خیلی کار دارم ...
حواسم به چند کار مختلف پرته ؛
م.ب پیام داد که از حج و زیارت زنگ زدند و تقریبا رفتنشون قطعیه.
داره میشه یه هفته ولی هنوز وقت نکردم محتوای کلاس رو حاضر کنم.
یه وقتایی تو خیال خودم دوستداشتنیهامو تصور میکنم و آروم میشم.
عکسها رو برای ف.م فرستادم تا ادیت کنه و بذاریم تو صفحه ی جدید.
دارم داروهامو مرتب میخورم ولی هنوز درد کم نشده و به نظرم وقتی تبلت یا موبایل دستم میگیرم درد تشدید میشه.
همش یاد مسافرت دو روزه ای میافتم که تنهایی رفته بودم مشهد. هر وقت از کنار اون ترمینال رد میشیم دلم غنج میره برا اون روزا. هرچند اونجا هم یا تلفن بود یا اسمس ...
یه وقتایی دوست دارم جدا از همه ی دنیا برای خودم زندگی کنم...
خلوت و چایی و ... و خدایی هم هست*
*من اهل سیگار نیستم برا همین به جاش سه تا نقطه گذاشتم : )