مهربانو

طبقه بندی موضوعی

به رسم روزای مث امروز میرم خونه مامان

اما قبلش معمولا گل دختر کلاس داره و من سرویس رفت و برگشتم

صبح یه کلاس در ساختمان ۱۴ داشت

وقتی گذاشتمش کلاس تو ماشین نشستم تا کلاسش تموم بشه

حتی حس نشستن یا قدم زدن توی پارک رو نداشتم

دفترمو برده بودم

یه کم خاطره هامو خوندم

بقیه روتین روزانه م رو گوشیدم

اینستا گردی نمودم

تا برم دنبالش.

یه کم زودتر رفتم تا کلاس بعدی ش دیر نشه.

معلمشون گفت هنوز ارائه ش رو انجام نداده

پرسیدم چقدر طول می کشه؟

گفت : هفت هشت دقیقه.

گفتم باشه منتظر می مونم.

همونجا توی لابی از پشت پنجره به خیابون نگاه می کردم

به آدمایی که هر کدوم با یه فکر و یه حال و هوا از اونجا رد می شدن

به اونایی که توی پارک نشسته بودن

به تابلوی ورود حیوانات به پارک ممنوع 

و ماشینایی که پشت هم قطار شده بودن تا راه براشون باز بشه ...

چند دقیقه بعد گل دختر 

با یه ظرف یکبار مصرف کوچک شیر برنج و خرما اومد بیرون.

به مناسبت فاطمیه بهشون داده بودن

گفت اگه دیره کلاس بعدی م رو نمیرم

گفتم دیر نیست نگران نباش.

مث روزای دیگه دلم نمی خواست لایی بکشم و 

توی اتوبان گاز بدم تا زود برسه

با خودم فکر می کردم فوقش یه ربع دیرتر می رسه

مهم نیست که ...

ترافیک زیاد بود

جلوی موسسه پیاده ش کردم و رفتم خونه مامان اینا.

بابا درو برام باز کرد

گفت چرا تنهایی؟

گفتم گل دختر رفته‌ کلاس.

قشنگ می فهمم وقتی می رم اونجا مامان چشاش برق می زنه و

خوشحال میشه.

وقتی سلام کردم ،

یه جوری با عشق گفت : سلآم خانووووم  که فهمیدم ذوق کرده.

داشت ناهار درست می کرد.

رفتم توی آشپزخونه کمکش.

اردیبهشتی دوست داشتنی حاضر شده بود بره دنبال داروی مامان.

مامان بهش گفت ناهار بخور برو.

یهو بابا اومد و گفت :

دختر! منو حلال کن خیلی اذیتتون ‌کردم

خندیدم و گفتم : من که حلال نمی کنم ؛ سر پل صراط!

بعد بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم :

خدا بهتون سلامتی و عمر باعزت بده.

بابا گفت :

م.  رو هم خیلی اذیت کردم 

وقتی مریض بودم منو حموم می برد

گفتم : وظیفه ش بوده.

اردیبهشتی دوست داشتنی اومد و یواشکی بهم گفت:

بابا امروز فاز حلالیت برداشته : )

...

عصر بعد از ناهار رفتم دنبال گل دختر

گذاشتمش خونه مامان اینا.

بعدش می خواستم برم پیش منیر جون.

بهش زنگ زدم

جدیدنا به جای سلام میگه درود - مثلا می خواد عربی حرف نزنه 🙄 -

حالا بگذریم که خودش از ساداته

و موقع خداحافظی دیگه نمیگه بدرود و میگه خداحافظ😅

حس رانندگی نداشتم

پیاده رفتم که هم یه کم راه برم هم نخوام دنبال جای پارک بگردم

بعد از اونجا رفتم از خرازی کاغذ برش خریدم

به ر.م. زنگ زدم بیاد خونه مامان باهم برگردیم

و ...

 

 

مهر بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی