.ا لباس مشکی دوختم.
هنوز آستیناشو وصل نکردم.
فکرم خیلی مشغوله؛
از کارهام گرفته تا برنامه هام و فکرایی که دلم میخواد دستیافتنی بشن.
گل دختر دیشب تب داشت.
منم مرتب کابوس میدیدم و بیدار میشدم.
یعنی آخرش چی میشه؟
.
.
.
یه وقتایی کم میارم...
پ ن : اللهم سرحنی عن الهموم و الغموم و وحشة الصدر برحمتک یا أرحم الراحمین