مهربانو

طبقه بندی موضوعی

چهارشنبه عصر

 

ر.م پیام می ده که مامان گفته اگه جمعه هستین بیاییم دیدنتون.

گفتم بگو بفرمایید و اضافه کردم‌ بگو ‌ناهار بیان.

 

 

پنج شنبه

 

صبح خونه م ؛ 

علی رغم اینکه به نظر می رسه فرصت بیشتری برای خوابیدن دارم ،

به کارهای عقب افتاده م می رسم و از خواب خبری نیست.

سفارشات اردیبهشتی دوست داشتنی رو تموم می کنم تا ببرم خونه شون.

لباس ها رو توی ماشین لباسشویی می ریزم تا بشوردشون.

گل دختر رو می رسونم کلاس

و میرم پیش مامان اینا.

یه‌کم حرف می زنیم ؛

از وقایع اتفاقیه و آنچه گذشت ها میگیم و

منتظر می مونیم ‌تا میس بیاد.

تماس میگیره و‌ به مامان میگه مریض شده و نمیاد.

چند دقیقه بعد داداش جون بهم میزنگه و زیارت قبول میگه.

مامان دو جور غذا برای ناهار درست کرده.

افتر ناهار ساعت رو زنگ میذارم و

حدود نیم ساعت می خوابم.

بعد میرم دنبال گل دختر و باهم میاییم خونه مامان اینا.

نماز میخونم ؛

ر.م زنگ می زنه که رفته خونه.

جمع و جور می کنم که ما هم بریم که مامان صدام می کنه.

یه پلیور بافتنی یقه هفت بهم میده و میگه :

اینو داده بودم برام ژاکت ببافن ولی اشتباهی پلیور بافته

ببین اگه دوست داری برای خودت بردار.

روی شومیز سورمه ای که تنمه میپوشمش.

پلیور با نخ ظریف و طرح زیبایی بافته شده ؛

رنگش طوسی تیره ست ؛

بخاطر سوراخ های طرحش ؛ رنگ شومیز از زیرش پیداست.

انصافا شیک میشه.

مامان میگه : خیلی بهت میاد بپوش.

میگم : خب خودتون بپوشید.

میگه : چون اونی که میخواستم نبافته ، 

انگار خوشم نمیاد ازش.

با آغوش باز از پیشنهادش استقبال می کنم.

بعد بر می گردیم خونه …

ر.م  تو خونه خوابه.

یه ساعتی به امورات خونه می رسم تا بیدار میشه.

میگم : 

می ری برای فردا خرید کنی؟

میگه : بیا با هم بریم ؛ تنهایی حال ندارم.

میگم : باشه.

گل دختر خونه می مونه و میریم خرید.

 

پ ن : ادامه دارد ؛ عایا بتعریفم؟

 

 

 

مهر بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی