دوست داشتم خودم تصمیم بگیرم
سخته ولی همیشه وقتی تصمیم بگیرم کاری رو انجام بدم
حتما انجامش میدم : )
حس کردم فقط جهت سرگرمی دیگران دارم مینویسم ؛
مثل تلویزیونی که هرکس حوصله ش سر میره ،
فقط روشنش می کنه و فارغ از اینکه داره چی پخش میکنه ،
میخواد یه صدایی ازش دربیاد و وقت بگذره …
دوست ندارم بدون شناخت مخاطب باهاش گفتگو کنم .
خیلی فکر کردم ؛
دلیلی نداره وقتی من هیچی ! واقعا هیچی از طرف مقابلم نمی دونم ،
در مورد خودم ، علاقمندی هام ، احساساتم ،
حتی چیزهایی که دوست ندارم باهاش گفت و گو کنم.
شایدم این حرفا مال آدمای واگعیه نه کیک : )
به اولویت هام در برقراری گفتگو با دیگران فکر کردم :
رعایت حریم فردی و اعتقادی، ادب و صداقت که خییییلی برام مهمه.
نخواستم مثل یه معتاد برای ترشح دوپامین بنویسم.
یاد انیمیشن inside out می افتم ؛
انگار من اون #شادی ام که میخوام همه رو خوشحال کنم ؛
انگار دوست دارم دست همه رو بگیرم ، همه چی رو روبراه کنم …
اما این چند روز دارم فکر می کنم لزومی نداره
وقتی سر کار ه.م ازم پرسید چند روز پیش در مورد فلان موضوع چی گفته بودین؟
-انگار توی بحث با یه نفر دیگه میخواسته به حرف من استناد کنه -
چشمامو تنگ کردم و سرمو تکون دادم و گفتم :
ولش کن … مهم نیست .
م. جون و خ. م خندیدند.
شاید توقع نداشتند اینو بگم . حتی شاید خود ه.م هم توقع نداشت.
ادامه دادم : بهتره بیشتر روی خودمون کار کنیم تا دیگران… اینجوری خیلی بهتره.
انگار خسته شدم : )
حس می کنم دور و برم واقعیتی وجود نداره
به خودم می گم “ هرکس جویای حقیقت باشه پیداش میکنه”*
اگه کسی دلش برای خودم تنگ بشه پیدام میکنه.
ایمیلم ، تلفنم ، صفحه های مجازی و حتی دنیای واقعی.
خیلی هم خوب نیست آدم همیشه دم دست باشه.
توی وبلاگ های من ، نوشته های منند ؛
اما اونا فقط یه تیکه کوچیک از اتفاق ها یا خاطراتی هستند که باهاشون زندگی کردم.
من نمیخوام فقط مثل #لحظه ها بگذرم …
گفته بودم :
تکرار رو دوست ندارم
پس نمیخوام تکراری باشم
؛ )
پ ن : * حدیثی با این مضمون از امام جواد علیه السلام ته ذهنم هست .
پ ن : أَنتَ الدَّلیل وَ أَنا المُتَحَیِّر ...
پ ن : #لحظه اسم وبلاگش بود که دیگه نیست ...