بالاخره سفارش خ.م تموم شد تا بفرسته فرانسه برای عروسش.
کار وقتگیری بود ولی وقتی تموم شد و نگاهش میکردم خستگیم در رفت.
این روزا زیاد به ر.د فکر میکنم ؛
به اینکه خیییییییلی سخته که دیگه آغوش مادرش براش باز نیست ؛
به اینکه دیگه مادری توی خونه شون نیست تا با شنیدن صداش دردای دلش آروم شه ؛
سخته....
خدا سایه مادرها رو بالای سر بچه هاشون نگه داره ...
فردا شب هفت بابابزرگه. خدا رحمتش کنه. مرد خوش اخلاق و مهربونی بود.
با م هماهنگ کردم تا صفحه اینستاگرام کارمون رو راه بندازه. عکسایی که گرفته بود خوب شده بود.
انصافا هرجا برای بسته بندی کار رفتم خوششون اومد و تعریف کردند.
امروز تو بهشت با ف.ت حرف زدم و گفتم برای من هم وساطت کنه ؛ شاید من هم حاجت روا شدم ...
پ ن : شاخه های گل نهادن بر مزار من چه سود؟ در زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده
پ ن : روز مادره. مبارک باشه.