مهربانو

طبقه بندی موضوعی

رفتم لب پنجره و دیدم دوتا از همسایه ها پایین ایستادند و به حالت إبراز تاسف سر تکون میدن

اون پسر جوون هم کنار ماشین بود

بعد از چند دقیقه چند بار زنگ ما رو زدند و میپرسیدند منزل آقای فلانی؟

راستش تا اون موقع من نمیدونستم فامیلی آقای همسایه چیه

ما با فامیلی خانمش که پرستاره صداشون میزدیم و میگفتیم خونه خانم خ

خلاصه اون شب گذشت تا چند وقت پیش که ر.م برای پول شارژ با خانم خ تماس میگیره 

خانم خ میگه حالش خوب نیست چون پسرش از دنیا رفته

یعنی اون شب پسرش فوت کرده بوده و دختری هم که گریه میکرده دخترعمه متوفی بوده

من اون شب هیچ جسدی رو که ببرند ندیده بودم

تا بعدش که فهمیدیم قضیه چیه هم نه صدای عزاداری نه صدای رفت و آمدی نه ختمی نه هیچ چیز دیگه ای

نبود که متوجه بشیم چه خبره…

راستش پسر همسایه معتاد بود و تازه ترک کرده بود

من ندیده بودمش

ولی مادرش رو دیده بودم که کلی خوشحال بود پسرش رو خوابونده کمپ و ترک داده بود

حالا به حال روز مادری فکر میکردم که دیگه جگرگوشه ش برای همیشه به خواب رفته بود

 

کی فکرشو میکرد…؟

 

پ ن : گاه ی وقتا چیزایی که میبینیم اونجوری نیستند که دیدیم !

 

 

 

مهر بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی