به رسم پنج شنبه ها خونه مامان هستیم.
گل پسر صبح تمرین رانندگی داشت
بعدش زنگ زد بیام خونه یا برم خونه مامانجون
گفتم برو اونجا
گل دختر رو ظهر بردم کلاس
و خودم اومدم خونه مامان
فست بودم
یک تا دو وقت ناهارم بود
زودتر از بقیه باید ناهار می خوردم
چون تایم ناهار کلا آزاده
اول میوه خوردم
بعدم جاتون خالی سیا فوسنجان با پیاز
اومممممم خیلی خوب بود
لحظات آخر هم چایی و خرما
اردیبهشتی دوست داشتنی هی میپرسید دلت چیزی نمیخواد برات بخرم
قهوه میخوری؟
گفتم بیشتر دلم می خواد یه جایی برم
گفت خب بریم
اون دفعه هم خودت قرار رو فیکس نکردی
مامان اینا ناهار خوردن
بعدش میس اومد
براش غذا گرم کردم و آوردم
همینطور که ناهار می خورد من و مامان باهاش مشاعره می کردیم
بعد رفتم دنبال گل دختر و آوردمش خونه مامان
ناهار خورد
از توی پینترست مدل پیدا کردیم تا بعد از تموم شدن بافتن لباس من*
مامان براش شال وکلاه ببافه.
*مامان داره یه جلیقه به سلیقه خودش برام می بافه.
نشونم داد و گفت :
ببین همشو با ذکر و صلوات و استغفار بافتم.
-یعنی که قدرشو بدون -
قراره ر.م بیاد تا باهم برگردیم.
پ ن : قرار فردا رو فیکس کردم اگه کسی به هم نزندش🙄