مهربانو

طبقه بندی موضوعی

۵۴ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

ساعت ۶ صبح شیخ حسن به موبایل ر.م زنگ زد ؛

گفت اهواز منزل دوستش ه و داره با هواپیما میاد تهران .

ر.م کم کم حاضر شد و رفت فرودگاه دنبالش.

دوست داشتم بخوابم ولی خب باید پا می شدم و

کارای استقبال از مهمون رو انجام می دادم.

گل پسر دیشب اومده بود.

بچه ها رو بیدار کردم .

گل پسر رو فرستادم نون بخره.

گل دختر هم مشغول تمیزکاری اتاق شد تا برای مهمون آماده بشه.

خودم هم به امور خونه رسیدم.

گل پسر وقتی اومد جارو زد.

فکر کردم برای ناهار قیمه درست کنم.

به مامان جون زنگ زدم که بگم امروز نمیام

هنوز صداش گرفته بود

یه کم حس سرماخوردگی داره

گفت شرایط ه.م هنوز اوکی نیست

ناراحت بود ...

- یه عالمه حرف نگفتنی : ( -

به ر.م زنگ زدم بپرسم کجان ...

گفت میخوایم بریم پیش آقای کاظمینی پارچه بِبَریم

گفتم بیایین خونه ؛ این بنده خدا خسته ست

بیایید صبحانه بخورید

عصر برید که پارچه فوتر* خودتم ببری.

گفت شیخ میگه من روزه م ؛ نذر کردم .

گفتم : عه ! چرا ؟

و ادامه داد : دیرتر میاییم

 

پ ن : 

* برام عکس پارچه فوتر فرستاده بود

گفتم برای خودت بخر بده آقای کاظمینی پالتو بدوزه

مدل هم براش فرستادم

گفتم پولش هم کادوی روز پدرت از طرف من باشه.

 

مهر بانو

از هیات که میخواستیم بیاییم بیرون

اصرار کرد که می خوام با شما بیام.

کفش هاش رو پیش پدرش گذاشته بود.

گفتم : میخوای بری از در ِ مردونه بیای پیشمون؟

گفت : نه . الان میرم  کفشامو میارم.

یه کم با گل دختر منتظرش شدیم تا اومد.

نشست روی زمین تا کفش هاشو بپوشه.

دیدم هر کدوم یه مدله.

گفتم : کفشای خودته؟

گفت : آره

گفتم : اون موقع که می پوشیدی خوابت میومد؟

گفت : نه ؛ هردوتاش رو دوست داشتم.

از هر کدوم یه لنگه پوشیده بود : )

 

پ ن : مادر و پدرش از طریق دوستاشون باهم آشنا شدن

حداقل یکسال باهم بودن تا بیشتر همدیگه رو بشناسن

پیش مشاور رفتن اما مشاور بهشون گفته بود به درد هم نمی خورن

با این حال توجه نکردند ؛ اصرار داشتند بهم برسن ..،

مخالفت بزرگتر ها هم اثری نداشت.

بعد از به دنیا اومدن این بچه کم کم اختلاف ها خودش رو نشون داد ؛

اون موقع فهمیدن نمیتونن همدیگه رو اونطور که دوست دارن

تربیت و عوض کنند.

حالا هم علی رغم اینکه تو یه خونه هستند

فقط همدیگه رو تحمل می کنند!

هر وقت این بچه با پدرش میاد هیات ،

ر.م زنگ‌ میزنه که داره میاد پیش شما؛ حواست باشه.

بعد ‌میاد و‌ می پره تو بغلم

سرش رو میذاره رو پام و دراز میکشه

با گل دختر بازی می کنند ؛ ...

اونوقت معمولا دیگران ازم می پرسن : چه نسبتی با شما داره ؟

...

این بچه فقط ۵ سالشه.

 

 

 

مهر بانو

آخرین باری که تنهایی رفتم اردو به نظرم با بچه های یونی بود

بعد از اون دیگه اردوهامون مسافرت های خانوادگی بعضا همراه دوستامون شد.

یک بار هم با بچه های کلاس گل دختر به باغ خواهر خ.ز

که نزدیک قزوین بود رفته بودیم.

امروز کلاس فوق برنامه گل دختر ، برنامه اردوی باغ ورامین داره

از اون جایی که هم مسیر دور بود

هم ساعت اردو طولانی و 

هم از طرف کلاس فوق برنامه برگزار می شد؛

تصمیم گرفتم خودم هم همراهش برم.

البته که همراه شدن مادرها مانعی نداشت

وگرنه یحتمل نمی ذاشتم بره.

قرار حرکت ساعت ۷ صبح از جلوی موسسه بود

اما تا همه برسن و حضور و ‌غیاب انجام بشه

حدود ۷ و ۲۰ دقیقه بود‌ که راه افتادیم

و تقریبا یک ربع به ۹ رسیدیم.

۲ تا اتوبوس بودیم.

از در باغ که وارد می شدیم یه راه باریک سیمانی بود که 

دو طرفش رو درختای خرمالو گرفته بودند.

وسطای راه شاخه ها از دوطرف به هم رسیده بودند 

انگار که داشتند خرمالوهاشون رو به هم تعارف می کردند.

توی پیچ راه ۴ تا قفس بود

توی اولیش یه هاپوی سفید ریزه میزه ی بداخلاق بود که مرتب واق واق می کرد ؛

بعدی قفس کبوترا بود که هوای سرد ملولشون کرده بود ؛

بعدیش قفس بزغاله ها بود ؛

دوتا بزغاله یکی سفید یکی سیاه

و آخرین قفس لونه ی مرغ ها و خروسا بود.

از پیچ راه که رد می شدیم 

چند تا میز ناهارخوری از اون مدلا که توی حیاطا میذارن 

با فاصله توی مسیر گذاشته شده بود.

یه فضایی که شبیه گلخونه مسقف شده بود سمت راست

و یه اتاق نسبتا بزرگ حدود ۶۰ متری سمت چپ بود.

هممون وارد اتاق سمت چپ شدیم و وسایلمون رو گذاشتیم.

دور تا دور اتاق مبلمان چیده شده بود و

در وسط فرش های ۱۲ متری پهن بود.

یک سمت اتاق هم میز ناهار خوری  قرار داشت.

مسئول موسسه برامون توضیح داد اونجا که شبیه گلخونه ست

استخره و توی ساعت مشخصی میشه ازش استفاده کرد.

دیگه آزاد باش اعلام شد و

باغ ، دربست در اختیار بانوان قرار گرفت.

ادامه راه به سمت ته باغ می رفت.

چند جا تخت های رستورانی بود که بعضیا نشسته بودند و

صبحانه می خوردند.

چند تا تاب ، چرخ و فلک و الاکلنگ بود تا بچه ها سرگرم بشن.

من راه رو ادامه دادم.

ته باغ

با درختچه های انگور که دیگه انگوری به شاخه هاشون نبود

از دوطرف احاطه شده بود.

یه جاهایی لا به لای درختچه ها ، گل های شیپوری بنفش درومده بود.

یه درخت بزرگ خرزهره با گلای سرخابی هم وسط راه بود.

در انتها ،

باغ با یه دیوار از باغ های مجاور و ساختمون ها جدا شده بود.

راه رو برگشتم.

زیر یه آلاچیق توی شونه ی راه نشستم

هم مینویسم

هم هراز گاه ی یه ناخنک به چیپس بچه ها می زنم 

هرچند دقیقه یه خرمالو با شاخه ش خداحافظی می کنه و‌ می افته.

هوا خنکه 

نوک دماغم یخ کرده. دی :

در مجموع به نظر روز خوبی میاد

به‌ مامان زنگ زدم و گفتم امروز اونجا نمیرم.

گفت منتظر بودم بیای برامون ‌کاکا درست کنی ؛ فردا بیا.

عکس ۱

عکس ۲

عکس ۳

عکس ۴

عکس ۵

عکس ۶

عکس ۷

 

مهر بانو

 قبلنا هر وقت از خیابون کناری اون جا هم رد می شدیم

حالم بد‌ می شد

چه برسه به اینکه از اون خیابون عبور کنیم

اما حالا انگاری سِر شدم

انگار بی تفاوت شدم

نه اینکه یادم رفته باشه

نه 

ولی چی کار می شه‌ کرد ...

 

چند‌ روز پیش گل دختر بهم گفت

معلمشون گفته آدما هر جایگاهی که درش قرار دارند رو انتخاب کردند

از من پرسید پس چرا یادم نمیاد

گفتم یادته پارسال توی فلان روز چی خوردی؟ یادت‌ نمیاد.

چون آدما فراموش می کنند.

 

اما راستش من فراموش نکردم

نمی تونم فراموش کنم

یادم نمیاد کی انتخاب کردم

اما یادمه چی شد

و چه شبا و‌ روزایی رو‌ گذروندم

یه وقتایی مرور خاطره ها چشمام رو پر از اشک‌ می کنه

امشب پشت فرمون از همون وقتا بود

چراغای روبروم مثل ستاره های دنباله دار شده بودند

اشک راه دیدنم رو تار کرده بود

ولی با یادآوریش دیگه گُر نمی گیرم

شاید ته وجودم رسوب کرده

 

پ ن : خداروشکر : )

پ ن‌:

تا زمستان نگذرد گندم نمی روید ز خاک

قد‌ کشیدن های ما پاداش جان فرسودن است 

 

 

مهر بانو

همون سال ها برام تعریف کرده بود که

یه تاریخ قمری

- الان یادم نیست -

شاید مثلا پنجم هر ماه

یه آقای روضه خون میومده خونه شون و روضه میخونده ؛

اصلا مهم نبوده که چند نفر پای منبرش بودند

منبر که نه 

شاید نهایتا یه صندلی بوده ؛

ممکنه حتی کسی هم اونجا نبوده

ولی او باید میومده و روضه ش رو می خونده

پولش رو می گرفته و می رفته

 

من که نمی دونم چند سال از اون روضه ها گذشته

ولی حداقل ۲۰ سال از زمانی که برام تعریف کرد میگذره

همسر فعلی و فرزندش رو تا بحال از نزدیک ندیدم که

بخوام در مورد عقیده شون حرفی بزنم

ولی می دونم حجاب ندارن

اما خودش هنوز موقع عزاداری ها

یه پارچه مشکی توی بک گراند ویدئوهاش هست

ممکنه حتی هیچ اسمی روی اون پارچه نباشه

حتی شاید یه پارچه گلدوزی با زمینه ی سیاه باشه 

ولی می دونم که بخاطر احترام روزهای عزاداریه

بعضا این جور وقتا یه تی شرت مشکی پوشیده

که شاید روش نوشته های لاتین داره

هنوز وقتی حرف می زنه

همون لحن کلام رو داره

س.م.ت.

 

منظورم به احترام ه

به اینکه یکی انقدر بزرگتر دیده

انقدر تربیت شده

که اگه عوض بشه عوضی نمی شه

نمی دونم چی شد‌ که یادش افتادم ...

 

پ ن : فکر می کنم اونایی که احترام میذارن محترم میشن

مخصوصا اونایی که حرمت واجب الاحترام ها رو نگه می دارن.

مهم اینه که تو وجود آدم چه خبر باشه نه ظاهرش .

 

پ ن : هیچکس نمیتونه خودشو گول بزنه ؛

دست و پا زدن الکی بی فایده ست.

 

 

 

 

مهر بانو

الگو کشیدم 

تا با پارچه جدید جین کاغذی گلدوزی - به قول سنسی توووپ - 

برای خودم لباس بدوزم.

یه چیزایی خیلی آدمو وسوسه می کنه ؛  

برای من  لوازم تحریر ، پارچه و لوازم خیاطی از هموناست .

 

 

پ ن : کوچیک که بودم کلکسیون پاک کن داشتم ؛

با پسرخاله م که همسن خودم بود می رفتیم فروشگاه لوازم تحریر و

پاک کن های فانتزی برای کلکسیون من می خریدیم.

الان کالکشن م رو به گل دختر بخشیدم.

 

 

 

 

مهر بانو

انگشتر و حلقه م رو درآوردم و گذاشتم رو چرخ تا برم وضو بگیرم .

بعد از وضو داشتم جوراب می پوشیدم که

خ.م با لبخند به طرفم اومد و گفت :

خانوم میم!

اومدم انگشترتون رو دستم کنم دیدم انگشتم توش نمی ره.

فکر نمی کردم انگشترتون اندازه من نباشه.

گفتم : 

الان حلقه خودم برام گشاد شده ؛ دستم نمی کنم.

فقط گاه ی تو مهمونیا 

اونم جلوش یه انگشتر دستم می کنم که نیفته.

این حلقه مامانمه که دیگه اندازه ش نیست و 

مال من شده : )

 

پ ن : 

می دونید خاصیت دُرّ نجف چیه دیگه ...؟!

 

 

مهر بانو

دیروز که خونه مامان اینا بودیم با میس و اردیبهشتی دوست داشتنی قرار گذاشتیم بریم دریاچه 

چون گفته بودم دلم دوچرخه میخواد

صبح بیدار شدم برا ناهار جوجه درست کردم

پلو هم دم کردم تا ببریم

به میس زنگ زدم که گاز پیکنیکی ش رو بیاره تا پلو رو روش گرم کنیم.

 

گل پسر تا ده کلاس رانندگی داشت

برا همین نمی شد صبح زود بریم.

قرار شد میس بره دنبال گل پسر و اردیبهشتی دوست داشتنی

ما هم یه سره بریم دریاچه و اونجا همدیگه رو ببینیم.

 وسیله ها رو حاضر کردم

کاهو و گوجه خیار هم‌ برای سالاد شستم و گذاشتم.

تو راه بودیم که به اردیبهشتی دوست داشتنی زنگ زدم

گفت ما رسیدیم و برام لوکیشن فرستاد.

ما تقریبا شمال دریاچه پارک کردیم و اونا حدود شرق دریاچه نشسته بودند.

یه کم ر.م غر زد که چرا زودتر نگفتی بریم همون سمت ؛

از اینجا خیلی راهه.

گفتم همون موقع که لوکیشن فرستاد من باز کردم

من‌ چه می دونستم کجا نشستن.

بالاخره هرجور بود وسیله ها رو با کمک اسکوتر گل دختر بردیم اون جا.

اردیبهشتی دوست داشتنی رفته بود خوراکی بخره.

بهم زنگ زد چیزی لازم نداری؟

گفتم نوشابه فقط بگیر.

ساعت حدود ۱۲ بود

۴ تایی با بچه های میس و گل دختر رفتیم دوچرخه بگیریم.

یه عالمه راه رفتیم. ایستگاه شماره ۲ گفت برا بچه ها دوچرخه نداریم.

بنابراین برگشتیم .

ساعت یک تا دو تایم ناهار من بود

بخاطر همین ر.م و میس برای درست کردن جوجه ها و گوجه دست به کار شدند.

جوجه ها و گوجه ها رو سیخ زدم و دادم‌ بهشون.

پلو رو گذاشتیم روی گاز پیکنیکی تا گرم بشه.

رفتم روی نیمکت نشستم سالاد درست کردم. 

اردیبهشتی دوست داشتنی که اومد سفره انداختیم و ناهار خوردیم.

بعد از ناهار باهامون اومد بریم یه ایستگاه دیگه برای دوچرخه.

دوتا ایستگاه رفتیم

دومین ایستگاه دوچرخه کرایه می داد.

فکر کنم ۱۴/۱۵ سال میشد دوچرخه سوار نشده بودم.

اولش یه کم تعادل نداشتم ولی زود اوکی شد.

یک ساعت دوچرخه سواری کردم 😌

گل دختر اولاش یه کم ریب می زد ولی بالاخره راه افتاد.

خیلی خوب بود،

باد خنک میومد. حال و هوام کلی عوض شد.

ر.م و گل پسر و میس هم همونجا که قبلا نشسته بودیم خوابیدند.

وقتی ساعت دوچرخه سواری مون تموم شد

اردیبهشتی دوست داشتنی از هرکس پرسید چی میخوره

و با گل پسر رفتند برامون چایی و نسکافه و از این چیزا خریدند.

توی یه کیسه کیک معینی پور بود که قبلا خریده بود

گفت چرا بهش بی احترامی می کنید؟ این کیک مهمیه.

راستش من تا حالا اسمشم نشنیده بودم.

گفت یه دوره انقد تقاضا براش زیاد بوده پیدا نمی شده ؛

حتی یه سریا رو دستشون اسمشو خالکوبی میکردن!-خدا شفاشون بده-

من که خارج از تایم فستم بود و فقط چایی تلخ خوردم.

...

حدود یه ربع به پنج حرکت کردیم که برگردیم خونه.

وسایل ما رو میس اینا بردند تو ماشینشون تا بیارن دم ماشین ما بهمون بدن.

بعد گفتند نماز قضا میشه ؛ یه دفعه بیایین خونه مامان تحویل بگیرین.

همه رفتیم اونجا نماز خوندیم.

ر.م میخواست بره هیات و از اون جا که برای خانم‌ها جلسه نبود

ما رو میس رسوند خونه مون.

سر درد شدیدی داشتم.

به گل دختر شام دادم و به گل پسر گفتم هر وقت خواست شام بخوره.

گل دختر گفت برای فردا باید تاج میلیارد* درست کنم.

گفتم الان من دارم می میرم ؛ اگه خودت بلدی درست کن

اگرنه وسیله هاشو بذار رو میز وقتی بیدار شدم درست می کنم.

و رفتم بخوابم.

حتی حسش نبود اتفاقات روزانه م رو بنویسم.

 

پ ن :

* درس ریاضی شون به میلیارد رسیده.

پ ن :

خدایا به همه نعمت هایی که بهمون دادی شکر.

پ ن :

به این فکر می کردم که اردیبهشتی دوست داشتنی برای این دوست داشتنیه که

دوست داره به همه خوش بگذره.حواسش به همه هست .

برای من که کافیه لب تر کنم ؛ 

همش میپرسه چیزی لازم نداری ، چی میخوری ؟  

هرجا بخوام برم همراهه ؛ چیزی لازم داشته باشم اولین نفر به اون میگم.

برای درد دل کردن ، برای حرف زدن ، برای شوخی کردن ، برای کتاب خوندن و ... پایه ست.

کافیه یه کم ناراحت باشم، حتی از لحن صدام فوری میفهمه.

 

خدا هرکی داداش خوب داره براش حفظ کنه.

#ماشاالله_لا_حول_و_لا_قوة_إلا_بالله

 

 

مهر بانو

دیروز اولین روز کلاس رانندگی گل پسر بود

در واقع دیشب

چون تایم جلسه اولش شب بود

با همون معلم رانندگی خودم

جالبه که بعد از ۲۰ سال هنوز منو یادش بود

گل پسر بهش گفته بود مامانم و دایی هام شاگرد شما بودن

به گل پسر گفته بود یه خانم محجبه بود 

اون کی ت میشد؟

گل پسر گفته بود مامانم

گفت پدرت میومد صندلی عقب مینشست

اون ‌موقع ۵۰۴ داشتین

 

پ ن : خیلی زود میگذره ...

پ ن :

۵۰۴ دنده فرمونی بود ؛

یادمه با مه توی دانشگاه بهشتی قرار داشتم دیرم شده بود

۱۸۰ تا باهاش رفتم.

اون موقع بزرگراه ها دوربین نداشت.

 

مهر بانو

دیروز صبح بارندگی شروع شد

قرار بود بریم دریا ولی بخاطر بارون نرفتیم

بعد از صبحانه بارون بند اومده بود

رفتیم میدون نوشهر بادمجون و‌ترشی و‌زیتون و وسایل میرزا قاسمی خریدیم

بعد رفتیم یه کم جنگل

ر.م با گل پسر رانندگی تمرین کردند

ناهار جوجه درست کردند

حسین‌آقا بادمجون ها رو کبابی کرد

 

عصر براشون کافه گلاسه درست کردم

همه با هم کلی توی تراس بازی کردیم

از جاسوس و جوکر تا خاله پیرزن

شب ر.م و مامانی سیر بودند

نون کم بود 

ف.م و حسین آقا سیب زمینی پنیر درست کردند

با بچه ها خوردیم

امروز بارون خیلی شدیده

چایی دم‌ کردم

ر.م رفت نون‌ بگیره

احتمالا میریم فروشگاه ...

 

 

 

مهر بانو