مهربانو

طبقه بندی موضوعی

۱۵۸ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

مث بچه هایی که اسباب بازی میبینن و ذوق می کنن

میکسر مونتاربو رو آورده خونه و نشسته پاش ...

گل پسر میگه : اشترودر بهتره

ر.م میگه : اون که حرف نداره ولی بعدش مونتاربوئه.

هر وقت باهاش میرفتم جمهوری 

از این فروشگاه به اون فروشگاه دنبال همین چیزا بود 

با یه ذوقی نگاهشون می کنه .

بهم گفت بیا میکروفون رو بگیر و باهاش بخون

گفتم ندوست .

انقد حرف این چیزا تو خونه مون بوده 

تا میرم یه جا اول نگاه می کنم باندشون چیه

  

پ ن :

من تا دبیرستان میکروفون بازی هام رو تو مدرسه داشتم 😉

 

 

مهر بانو

شب حدودای ساعت ۲ رسیدیم خونه.

به ر.م گفتم از شیخ بپرس فردا رو هم روزه میگیره؟

ازش پرسید.

شیخ گفت : نذر کرده کل ماه رجب رو روزه بگیره.

گفتم پس بهش بگو یک ساعت قبل از نماز صبح صداش میکنم 

تا سحری بخوره.

شیخ گفت : نه. الان یه کم نون می خورم ؛ همین کافیه.

توی چمدونم خوراکی دارم ؛  زحمت نمیدم.

من : 😐 مگه تو بیابون گیر کرده ؟

گفتم : ماکو زحمه - زحمتی نیست - ... این چه حرفیه ؟

غذا هرچی که داشتیم گرم کردم.

ر.م گفت شیخ میگه نون کافیه.

مثل صبحانه ، خوراکی های صبحانه هم رو میز گذاشتم

و براش چای  و خرما آوردم.

به ر.م گفتم بشین کنارش باهاش بخور تعارف نکنه.

برنج و خورشت نخورد.

یهو گفت ؛

رسول خدا فرموده:

هرکس یک روز از ماه رجب رو روزه بگیره ، بهشت بر او واجب میشه.

خندیدم و به ر.م گفتم : 

با شماست ها !  میگه ینی روزه بگیر.

شیخ هم خندید.

دیگه من رفتم توی اتاق و بعد از اینکه خوردنشون تموم شد اومدم.

سفره رو جمع کردم و رفتم لالا.

 

پ ن : اگه حال دارین بقیه شو بتعریفم ...

 

مهر بانو

ر.م گفت شیخ میگه شب بریم قم

گفتم بگو قم دوره ؛ فردا بریم .

امشب ، شب جمعه ست ؛ بریم زیارت حضرت عبدالعظیم.

با شیخ درمیون گذاشت .

گفت أحسن شی

و قرار فیکس شد.

...

حدود ساعت یک بود که ر.م و شیخ حسن رسیدند.

ناهارم حاضر بود

تا ر.م ماشینو پارک کنه و بیاد ،

گل پسر رفت کمک شیخ و چمدونش رو آورد.

تا مستقر شد درِ چمدونش رو باز کرد و

سوغاتی هایی رو که برامون آورده بود روی میز گذاشت.

چند تا کیسه نایلونی که روی هر کدوم اسم کسی نوشته شده بود :

سید ر. طهران ، حاج مهدی ، ابو ر. و برای بابا اینا که اسم نداشت.

گفتم زحمت کشیدین

گفت رحمته.

توی هرکدوم از کیسه های نایلونی زرد رنگ ،

یه کلاه مردونه ، یه جوراب پشمی مردونه و یه روسری مشکی نگین دار بود.

چون روزه بود امکان پذیرایی نداشتم.

ر.م که اومد یه کم حرف زدند و نماز خوند .

به گل پسر گفتم توی اتاق براش رختخواب بذاره که استراحت کنه.

وقتی خوابید ما ناهار خوردیم.

خودم میل به غذا نداشتم و طبق معمول اینجور مواقع شیرقهوه خوردم.

عصر گل دختر وقت دکتر داشت.

به ر.م گفتم :

شما میبریش دکتر ؟ من بمونم برای شیخ افطار حاضر کنم .

گفت چاره ای نیست ...

یه ساعت بخوابم بعد میبرمش.

خودم هم خوابیدم ؛ داشتم بیهوش می شدم.

یه ساعت مونده به اذان بیدار شدم

ر.م و گل دختر رفته بودند.

برای شیخ سوپ درست کردم.

تجربه خودم از سفره افطار توی نجف اینجوری بود که

وقتی اذان تموم می شد برامون 

یه خوردنی مثل سوپ یا حلیم یا شوربه - یه مدل سوپ عربی - میاوردند

و بعد از خوردن اون ، نماز میخوندیم

و بعد سفره شام پهن می کردند و مثل ایران چای و نون و پنیر نداشتند.

ولی من سعی کردم هردو رو تلفیق کنم.

روی میز 

سوپ ، نون و پنیر و گردو ، مربا ، کره ، شکلات صبحانه ،

آب ، بشقاب میوه و پلو و خورشت قیمه گذاشتم .

شیخ گفت باید اول نماز بخونم ؛

نافله های مغرب رو هم خوند و بعد افطار کرد.

گفت ما میوه رو بعدا میخوریم ...

رفتم دنبال کارهام تا معذب نباشه.

گل پسر هم دور و برم میچرخید.

بعد از افطار کلی تشکر کرد و گفت شکرا جزیلاً

گفتم بالعافیه - نوش جان -

و بقیه نمازهاش رو خوند ...

حدود ۸ و نیم ر.م و گل دختر اومدند.

سفره شام حاضر کردم.

شیخ گفت سیرم و شام نخورد.

براش میوه و چای آوردم.

گفت شب جمعه ست و خوردن انار مستحبه.

اناری رو که براش توی بشقاب  گذاشته بودم دون کرد و با قاشق خورد .

ما هم شام خوردیم.

بعد بچه ها موندند خونه و ما رفتیم زیارت شاه عبدالعظیم.

 

پ ن : 

هنوز هم وقتی بهم ‌میگه علویه وجودم ‌پر از شعف میشه : )

 

مهر بانو

ساعت ۶ صبح شیخ حسن به موبایل ر.م زنگ زد ؛

گفت اهواز منزل دوستش ه و داره با هواپیما میاد تهران .

ر.م کم کم حاضر شد و رفت فرودگاه دنبالش.

دوست داشتم بخوابم ولی خب باید پا می شدم و

کارای استقبال از مهمون رو انجام می دادم.

گل پسر دیشب اومده بود.

بچه ها رو بیدار کردم .

گل پسر رو فرستادم نون بخره.

گل دختر هم مشغول تمیزکاری اتاق شد تا برای مهمون آماده بشه.

خودم هم به امور خونه رسیدم.

گل پسر وقتی اومد جارو زد.

فکر کردم برای ناهار قیمه درست کنم.

به مامان جون زنگ زدم که بگم امروز نمیام

هنوز صداش گرفته بود

یه کم حس سرماخوردگی داره

گفت شرایط ه.م هنوز اوکی نیست

ناراحت بود ...

- یه عالمه حرف نگفتنی : ( -

به ر.م زنگ زدم بپرسم کجان ...

گفت میخوایم بریم پیش آقای کاظمینی پارچه بِبَریم

گفتم بیایین خونه ؛ این بنده خدا خسته ست

بیایید صبحانه بخورید

عصر برید که پارچه فوتر* خودتم ببری.

گفت شیخ میگه من روزه م ؛ نذر کردم .

گفتم : عه ! چرا ؟

و ادامه داد : دیرتر میاییم

 

پ ن : 

* برام عکس پارچه فوتر فرستاده بود

گفتم برای خودت بخر بده آقای کاظمینی پالتو بدوزه

مدل هم براش فرستادم

گفتم پولش هم کادوی روز پدرت از طرف من باشه.

 

مهر بانو

سر کار بودم که گل دختر  زنگ زد و گفت

ماشین ظرفشویی آب توش پر شده و ریخته کف آشپزخونه

گفتم بخاطر اینکه هی آب قطع و وصل میشه 

شیر برقیش خراب شده حتما ...

میام خونه میبینم چی شده .

امشب ر.م صنفه

دارم تصور می کنم برسم خونه

با چه صحنه ای قراره مواجه بشم

.

عصر گل دختر رو‌ آوردم‌ کلاس

تا کلاسش تموم بشه توی سالن اجتماعات نشستم و

مستند "خون مُردگی " رو با موبایلم میبینم.

چندتا فیلم دیگه پیشنهاد شده ولی واقعا وقت فیلم دیدن ندارم

البته حسش هم نیست ...

پ ن :

همزمان به چندتا موضوع مختلف دارم فکر می کنم ...

پ ن :

دیدن درد دیگران خیلی ناراحت کننده ست

و دیدن جهلشون بیش تر حتی : (

 

 

مهر بانو

چهارشنبه 

از سر کار که برگشتم 

قبل از رفتن به خونه شیر و نسکافه خریدم

اسپرسو تموم شده بود و دلم شیر قهوه میخواست

حس دم کردن قهوه ترک و پای گاز وایسادن نداشتم

بنابراین نسکافه فوری بهترین گزینه بود.

رسیدم خونه یه کم نشستم 

شیر و نسکافه رو گذاشتم تو ماکروفررگرم بشه

و وسایل شام رو حاضر کردم.

بعد از خوردن شیر نسکافه

چندتا ظرف رو که از ناهار گل دختر توی سینک بود ؛ شستم .

ر.م که اومد چندتا از پرتقال هایی رو که آقای خ.

از خونه ی شمال شون برامون آورده بود رو شستم ،

چهارقاچ کردم  ، داخل بشقاب چیدم و روی میز گذاشتم.

برای ر.م هم شیر نسکافه درست کردم و 

همراه کیک رو میز گذاشتم.

تلویزیون ما معمولا خاموشه .

اگه گل دختر روشن کنه شبکه پویاست

وگرنه روشن باشه شبکه نمایش رو نشون میده.

اون روز هم شبکه نمایش رو نشون می داد.

داشتیم فیلم می دیدیم که یهو ر.م گفت :

می دونی ه.م بیمارستانه؟

گفتم : نه! چرا؟

گفت : پس چرا بهت هیچی نمیگن؟

و ادامه داد: صبح بابات بهم زنگ زده و گفته.

...

به مامان زنگ زدم و پرسیدم چی شده؟

گفت : شب یلدا از پله افتاده بود

ولی خودش با پای خودش اومد خونه خاله و‌ برگشت.

صبح فرداش برای نماز که بیدار شدم 

دیدم افتاده وسط هال و ناله می کنه

گفتم چی شده ؟ گفته پاهام حسشو از دست داده.

بعد هم اردیبهشتی دوست داشتنی اومده بغلش کرده

و نشونده روی مبل و به اورژانس زنگ زدیم  …

بیمارستان ام آر آی گرفتن

گفتند دوتا از مهره هاش به خاطر دیابت عفونت کرده ؛

امروز صبح عملش کردند ...

 

پ ن : 

من بیشتر از اینکه نگران ه.م باشم نگران مامانم هستم ...

پ ن :

برای شفای همه ی مریض ها بدعاییم 😔

 

مهر بانو

زنگ زدم یه جا برای امر خیر پرس و‌جو‌ کنم

شماره رو از یه خانم چادری گرفتم

شماره خواهرش بود

بهم گفت خواهرم چادری نیست

دیدم عکس پروفایل واتس اپ ش بی حجابه

گفتم خواهرتون چادری نیستند یا اعتقادی به حجاب ندارند؟

گفت :

آدم اگه یکی رو دوست داشته باشه بالاخره ممکنه نظرش عوض بشه.

اطرافیان تاثیر دارن دیگه ...

به اون بنده خدا حرفی نزدم

ولی تو دلم گفتم نع!

اعتقاد ، تو وجود آدمه .

اعتقادی که از بغل دستی و اطرافیانت بگیری ،

با همونا هم از دست میدی.

 

پ ن : 

من خودم انتخاب کردم ؛ 

فارغ از دنیایی که در اطرافم بود .

نمی گم رفتم تحقیق کردم و تهش رو درآوردم

ولی با قلبم 

با وجودم پذیرفتم 

شاید یه روزی قلبم از جا کنده بشه

و اعتقادمو از دست بدم 

اون روز حتمن! 

من 

من نیستم.

یحتمل دیگه زنده نیستم ...

خیلی عجیبه که امروز سر کار هم همین بحث بود

ف.ت بخاطر حجاب از حوزه هنری اومد بیرون

م.ص بخاطر حجاب از دانشگاه ترکیه انصراف داد

حتی میشناسم کسی رو که 

مادرش چادرش رو آتیش می زد تا حجاب نداشته باشه

تو همین کشور 

تو همین تهران .

تنها چیزی که می دونم اینه که اگه یه چیزی اعتقادت باشه

پاش می مونی

و اگه نباشه باد می بردش🌬️

- از سری پی نوشت های طولانی تر ؛ ) - 

 

 

مهر بانو

امشب به پیشنهاد گل دختر رفتیم رستوران کُره ای.

از خدا پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان 

وقتی پدر و دختر قرار گذاشتند بریم ،

تو دلم با رفتن به اونجا اوکی نبودم.

گفتم الان می ریم یه غذای آب پز بی مزه میذارن جلومون ؛

- چون اون سری که فورستر* اومده بود ایران و

سروش# براش غذای چینی درست کرده بود خوشم نیومد-

اما به خاطر گل دختر حرفی نزدم و رفتیم.

اولا که همه کارکنان رستورانش خانم بودند ؛

ثانیا انرژی خیلی خوبی داشت ؛

خانم مدیر رستوران هم خیلی مهربون و خوش برخورد بود.

و ثالثا غذاش هم خوش مزه بود.

خلاصه که از ریسک امشب پشیمون نیستم : )

 

پ ن : 

*دوست چینی ر.م

#دوست شف د.م

 

پ ن : اسم رستورانش " فینگر طوری " ه.

پ ن : این جا همچنان رو به راه نیست : /

 

مهر بانو

دلم براش تنگ شده بود

بهش زنگ زدم ...

 

پ ن :

هرچه دل گُم می کند

بر دیده تاوان می شود ...

#بیدل_دهلوی

 

مهر بانو

امروز سردم بود تو مزون

کنار بخاری وایسادم و یاد این بیت افتادم و خوندم :

من سردم است چاره فقط دست های توست

گولم نزن‌ که شال به دردم نمی خورد

 

پ ن : 

گل پسر که می خواست بره

بهش گفتم با خودت شال ببر ؛ 

هوا سرده سرمانخوری 

 

 

مهر بانو