امروز ۴ تا لباس دوختم
آخرین روز از دومین دوره فست م بود.
فردا و پس فردا آزادم.
از ۵ گذشته بود که خداحافظی کردم تا زودتر برسم خونه
توی راه روتین همیشگی م رو گوش می دادم که ر.م زنگ زد ؛
گفت برای اینکه من فردا بی ماشین نمونم ماشین پدرش رو می گیره تا گل پسر رو برسونه.
تا رسیدم خونه دست به کار شدم ؛
فر رو روشن کردم تا گرم بشه.
مرغ و مواد ته چین روحاضر کردم
مواد رو لا به لا داخل قالب ریختم و گذاشتم تو فر.
به گل پسر کمک کردم وسایلشو جمع و جور کنه.
ر.م زنگ زد و گفت خونه مامانی شام خوردم ؛
گل پسر شام بخوره و بیاد دم در.
یه کم براشون توشه ی راه گذاشتم …
دم در از زیر قرآن ردش کردم
بغلش کردم و بوسیدمش.
و مثل همه مادرها بچه م رو به خدا سپردم.
.
.
پ ن : سکوت هم یه بازخورده ! : )
پ ن : …
-یه عالمه حرف نوشتم ولی پاک کردم ؛
گفتم بذار منم سکوت کنم -
پ ن :
یه دوره ۱۳ روزه دیگه مونده ؛
فعلا از نتیجه راضی ام.
سلام وب خوب و احساسی داری خوشحال میشم به سایت منم سر بزنی یه مجله کامله پر از مطالب گوناگون و کمیاب برای ورود کلیک کن ورود به واندرز فارسی