ر.م گفت شیخ میگه شب بریم قم
گفتم بگو قم دوره ؛ فردا بریم .
امشب ، شب جمعه ست ؛ بریم زیارت حضرت عبدالعظیم.
با شیخ درمیون گذاشت .
گفت أحسن شی
و قرار فیکس شد.
...
حدود ساعت یک بود که ر.م و شیخ حسن رسیدند.
ناهارم حاضر بود
تا ر.م ماشینو پارک کنه و بیاد ،
گل پسر رفت کمک شیخ و چمدونش رو آورد.
تا مستقر شد درِ چمدونش رو باز کرد و
سوغاتی هایی رو که برامون آورده بود روی میز گذاشت.
چند تا کیسه نایلونی که روی هر کدوم اسم کسی نوشته شده بود :
سید ر. طهران ، حاج مهدی ، ابو ر. و برای بابا اینا که اسم نداشت.
گفتم زحمت کشیدین
گفت رحمته.
توی هرکدوم از کیسه های نایلونی زرد رنگ ،
یه کلاه مردونه ، یه جوراب پشمی مردونه و یه روسری مشکی نگین دار بود.
چون روزه بود امکان پذیرایی نداشتم.
ر.م که اومد یه کم حرف زدند و نماز خوند .
به گل پسر گفتم توی اتاق براش رختخواب بذاره که استراحت کنه.
وقتی خوابید ما ناهار خوردیم.
خودم میل به غذا نداشتم و طبق معمول اینجور مواقع شیرقهوه خوردم.
عصر گل دختر وقت دکتر داشت.
به ر.م گفتم :
شما میبریش دکتر ؟ من بمونم برای شیخ افطار حاضر کنم .
گفت چاره ای نیست ...
یه ساعت بخوابم بعد میبرمش.
خودم هم خوابیدم ؛ داشتم بیهوش می شدم.
یه ساعت مونده به اذان بیدار شدم
ر.م و گل دختر رفته بودند.
برای شیخ سوپ درست کردم.
تجربه خودم از سفره افطار توی نجف اینجوری بود که
وقتی اذان تموم می شد برامون
یه خوردنی مثل سوپ یا حلیم یا شوربه - یه مدل سوپ عربی - میاوردند
و بعد از خوردن اون ، نماز میخوندیم
و بعد سفره شام پهن می کردند و مثل ایران چای و نون و پنیر نداشتند.
ولی من سعی کردم هردو رو تلفیق کنم.
روی میز
سوپ ، نون و پنیر و گردو ، مربا ، کره ، شکلات صبحانه ،
آب ، بشقاب میوه و پلو و خورشت قیمه گذاشتم .
شیخ گفت باید اول نماز بخونم ؛
نافله های مغرب رو هم خوند و بعد افطار کرد.
گفت ما میوه رو بعدا میخوریم ...
رفتم دنبال کارهام تا معذب نباشه.
گل پسر هم دور و برم میچرخید.
بعد از افطار کلی تشکر کرد و گفت شکرا جزیلاً
گفتم بالعافیه - نوش جان -
و بقیه نمازهاش رو خوند ...
حدود ۸ و نیم ر.م و گل دختر اومدند.
سفره شام حاضر کردم.
شیخ گفت سیرم و شام نخورد.
براش میوه و چای آوردم.
گفت شب جمعه ست و خوردن انار مستحبه.
اناری رو که براش توی بشقاب گذاشته بودم دون کرد و با قاشق خورد .
ما هم شام خوردیم.
بعد بچه ها موندند خونه و ما رفتیم زیارت شاه عبدالعظیم.
پ ن :
هنوز هم وقتی بهم میگه علویه وجودم پر از شعف میشه : )