مهربانو

طبقه بندی موضوعی

۵۱ مطلب با موضوع «دلنوشت» ثبت شده است

ولی اون زندگی رو خیلی دوست داشت 

از کجا می دونی؟

آخه چاییش بوی هِل می داد …*

 

شاید زندگی توی جزئیات حضور داره

ماه هاست که حوصله نوشتن ندارم

چیزی برای نوشتن حتی !

شاید خالی ام

شاید چایی م هِل نداره …

 

پ ن : 

*دیالوگ نمایش “خفه شو عزیزم ” / محمد صالح اعلا 

 

مهر بانو

داشت سنگ ، کاغذ ، قیچی بازی می کرد

باورش برام سخت بود ولی چه میشه گفت ...

دلم شور زد ؛

می دونم شاید به من ربطی نداشته باشه

شاید که نه ! حتما به من ربطی نداره

ولی هیچی نگفتم

نخواستم حرفی بزنم

نگرانی م رو تو دلم ریختم 

و گفتم بذار هرکسی خودش راهش رو انتخاب کنه

هیچی به زور نمیشه

مثل گذشته بیا کنار وایسا 

رها کن ...

پ ن :

بعضیا میگن وقتی اتفاقی در مسیر زندگی ت میفته

حتما حکمتی داشته

میگن اگه کسی سر راهت قرار گرفت

اگه با چیزی مواجه شدی

اگه تو موقعیت خاصی گیر افتادی

یه حکمتی پشتش بوده ...

والله ما أدری ...

 

مهر بانو

این روزها هر وقت با کسی مواجه میشم

با کسی حرف می زنم

به کسی نگاه می کنم

و 

در نهایت رفتاری می بینم که ممکنه دوست نداشته باشم

به خودم رجوع می کنم

از خودم می پرسم این رفتار کجای وجودمه

منم انجامش دادم؟

اگر یه ذره

فقط یه ذره کوچولو

یه کمی از اون رو در خودم ببینم

جلوی خودم وایمیستم

و میگم

نه عامو !

برو اول خودتو بساز …

اونوقت سکوت می کنم و می رم که می رم.

 

پ ن :

سَرَمو زیر آسمون خدا ،

رو به آسمون بالا می گیرم و

به هلال ماه که وسط آسمون سورمه ای رنگ ِغبار گرفته

خودشو نشون میده ، نگاه می کنم 

و میگم :

حواست به منه؟

یادم می افته و می خونم :

حواست هست …؟

به موهای سپید سرم …

که من امسال …

از گذشته شکسته ترم …

پ ن :

درسته که اون ور با اصالت تره

ولی یه حرفایی مال اینجاست فقط

شاید مثل اتاق آبی م ، پر از سکوتیه که مال خودم ه

 

مهر بانو

زنگ زدم یه جا برای امر خیر پرس و‌جو‌ کنم

شماره رو از یه خانم چادری گرفتم

شماره خواهرش بود

بهم گفت خواهرم چادری نیست

دیدم عکس پروفایل واتس اپ ش بی حجابه

گفتم خواهرتون چادری نیستند یا اعتقادی به حجاب ندارند؟

گفت :

آدم اگه یکی رو دوست داشته باشه بالاخره ممکنه نظرش عوض بشه.

اطرافیان تاثیر دارن دیگه ...

به اون بنده خدا حرفی نزدم

ولی تو دلم گفتم نع!

اعتقاد ، تو وجود آدمه .

اعتقادی که از بغل دستی و اطرافیانت بگیری ،

با همونا هم از دست میدی.

 

پ ن : 

من خودم انتخاب کردم ؛ 

فارغ از دنیایی که در اطرافم بود .

نمی گم رفتم تحقیق کردم و تهش رو درآوردم

ولی با قلبم 

با وجودم پذیرفتم 

شاید یه روزی قلبم از جا کنده بشه

و اعتقادمو از دست بدم 

اون روز حتمن! 

من 

من نیستم.

یحتمل دیگه زنده نیستم ...

خیلی عجیبه که امروز سر کار هم همین بحث بود

ف.ت بخاطر حجاب از حوزه هنری اومد بیرون

م.ص بخاطر حجاب از دانشگاه ترکیه انصراف داد

حتی میشناسم کسی رو که 

مادرش چادرش رو آتیش می زد تا حجاب نداشته باشه

تو همین کشور 

تو همین تهران .

تنها چیزی که می دونم اینه که اگه یه چیزی اعتقادت باشه

پاش می مونی

و اگه نباشه باد می بردش🌬️

- از سری پی نوشت های طولانی تر ؛ ) - 

 

 

مهر بانو

نجف که بودیم ،

خ.م لینک ثبت نام اعتکاف حرم امام رضا رو برام فرستاده بود.

کلی خوشحال  و امیدوار شدم که ایشالا امسال روزی م‌ بشه.

تا وقت داشت ثبت نام کردم.

جمعه اسمس ش اومد که اسمم توی قرعه کشی در نیومده.

شنبه که سر کار بودم 

خ.م پرسید اعتکاف چی شد؟

گفتم نشد دیگه ...

گفت حالا یه جای دیگه  ؛

گفتم دوست ندارم برم تو مسجدای بیخودی.

گفت مسجد بیخودی؟ مسجد بیخودی دیگه نداریم.

گفتم منظورم اینه برم یه جایی که برنامه درست و درمون داشته باشن و

وقتم تلف نشه.

م.جون خندید و گفت : خانوم میم اعتکاف رفتنش هم باید برند باشه.

گفتم : نه ! خب من تا حالا اعتکاف نرفتم.

دوست دارم یه جای خوب باشه.

 

پ ن : 

واقعا برام مهم نیست یه‌ جای دهن پر کن باشه

من بیشتر دوست داشتم یه تیر و دو نشون بشه

هم برم زیارت هم اعتکاف.

پ ن :

چند روزه دارم به حرف م. جون فکر می کنم

شاید دلیلش قرار گرفتن در معرض انتخاب های روزهای اخیر ه.

دوست ندارم مث بقیه آدما باشم

نمی دونم شاید‌ کمالگرام 

ولی ترجیح می دم حتی در گمنامی با بقیه فرق داشته باشم.

به شدت از شهرت بیزارم ؛

اما از همرنگ جماعت شدن فراری ام.

دوست دارم منحصر به فرد باشم.

امسال به ضریح امام حسین و امیرالمومنین که نگاه می کردم

خیلی گریه کردم ؛ گفتم : همین؟ 

آخه یه لطفی یه نگاهی 

من نمی خوام زندگی م انقد بی ارزش باشه

نمی خوام مث خیلیا فقط چند صباحی زندگی کنم و برم

میخوام رشد کنم؛ اثرگذار باشم

منظورم این نیست بقیه این اثر رو بفهمند 

اما نمی خوام معمولی باشم ...

- پی نوشت ش طولانی شد دی: -

 

 

 

مهر بانو

حرفش هم برام عجیب بود ؛ هم ارزشمند.

گفت :

گفتم من خانوم میم رو پیدا نمی کنم ،

اون چرا دنبالم نمی گرده؟

 

پ ن : 

برام عجیبه که چرا یه کسی مثل اون باید دنبالم بگرده 

و برام ارزشمنده که انقدر تو خاطرش - خوب - بودم

که بعد اینهمه سال بخواد پیدام کنه.

 

پ ن : 

یه سری حرفامونو برای مامانم تعریف کردم

یه سری کامل تر برای ر.م .

هنوز هیجان زده م ...

 

مهر بانو

امشب

پ‌ ن‌: 

یا ام‌البنین...

 

 

مهر بانو

یَشکوکَ قَلبی بِالعِتابِ مُسَهَّدٍ

لا خیرَ فی یومٍ و لیسَ لَهُ غَدٍ

...

أَن لا یَشَمَّ مَدَ الزَّمانِ غَوالیا

 

پ ن : 

شعر منسوب به حضرت زهرا سلام الله علیها ست.

پ ن : 

من برای دل خودم ‌می‌نویسم

پس انتشارش هم میذارم برای خودم : ) 

 

 

مهر بانو

أتعلم ما هُو الحَنین ؟

الحنینُ هو حین لا یستطیع الجسدُ

أن یذهبَ حیث تذهبُ الرُّوح …

.

.

.

پ ن :

ترجمه ش اینجاست

پ ن :

فرش ها رو عوض کردند.

 

مهر بانو

داشتم نوشته های اون طرف رو مرور می کردم

دیدم ۳ سال هیچی ننوشتم

- البته اونجا هیچی ننوشتم وگرنه تو دفترم نوشتم -

گاه ی وقتا خودت هم  بخوای

تقویم نمیذاره فراموش کنی ...

 

پ ن :

مثل باد گذشت

مثل طوفان ویران کرد

و خرابه های بجا مونده ازش

آثار باستانی قلبم شده ...

 

پ ن : 

اینم فهمیدم که یه وقتایی هم میشه نبود

حتی شاید برای همیشه 

 

 

 

مهر بانو